یک روز باید باور کنی که هیچکس آنقدری به تو نزدیک نیست که خودت. قلباً قبول کنی که مهمترین آدم زندگی هیچکسی «تو» نیستی. نه تنها تو، هیچکسی جز «خودش» نیست.
این تا تهش هستم و فدایت شوم و من بمیرم تو بمانیها هم مشتی اباطیل است برای شیرین ماندن در مذاق آن که هنوز مانده، البته تا «وقتِ معلوم». بعد از آن و در کسری از ثانیه، توی لمحهای ثابت خواهد کرد که تو، نه تنها حالا، همان وقتها که آن شِکرها را میخورد هم به هیچ جاش نبودی، حتی به پشت زیپِ خراب کفشش! رسماً به هیچ جا.
یک روز باید بفهمیم و میفهمیم امّا، درد خواهیم کشید، فریاد خواهیم زد، با کثافت خودمان دست به یقه خواهیم شد حتی و هیچکس، با غلظت، هیچکس نخواهد فهمید چه مرگمان است، حتی خودمان.
و خوش به حال آنها که میروند؟ خاک بر سرشان؟ هیچکدام!
آن که رفت هم یک روز میرسد به رفتنِ دیگری و به گریه کردن و «خدایا چرا من» گفتن های ما، که عشق تاوان دارد و همیشه، همیشه قسمتیش میماند برای فردا، که فراموش کردیم دیروز چه کرده بودیم.
- محمد یغمائی