خاهرم یک ماهه اومده خونمون مهمون از شهر دگ
بعد کل روز زحمت بچه هاش با مادرمه و اصن منو مادرم حرف نمیزنیم
بعد من نزدیک نامزدیمه و مامانم تنها رفیقمه و همش عادت دارم باهاش حرف بزنم
بعد خاهرزادم ۱۱سالشه و دختره خیلیم سربزرگه
من دوس ندارم جلو اون با مادرم حرف بزنم شبا میاد پیش منو مادرم تو اتاق من بخابه
هی هم نمیخابه تا مطمین شه ما خابیم
جلوش حرف بزنم هی دخالت و فضولی میکنه
دوسه شبه پیش مادرش میخابه
امشب گف باز بیام اینجا
گفتم ن همون پیش مادرت بخاب
خاهرم گف بتوچه میخاد پیش مادربزرگش بخابه
گفتم من شبا با مادر حرف میزنم
گف ای تف به روت بی اخلاق بعدم در اتاقمو کوبید رفت بیرون