پارت۳۱
کنارش انگار همه چیز رو فراموش کرده بودم
انگار نه انگار که همین چند ساعت پیش از روبرو شدن باهاش میترسیدم و استرس داشتم
امیر بعد از اون حرف به دریا نگاه کرد
اشکاش رو دیدم که روی گونه اش سر میخوردن
یعنی چقدر دلشکسته شده بود که به این راحتی گریه می کرد
گریه امیر باعث شد منم اشک بریزم
دیگه هیچی برام مهم نبود
با گریه و بغض گفتم:اینبار دیگه ولت نمیکنم آره من مال توام من رونای امیرمم
تا این حرف رو زدم صدای هق هقش بلند شد
چقدر دلم میخواست بغلش کنم
زدم به بازوش با خنده وگریه گفتم :وا مرد که گریه نمیکنه بعد دستش رو گرفتم و ادامه دادم:امیر تو جزو عزیز ترین آدمای زندگی من هستی
قلبم به شدت تند میزد طوری که صداش قابل شنیدن بود
اشکاش رو پاک کرد گفت : رونا جانم چشمات رو ببند
تعجب کردم گفتم :چیییی؟
گفت :سریع سریع
چشمامو بستم
صدای یه ماشین رو شنیدم که کنار ما ترمز کرد
دوباره گفت:رونا چشماتو باز نکنی هاااا،دستت رو بده به من عزیزم، پاشو
با خنده گفتم :چیشده امیر گفت :حالا میفهمی ،صبر داشته باش دختر
چند قدمی جابجام کرد،دستم رو از جلوی چشمام برداشت
ماشین محمد رو دیدم
در جعبه عقب ماشین محمد باز بود وداخل جعبه اش یه کیکی بود که روش نوشته بود:رونای عزیزم تولدت مبارک
با ذوق به ترانه،محمد و امیر نگاه کردم
امیر گفت:مگه تولدت نیست خانم،۲۸ خرداد روزی ارزشمند توی زندگی من روزی که به دنیا اومدی و روزی که درخواست دوستی منو قبول کردی
به شدت احساساتی شده بودم
امیر به محمد گفت: داداش همین آهنگ مارو بزار
محمد گفت:به روی چشم داداش
آهنگ پخش شد:چه آهنگیی...
《دستتو بزار رو قلبم که اگه دل کندم از تو روزگاری قلبمو به روم بیاری که بدونی چه بمونی چه نمونی ماندگاری...
پیشنهاد میکنم آهنگش رو گوش بدید واقعا قشنگه》
دست منو گرفت و گذاشت روی قلبش،خیلی تند میزد
اون روز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم
رفت سمت ماشین،با یه جعبه اومد طرفم بازش کرد یه گردنبند طلا که خیلی خوشگل بود داخل جعبه بود
گفت:اجازه میدی برات ببندم
موهامو کنار زدم وگفتم:با کمال میل
چه لحظه ای بود انگار تمام غمامو فراموش کرده بودم
محمد گفت:آبجی داداشمون دیونه شده به خدا پاک دلشو بردی،امير اين کارای حال به هم زن چیه تو میکنی
امیر گفت:خفه پسر،آره پاک دلمو برده
یه دسته گل بزرگم از ماشین درآورد وداد به من که هنوز دارمش