2777
2789
عنوان

داستان

| مشاهده متن کامل بحث + 1086 بازدید | 72 پست

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

بعد از نه ماه پسرشون به دنیا اومد و ندا کلا سراغ گوشی محمد نمیرفت و ی جورایی فکر میکرد محمد به قولش عمل میکنه غافل از اینکه قبلا در حد پیام بود ولی بعدش به رابطه هم رسیده بود

مریم بعد از شش سال تمام اتفاقات این مدت رو قبل عیذد برای خانواده اش خانواده محمد  گفت

مریم کیه؟ 

خدایا درآینده دوتا عروس خوب مثل عروسای نی نی سایتی نصیبم کن درعوض منم قول میدم مثل مادرشوهرای نی نی سایتی نباشم😂😂

چند روز پیش بابای محمد زنگ میزنه به بابای ندا و بابت دامادش با بابای ندا بحث میکنه بابای ندا هم میکه من اشتباه کردم با شما وصلت کردم که الان باید جور دامادتونم بکشم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

خانما

ar_sa1999 | 1 دقیقه پیش

شاعر گمنام

نگاه_79 | 49 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز