بعد بهش زنگ زدم ج نداد منم بهش پیام دادم خیلی چیزا گفتم خاک تو سرت که با مرد متاهل وارد رابطه میشی میرفتی تو خیابون با یه غریبه نه با شوهر من منی که این همه دوست د اشت م اصلا فکرشم نمیکردم این کارو با زندگیم بکنی خلاصه خیلی چیزها بارش کردم بعد جواب داد که با کی تو گفتم خودتو به اون راه نزن خوب میدونی دارم چی میگم دیگه ج نداد یک دقیقه بعدش شوهرم زنگ زد شروع کرد فحش دادن و تهدید کردن که الان میام میکشمت منم ماه رمضون بود دم اذان یه کم آب خوردم رفتم نماز بخونم از صبح هم انقد گریه کردم که چشمها باز نمیشد دیدم اومد تو نمازم تموم شد داداشش هم باهاش اومده بود پرید بهم شروع کرد به زدن طفلک پسرم همینجوری روی مبل نشسته بود سکته زده بود تموم نمیخورد خلاصه با گلدون و فلاکس چای و مشت و لگد کتک کاری کرد به بع دم جیغ وداد کشید چاقو برداشت که تو آبروم و بردی چرا بهش پیام دادی خالم بهم زنگ زده و گفت برو گمشو از خونم بیرون وگرنه میکشمت بعد برادر شوهرم گفت برو بیرون رفتم تو کوچه با لباس تو خونه ای بارون میاد شدیدی هم میومد یک ساعت تو حیاط نشستم بعد شام خورد بچه رو برداشت که بره خونه داداشش اومد تو حیاط باز جیغ داد که برو گمشو چرا نرفتی گفتم کلید بده لباس بردارم که برم نداد راه شو کشید رفت داداشش نرفت موند اونم هرچی بهش گفت کلید بده نداد منم با پیچ گوشتی و انبر دست در و باز کردم لباس پوشیدم که برم خونه مامانم از شانس بدم اونا هم مهمون داشتن دیگه برادر شوهرم نذاشت بزور منو برد خونه مامانش