2777
2789
عنوان

میترسم

| مشاهده متن کامل بحث + 384 بازدید | 27 پست
ازما کمک میخواست و باباش هم با چاقو دنبالش بود 

یا خدا😐


من  مصی ام، ۲۵ ساله،  یک عدد نومزد(همسر)دارم که بعد از کلییی سختی بهم رسیدیم(همون جمله کلیشه ای) 😅🤷🏻‍♀️ ناقص بودن ضعف ما نیست طبیعت ماست 🤍🌱🦋 سعی میکنم انسان بهتری نسبت به گذشته ی خودم باشم 🌱🦋 نماد من 🦋 اس،  به منظور رشد و تغییر مثبت.  علاقه مند به مطالعه هستم📚 هیچ انسانی کامل نیست خودت رو بپذیر با تمام نقص هایت 💎 زندگیم ازونجایی شروع شد که درک کردم من یه انسان متوسطم هوش متوسط، زیبایی متوسط، پول متوسط و..سعی کردم با همین متوسط بودن بهترین نسخه از خودم باشم 🌱🤍    به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود ❤هرکسی از ظن خود شد یار من 🤍 farfalla🦋

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

من و مامانم چون اون لحظه حاضر کرده بودیم واسه اینکه بریم در خونشون مامانم رفت جلوی مرده رو بگیره که کاری نکنه اون وسط هم فوش و فوش کشی بود دختره گریه میکرد مامانم جیغ میزد و داد و بیداد که زنگ بزن پلیس و این حرفا

من تا زنگ بزنم پلیس فقط یه دور مردم و زنده شدم . خلاصه که وقتی که مرده با چاقو رفت تو خونه و چاقو رو گذاشت کنار بقیه همسایه ها هم که خانوم بودن اومدن بیرون و بعد از ۱۰ دقیقه پلیس اومد 

من و مامانم چون اون لحظه حاضر کرده بودیم واسه اینکه بریم در خونشون مامانم رفت جلوی مرده رو بگیره که ...

مامانتون چه جرعتی داشته،مرده عصبانی و چاقو به دست، خدا نکرده,زبونم لال بلایی سر مادرتون میآورد چی

و اولین چیزی هم که پلیس به دختره بود این بود که تو چرا روسریتو سرت نکردی😐 

و بعد از این دختره گفت این(باباش) میخواست منو بکشه چجوری برم روسریمو بپوشم که خود پلیس باهاش رفت داخل تا بپوشه برن پاسگاه اون وسط هم بازم بحثشون شد و باباعه دختره رو جلوی پلیس زد

مامانتون چه جرعتی داشته،مرده عصبانی و چاقو به دست، خدا نکرده,زبونم لال بلایی سر مادرتون میآورد چی

خودمم از همین ترسیدم خیلییی زیاااد طوری که اشکم دراومده بود 

خلاصه که بعد از ۱۵ دقیقه دختره از پاسگاه برگشت و اومد در خونه ما و داستان دعوا رو برای ما تعریف کرد و همینطور بهمون گفت که باباش رو گرفتن و اگه دادگاه شاهد خواست بیاید شهادت بدید 

مامانمم گفت تا ببینیم چی میشه بعد از اینکه مکالممون تموم شد دختره رفت تو خونه و ما هم خیابون راحت که خب خوبه باباش رو گرفتن که بعد از ۵ دقیقه دیدیم یکی اومد در خونه شون رو زد و بلههههه فهمیدیم که باباش رو ول کردن 

بعد از چند بار که زنگ زد و در رو براش باز نکردن زنگ در ما رو زد منم از ترسم به مامانم گفتم اصلا در رو باز نکنه و باز هم نکردیم واسه همین زنگ همسایه بغلی رو زد ( همسایه بغلیمون یه زن و بچه خونه بودن و وقتی ازشون پرسیدیم چیشد و فلان گفت در ما رو هم زد ولی من چون ترسیدم روی بچم تاثیر بزاره باز نکردم و خب منم اینو بهش حق میدادم) و همسایه بغلی هم در رو براش باز کرد و مرده بهش گفت میشه در خونه ما رو بزنی بهشون بگی گوشیم رو پس بدن بهم و اون زن هم این کارو کرد و بعد از اون برده وایساد باهاش درد و دل کردن دم در منم این وسط مسطا حرفاشون رو شنیدم که مرده میگفت اینا احترام منو ندارن و فلان و بهمان و زنه هم تایید میکرد که شما هر کاری هم کنی اینا حق ندارن این کارو کنن و اینا و مرده هم گفت حالا تکلیفشونرو روشن میکنم اینجوری نمی زارم بمونه 

و من از اون موقع تا حالا این عبارت توی گوشم داره می پیچه و واقعا ترس برم داشته امروز اومدم برم بیرون همش نگاه دور و برم میکردم جرات نداشتم سوار آسانسور بشم در صورتی که قبلا میشدم هیچی برام مثل قبلا نیست

موقع برگشتنی هم که خواستم برگردم ساختمون بغلیمون دعوا شده بود و من فکر کردم بازم ساختمونه خودمونه گفتم بزار زنگ بزنم مامانم که گوشیمون نمیدونم خراب بود یا چی زنگ نزد و من حتی جرات نکردم از پله ها برم بالا چرا؟ چون می ترسیدم برم بالا و با یه جنازه روبه رو بشم

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز