دعاهای ندا گریه هاش شب زنده داری هاش راه به هیچ جا نبرد
بعد از اون خانواده محمد اصرار زیادی داشتن که تا موضوع رسمی نشده کسی خبر دار نشه شروع نامزدی ندا و محمد همزمان شد با شروع کلاس دوم دبیرستان ندا
ندا بازم امید داشت که شاید این اتفاق نیفتاد. وقتی عمه اش رو میدید بی محلی میکرد اخم میکرد بلکه پشیمون بشن ولی نشد
قرار اولیه بر این بود بعد دیپلم گرفتن ندا مراسم بگیرن ولی عید نوروز همون سال قول و قرارها گذاشته شد که تابستون جشن بگیرن و ندا و محمد برن سر زندگی شون
البته خواهر ندا هم دی ماه همون سال ازدواج کرد
شاید بگین چرا به خود محمد چیزی نگفت باید بگم خانواده هاشون به شدت متعصب هستن و تا شب عروسی اجازه تنها بودن ندارن. هر چند خود محمد هم علاقه ای به این کار نداشت
خلاصه کنم جریان رو. تابستون شد و قرار عقد گذاشته شد. البته عقد محضری که باز هم بیخبر از همه بود
ندا تمام کاری که میتونست رو کرده بود با قرار عقد گذاشتن تصمیم گرفت دیگه نجنگه و با رضایت به عقد محمد در بیاد