2777
2789
عنوان

داستان

1086 بازدید | 72 پست

سلام

داستان زندگی یکی از اقوام رو میخوام تعریف کنم

داستان از سن 15 سالگی ندا شروع میشه وقتی که دیگه از نظر خودش بزرگ شده بود و باید مثل مامانش و خواهرش چادر میپوشید، اولین باری که ندا رسما توی جمع های خانوادگی چادر پوشید عمه ندا که پسر بزرگش 12 سال از ندا بزرگتر بود میاد خواستگاریش و البته اونموقع خواهر بزرگتر ندا مجرد بود

خلاصه بعد از مدتی عمه رسما میره خواستگاری ندا. از جایی که محمد بین فامیل مقبول همه بود و همه سر اسمش قسم میخوردن پدر و مادر بزرگ ندا که خونه شون زندگی میکرد موافق های سرسخت این ازدواج بودن

بالاخره رسید روزی که قرار شد خبر قطعی به. خانواده محمد داده بشه

تلاش ها و گریه های ندا راه به جایی نبرد

هر دلیلی که برای جواب منفی اورد کسی قبول نکرد. و در نهایت جواب مثبت به محمد و خانواده اش داده شد

دعاهای ندا گریه هاش شب زنده داری هاش راه به هیچ جا نبرد

بعد از اون خانواده محمد اصرار زیادی داشتن که تا موضوع رسمی نشده کسی خبر دار نشه شروع نامزدی ندا و محمد همزمان شد با شروع کلاس دوم دبیرستان ندا

ندا بازم امید داشت که شاید این اتفاق نیفتاد. وقتی عمه اش رو میدید بی محلی میکرد اخم میکرد بلکه پشیمون بشن ولی نشد

قرار اولیه بر این بود بعد دیپلم گرفتن ندا  مراسم بگیرن ولی عید نوروز همون سال قول و قرارها گذاشته شد که تابستون جشن بگیرن و ندا و محمد برن سر زندگی شون

البته خواهر ندا هم دی ماه همون سال ازدواج کرد

شاید بگین چرا به خود محمد چیزی نگفت باید بگم خانواده هاشون به شدت متعصب هستن و تا شب عروسی اجازه تنها بودن ندارن. هر چند خود محمد هم علاقه ای به این کار نداشت

خلاصه کنم جریان رو. تابستون شد و قرار عقد گذاشته شد. البته عقد محضری که باز هم بیخبر از همه بود

ندا تمام کاری که میتونست رو کرده بود با قرار عقد گذاشتن تصمیم گرفت دیگه نجنگه و با رضایت به عقد محمد در بیاد

عقد انجام شد و ندا و محمد رسما زن و شوهر شدن. فاصله عقد تا عروسی سه هفته بود و این سه هفته همراه خانواده هاشون مشغول خریدهای عروسی بودن. رسید شب عروسی اولین باری که محمد و ندا با هم تنهایی حرف میزدن

محمد خیلی حرف ها زد خیلی شروط مسخره ای گذاشت و لابه لای حرفاش گفت که من اصلا دلم رضا نبود برای ازدواج با تو ندا هم بالاخره حرف دلش رو زد ولی گفت الان خواسته یا ناخواسته با هم ازدواج کردیم ولی من تصمیم گرفتم زندگی باهات بسازم که همه دنیا حسرتش رو بخورن.

اخر شب شد و مهمونها رفتن که محمد به مادر گفت ندا به من گقته من تو رو نمیخواستم و دشمنی عمه با برادر زاده رو شروع کرد

شهر محل کار محمد با شهر محل زندگی شون چندساعتی فاصله داشت. و محمد دو روز بعد از مراسم برگشت سرکارش و ندا رو گذاشت کنار پدر و مادرش ولی ساعت مشخصی میذاشت مثلا ساعت 7 خونه بابام باش و دقیقا ساعت 7 امار میگرفت که ندا رفته یا نه


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

بعد از یک هفته کارهای خونه انجام شد و قرار شد خانواده محمد همراه ندا جهیزیه رو ببرن و توی خونه بچینن .

خلاصه میگم عمه ی ندا که تا توان در بدن داشت شروع کرد به اذیت و ازار ندا

بعد چهار پنج روز اونها برگشتن شهرشون و رسما زندگی دو نفره ندا و محمد شروع شد

اونها در ظاهر عاشقانه زندگی میکردن و اطرافیان همون اول زندگی بهشون. غبطه میخوردن تا مدارس شروع شد و ندا سخت مشغول درس خوندن شد. هر دو هفته یکبار به خانواده هاشون سر میزدن. هر بار که ندا خونه پدرش بود دختر عموش هم می اومذ نه اینکه با هم ارتباطی داشته باشن ولی نمیدونم چطور میشد که هر سری اونم بود

و هر بار به ندا میگفت گوشی شوهرت رو چک کن اینقدر دخترعمو گفت تا ی شب که تقریبا پنج ماه از زندگی شون می‌گذشت ندا گوشی محمد رو برداشت و دید هر چیزی که نباید

محمد هم با دختر عمو ندا بود که میشد دختردایی خودش و هم با ی دختر دیگه که حتی قرار ازدواج هم باهاش گذاشته بود

دنیا روی سر ندا خراب شد. اینهمه عشق همه اش بازی بود اینهمه قربون صدقه همه اش کشک

ندا بلند شد و وسایلش رو برداشت خداحافظی کرد که بره ولی محمد جلوش رو گرفت گریه کرد قسم خورد دیگه تکرار نکنه. ندا هم توی این مدت کم وابستن محمد نشده بود قبول کرد و ی شرط گذاشت اونم اینکه همین الان به دختره پیام بده و بگو زندگی تو دوست داری و اونو نمیخوای محمد پیام داد و ندای ساده باور کرد

این مابین اتفاقاتی که موقعی که میرفتن کنار خانواده هاشون رو هم بگم.

وقتی محمد و ندا هر دو خونه عمه ندا بودن خانواده محمد مثل پروانه دور ندا میچرخیدن و همین که محمد از در خارج میشد منتظر ی چیز بودن که جنگ راه بندازن و جریان رو برای محمد طوری تعریف میکردن که ظالم ندا بود و مظلوم خانواده محمد

حالا بماند که سر همین حرفا تا چند روز محمد هر بلایی سر ندا در می اورد

بعد از جریان دیدن پیام های محمد با دختر عموی ندا و اون دختر سوال ندا این بود وقتی دختر عموش با شوهرش اینقدر صمیمی هستن که عکس از جاهای خصوصی شون برای هم میفرستن اصرارش برای چک کردن گوشی محمد چی بود

این چرخه پیام دادن محمد و بخشیدن ندا ادامه داشت تا دو سال بعد  ندا خواست که طلاق بگیره و بره

بقیشم بگو

خدایا درآینده دوتا عروس خوب مثل عروسای نی نی سایتی نصیبم کن درعوض منم قول میدم مثل مادرشوهرای نی نی سایتی نباشم😂😂
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز