سلام تروخدا بیاید دارم دیونه میشم راهنمایی کنید.از دوروز قبل شوهرم گفت میخواد بره پیش دوستاش (دوستش زن داره ولی زنش رفته بود شهرستان دیدن خانوادش بخاطر همین اینا ۴تا دوست پیش هم میخواستن باشن) قبلا هم میرفت ولی نه اینکه شب بمونه میومد و من هیچ وقت جلوشو نگرفتم که اره نرو باپیش دوستات اینا چون حقشه رفیقاشو ببینه، بعد من خیلی سختم بود به خانوادم بگم بیان پیشم یا من برم پیششون چون شب میخواد شوهرم بره پیش رفیقاش ، نگفتم بهشون و از طرفی به شوهرمم دوسه بار گفتم کاش بری شب بیای هیچی نگفت. بعدش
خیلی خانوادم نگرانم بودن حرص خوردن خیلی غرورم جلوشون خورد شد وقتی تا ساعت ۲همش میپرسیدن اومد منم گفتم نه من تا نزدیکای صبح خوابم نبرد و همش گریه کردم،همسرم نباید میومد خونه وقتی فهمید تنهام؟
منم نزدیکای صبح بهش پیام دادم که تو غرورمو و اون چیزی که ازت تو ذهن خودم و بقیه ساخته بودم خراب کردی بااینکه میدونستی از تنهایی میترسم ولی تنهام گذاشتی و من هیچ وقت امشب و فراموش نمیکنم
صبح هم اومد گفت بیا حرف بزنیم گفتم بگو گفت نگام گن گفتم دیگه نمخوام ببینمت
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
شما مییدونستی ک قراره نیاد باید یه فکری میکردی واس خودت خب چ اشکالی داره یه شب پیش دوستاش باشه منم بعضی وقتا با دوستام برنامه میریزیم شب پیش هم میمونیم