خب آره معلومه
من الان ۲۲ سالمه ازدواج دوممه
بچه زرنگ مدرسه بودم
بخاطر بی پولی ازدواج کردم با یکی که دوبرابر سنم بود
هر روز کتک و بدبختی، روانی بود
طلاق گرفتم
باورت میشه یک روز بعد طلاق خواستن شوهرم بدن؟
تا چند سال بعد منو دادن به یه دست و پا چلفتی
استرس کل بدنمو گرفته، بهم موقع خواستگاری گفتن وضعش خوبه و خوشبختت میکنه
الان تو حاشیه شهرم به زور میتونه خونه بگیره
مدام بهم میگن بچع دار شو خانواده ش!
میگم پول پوشکشو نداریم میگن پارچه بنداز!
من با یه مشت جهان سومی دارم دست وپنجه نرم میکنم
یه مشت نفهم یه مشت زورگو یه مشت ظالم
باور کن معده م پوکیده
نمیتونم مثل قبلا راحت غذا بخورم
از بس خودخوری کردم مدام معده درد دارم و اوق میزنم
اما همسنای من الان دانشگاه میرن یا عشق و حال ..
ولی من چی؟ باید بشینم طعنه مردم رو تحمل کنم
در خواست میدم دوست داشتی بیا حرف بزنیم