2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بزارید از اول بگم من دقیقا روز اول سال شوهرم رفت براخودش گوشی خرید به گوشی که داشت و تمام برنامه هاشو پاک کرد گذاشت خونه گفت برا پسرم بازی بریز که باهاش بازی کنه منم گوشی برداشتم رفتم تو مدیریت فایل گوشی بعد چندتا عکس و ویس دیدم که پاک نکرده بود البته نمیدونست که همچین چیزی هست بعد منم کلی عصبانی شدم نمی‌دونستم چیکار کنم بهش پیام دادم عکس ها رو فرستادم گفتم اینا تو گوشیت چیکارمیکنه اینم بگم عکس های دخترخالش بود بعد سریع اومد خونه قسم خورد که مال من نیست داداشم فرستاده که توگوشیم باشه  برای نگه دارم خلاصه منم باورکردم چون خبر داشتم که داداشش و دختر خالش قبلاً باهم رابطه داشتن ولی الان داداشش ازدواج کرده باور کردم گفتم راست میگه خلاصه براتون نگم کلی اون روز گریه کردم آرومم کرد و قسم خورد گفت برو از داداشم بپرس بهت میگه بعدبهم گفت بی خیال شو اگه زنش بفمه زندگیش خراب میشه وفلان منم بی خیال شدم 

گذشت تا همین هفته قبل که نمی‌دونم چرا دلم آروم و قرار نداشت گفتم بزار امتحانش کنم منو به هیچ عنوان اجازه نمیده اینستا و..نصب کنم فقط واتساپ دارم اونم تازه یکسال اجازه داده رفتم یه پیج درست کردم عکس هاشو لایک کردم بعد بهش اس  دادم سلام بعد دیدم جواب داد سلام خوبی خلاصه که کلی بهم پیام داد و البته اولش خیلی ناز کرد که من اهل رابطه نیستم اگه واسه دوستی بخوای میتونم باهات باشم اونشب تا ساعت یک دم در خونه توماشین داشت بهم پی ام میداد بعد اومد خونه رفت خوابید بهم گفت صبح بهم اس بده منم صبح تا ساعت 12هیچ پیامی بهش ندادم دیدم خودش بهم اس داد سلام خوبی جواب دادم دیگه چند بارم ازش پرسیدم مجردی یا متاهل گفت کسی توزندگیم نیست فقط من نمیتونم زود به کسی اعتماد کنم چون تا حالا دوبار تو زندگیم شکست خوردم من گیر دادم بهش تعریف کن چجوری وچی شد اول نمی‌گفت بعدش بهش گفتم اگه نگی نمیتونم باهات باشم باید بدونم و خلاصه گفت باشه میگم  

گذشت تا همین هفته قبل که نمی‌دونم چرا دلم آروم و قرار نداشت گفتم بزار امتحانش کنم منو به هیچ عنوان ا ...

خب بعد چی گفت ؟ در مورد دخترخاله‌اش بود ؟

💚𝙡𝙤𝙫𝙚 𝙮𝙤𝙪 𝙗𝙞𝙡𝙡𝙞𝙚 𝙚𝙞𝙡𝙞𝙨𝙝💚

بعد گفت آره اولی دخترعمه بود که همو می‌خواستیم نشد الآنم رفته کانادا نیست اینو خودم میدونستم چون مال قبل من بود برام مهم نبود گفتم دومی بگو گفتم توروخدا ول کن حالم بده نمیتونم بگم یه جاقراربزاربیام ببینمت از نزدیک بهت بگم گفتم تا نگی نمیتونم ببینمت اول بگو بعد قرارمیزارم بعد اعتراف کرد گفت دومی هم دخترخالم بود که تا اینو شنیدم آتیش گرفتم انگار دنیا روسرم خراب شد انقد جیغ زدم گریه کردم بعد گفت آره اونم الان ازدواج کرده من اولش هیچ حسی بهش نداشتم اون بهم پیشنهاد داد  ولی بعدش که ازدواج کرد تازه فهمیدم منم یه حسی بهش دارم الآنم بعضی مواقع که میبینمش با نامزدش حالم بدمیشه 

خلاصه اینجوری شد که فهمیدم خودش با هاش بود من آدم عصبی کنترلم و از دست دادم بهم گفت حالا توازخودت بگو منم گفتم منم ازدواج کردم شوهرم بهم خیانت کرد اونم با کسی که اصلا فکرشو نمی‌کردم برام مثل خواهر بود گفت چرا گفتم چون ذاتش کثیف بود خلاصه خیلی چیزها گفتم وفهمیدکه منم بعدش بهش زنگ زدم هرچی که ازدهنم درآمد گفتم اولش باهام بد حرف زد بعد آروم شد خواست مثلاً دوباره خرم کنه منم قسم خور دم  گفتم الان آبرو اون ج بی حیا رومیبرم بهش زنگ میزنم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

درد زایمان

mary797 | 51 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز