قرار بود بریم باغ پدر شوهرم قزوین اطلاع دادن که چند روزه داره زلزله میاد ،شدتش زیاد نیست ولی من نوزاد دارم واسه همین ترسیدم و نرفتم و شوهرم قهر کرده، شما بودین میرفتین؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
والا بخدا ،گیری کردیم، موقع بارداریم من نرفتم باغ پدرش وااای مادرشوهرم نمیدونی چه کرد آخه مگه واجبه& ...
موقع بارداری اصلن خطرناکه سفر
آشنای ما دور از جون شما باردار بود با یه تصادف کوچیک فوت شد خودش و هم بچه اش و شوهرشم به سال نکشیده زن گرفت رفت الان سالهای ساله مادر و پدره هر هفته سر مزارشن عین روز اول یعنی هر کی می بینشون دلش کباب میشه
واقعا اذیت میشم، بچم خیلی نق میزنه کلا همکاری نمیکنه اصلا و خیلی توی سفر اذیت میشم ولی کسی درک نمیکن ...
بپیچونشون اینا رو هر کاری کنی آخرش یه حرفی دارن برای گله گذاری بعد هم به روی خودت نیار و نه به کاراشون فکر کن وقتی بهشون هی فکر کنی یه دعوایی ازش در میاد فک کن روح اند ! دوری و دوستی احتراما هم سر جاشه
کلن سفر برای زن باردار خطرناکه ماه آخر بارداریم کسی نبود بگه آخه عقل نداری دختر ! با شوهرم رفتیم یه شهر دیگه خونه ی خواهر شوهرم درد زایمانام شروع شد سزارینی هم بودم چنان درد شدیدی می گرفتم فرداش که برگشتیم هم توی راه توی بیابون ماشینمون خراب شد یعنی خدا به من و بچه ام رحم کرد
بخدا روی مخم میرن، یه کاری میکنن عذاب وجدان میگیرم که نرفتم، همش فکر میکنم اونا راست میگن من بلد نیس ...
اصلش زندگی خودت و بچه ها و شوهرته بقیه همه حاشیه و سیاهی لشکرن فکرتو درگیر هیچی نکن با دوستان مروت با دشمنان مدارا همیشه حفظ ظاهر کن هیچی نگو که روشون باز نشه