سلام
داستان زندگی یکی از اقوام رو میخوام تعریف کنم
داستان از سن 15 سالگی ندا شروع میشه وقتی که دیگه از نظر خودش بزرگ شده بود و باید مثل مامانش و خواهرش چادر میپوشید، اولین باری که ندا رسما توی جمع های خانوادگی چادر پوشید عمه ندا که پسر بزرگش 12 سال از ندا بزرگتر بود میاد خواستگاریش و البته اونموقع خواهر بزرگتر ندا مجرد بود
خلاصه بعد از مدتی عمه رسما میره خواستگاری ندا. از جایی که محمد بین فامیل مقبول همه بود و همه سر اسمش قسم میخوردن پدر و مادر بزرگ ندا که خونه شون زندگی میکرد موافق های سرسخت این ازدواج بودن
بالاخره رسید روزی که قرار شد خبر قطعی به. خانواده محمد داده بشه
تلاش ها و گریه های ندا راه به جایی نبرد
هر دلیلی که برای جواب منفی اورد کسی قبول نکرد. و در نهایت جواب مثبت به محمد و خانواده اش داده شد