خلاصه چند سال گذشت تا شد پارسال🙂منو همسرم زندگی خیلی ارومی داشتیم که خب ارومی زندگی و مدیون اون بودم چون اون خیلی صبور هست و من خب صادقانه بعد از چند سال زندگی هنوزم حسی بهش نداشتم و با وجودی که خودم انتخابش کرده بودم و یه جورایی میخواستم زود ازدواج کنم که به سینا بفهمونم که اگه تو ازدواج کردی منم ازدواج کردم( حالا اونکه اصلا نمیدونست من دوستش دارم 🥲😂 بچه بودم دیگه) خلاصه یا این وجود مدام با مادر و پدرم دعوا میکردم و میگفتم که اگه شما اینقدر از خوبی های مهدی نگفته بودین من باهاش ازدواج نمیکردم شما مجبورم کردید و اینا در حالیکه اصلا مجبورم نکردن و لی خب از زندگیم راضی نبودم و میخواستم بندازم گردن یکی،شاید بگید مشکلی داشتی؟ نه اصلا هیچ مشکلی نداشتم همسرم خیلی دوستم داشت و خیلی صبور بود علیرغم بداخلاقی های من تحملم میکرد و من اینقدر باهاش بد اخلاق شده بودم که اگه یه روز یکم باهاش خوب بودم طفلی از ذوق میکرد خلاصه