مامانم ناهار نذاشته شب خالم با خانوادش داره میاد برداشته غذا گذاشته برای اونا برای ما ناهار نذاشته
بعد میگم چرا نذاشتی ؟ میگه من کلفتت نیستم شام گذاشتم بستتونه پدرسگ من هیچی نگفتم اینم بگم اول خرداد سال پدرمه من از اول اردیبهشت دارم گریه میکنم یکم درک نداره خواهرم فقط نگاش کرد بعد رو به من کرد گفت گورتو گم کن تو اتاق تا بیشتر به بابا حرف نخورده مامانم همینطوری فحش داد به بابام خواهرم گفت به مامانم گفت تو بابات زنده اس ولی خب الان ی نفر بهت بگه پدرسگ جیگرت آتیش میگیره فحش کشش میکنی
مامانم گفت من سهم خودمو میگم خواهرم گفت یعنی چی مگه سهم بندی داره که سهم خودتو بگی
و همینطوری باهم بحث کردن
من خواستم برم تخم مرغ درست کنم گفت غلط میکنی دست بزنی به تخم مرغا از فردا باید کرایه بدی غذای خودتم خودت درست میکنی و مواد خوراکی ام خودت بگیری به من ربطی نداره اگرم با وسایل من کاری کنی دستتو قلم میکنم
من کلا میریزم تو خودم و جلو کسی گریه نمیکنم
ساکت شدم در یخچالو بستم اومدم تو اتاقم
بعد دوباره ب بابام فحش داد خواهرم گفت ..... باباته
بعد کتک کاریشون شد 🤧🤧
الانم کتک کاری کردن مامانم خواهرمو بیرون کرد
مامانم اومد سمت من گفت پاشو وسایلمو جمع کن گمشو بیرون
الان در اتاقو قفل کردم نشستم دارم گریه میکنم
همش بهم میگه آشوب گر تو نحسی
بخدا کم آوردم
نیاین نصیحت کنین چون مطمئنم ی نفر به پدر خودتون فحش بده شما قاطی میکنین
فقط الان دلداری میخوام
ای کاش بابام بود
اون موقعه اینطوری حرف نمیزد
ی بار بچه بودم بدون کفش با لباس خونگی بیرونم کرد تو اون آفتاب دم خونمون نشسته بودم هرکس رد میشد چپ چپ نگام میکرد میرفت اخرسرم اومد پایین موهامو گرفت کوبوندتم به دیوار لبم جر خورد بابام وقتی اومد خونه لب منو دید ی آشوبی به پا کرد که نگو
الان که بابام نیس داره دق دلیشو خالی میکنه