چشمانم را ببین عشق فریاد میزند از فراسوی رنگدانه های روشنش.... غبار غم را پنهان کردهام... غمی که از کودکی تا ازدواجم بر من باریده بود... پنهان کرده ام پشت روشنایی چشمانم...با آمدن تو خورشید بر چشمانم تابیده و غبار غم را پنهان کرده.... و با عشقی که تو بر من دادهای...از لابلای زخم های غبار آلود روحم، نوری میتابد بر عشقمان... نوری از جنس خدا که زمزمه میکند و میگوید:دیدی گفتم من در قلب های شکسته ام.... .
آری من عاشق ترین زن دنیام برای تو... آخر که تو را از کودکی خواسته ام... آخر که سالها منتظرت بودم...وقتی دخترکان در آغوش پدرانشان بازی میکردند... منتظرت بودم. وقتی با لواشک های پیچانده در انگشت با دوستانشان در کوچه های شلوغ قدم میزدند؛منتظرت بودم... وقتی برای اولین بار لباس مدرسه پوشیدند؛ منتظرت بودم... وقتی فهمیدم خدا نگاهم میکند.. تو را از او خواستم..شش سالم بود.. . و بعد از آن، خواستم و خواستم و خواستم... منتظرت ماندم.. ... ..
مرد من آرام جانم باش... قلبم برای باریدن عشق بر سینه ات آماده است....به اندازه ی تمام غبارهای غم ابرهای عشق در قلبم هست هنوز.. .. به اندازه ی انتظاری که از سه سالگی کشیدهام... قلبم حالا حالاها میبارد بر چشمان تو عشق را.... ذره ای برایم تکراری نمیشوی هرروز همان حس روز اول را دارم وقتی میبینمت... آنقدر میتوانم عاشقی کنم به اندازه ی لحظه لحظه انتظاری ک بیستو چند سال در انتظارت کشیدم... و چشیدم طعم تلخ زهر هجران را....
وقتی میبینمت قلبم هوسی زیبا را بر تنم میپیچند همچون پیچکی بدون خار.... طعم تلخ عرق تنت میشود عطر خواستی برایم.... تمام جانم گوش میشود لحظاتی که ضربان بی قرار قلبم صدای قدمهایت را نجوا میکنند.... و تمام جانم چشم میشود وقتی قلبم از چشمانم، چشمان تورا نظاره میکند.... عشق پرواز میکند از قلبمو از فراسوی برق چشمانت بوسه ب قلبت میزند.
....