من مصی ام، ۲۵ ساله، یک عدد نومزد(همسر)دارم که بعد از کلییی سختی بهم رسیدیم(همون جمله کلیشه ای) 😅🤷🏻♀️ ناقص بودن ضعف ما نیست طبیعت ماست 🤍🌱🦋 سعی میکنم انسان بهتری نسبت به گذشته ی خودم باشم 🌱🦋 نماد من 🦋 اس، به منظور رشد و تغییر مثبت. علاقه مند به مطالعه هستم📚 هیچ انسانی کامل نیست خودت رو بپذیر با تمام نقص هایت 💎 زندگیم ازونجایی شروع شد که درک کردم من یه انسان متوسطم هوش متوسط، زیبایی متوسط، پول متوسط و..سعی کردم با همین متوسط بودن بهترین نسخه از خودم باشم 🌱🤍 به خودم آمدم انگار تویی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود ❤هرکسی از ظن خود شد یار من 🤍 farfalla🦋
من و مامانم چون اون لحظه حاضر کرده بودیم واسه اینکه بریم در خونشون مامانم رفت جلوی مرده رو بگیره که کاری نکنه اون وسط هم فوش و فوش کشی بود دختره گریه میکرد مامانم جیغ میزد و داد و بیداد که زنگ بزن پلیس و این حرفا
من تا زنگ بزنم پلیس فقط یه دور مردم و زنده شدم . خلاصه که وقتی که مرده با چاقو رفت تو خونه و چاقو رو گذاشت کنار بقیه همسایه ها هم که خانوم بودن اومدن بیرون و بعد از ۱۰ دقیقه پلیس اومد
و اولین چیزی هم که پلیس به دختره بود این بود که تو چرا روسریتو سرت نکردی😐
و بعد از این دختره گفت این(باباش) میخواست منو بکشه چجوری برم روسریمو بپوشم که خود پلیس باهاش رفت داخل تا بپوشه برن پاسگاه اون وسط هم بازم بحثشون شد و باباعه دختره رو جلوی پلیس زد
خلاصه که بعد از ۱۵ دقیقه دختره از پاسگاه برگشت و اومد در خونه ما و داستان دعوا رو برای ما تعریف کرد و همینطور بهمون گفت که باباش رو گرفتن و اگه دادگاه شاهد خواست بیاید شهادت بدید
مامانمم گفت تا ببینیم چی میشه بعد از اینکه مکالممون تموم شد دختره رفت تو خونه و ما هم خیابون راحت که خب خوبه باباش رو گرفتن که بعد از ۵ دقیقه دیدیم یکی اومد در خونه شون رو زد و بلههههه فهمیدیم که باباش رو ول کردن
بعد از چند بار که زنگ زد و در رو براش باز نکردن زنگ در ما رو زد منم از ترسم به مامانم گفتم اصلا در رو باز نکنه و باز هم نکردیم واسه همین زنگ همسایه بغلی رو زد ( همسایه بغلیمون یه زن و بچه خونه بودن و وقتی ازشون پرسیدیم چیشد و فلان گفت در ما رو هم زد ولی من چون ترسیدم روی بچم تاثیر بزاره باز نکردم و خب منم اینو بهش حق میدادم) و همسایه بغلی هم در رو براش باز کرد و مرده بهش گفت میشه در خونه ما رو بزنی بهشون بگی گوشیم رو پس بدن بهم و اون زن هم این کارو کرد و بعد از اون برده وایساد باهاش درد و دل کردن دم در منم این وسط مسطا حرفاشون رو شنیدم که مرده میگفت اینا احترام منو ندارن و فلان و بهمان و زنه هم تایید میکرد که شما هر کاری هم کنی اینا حق ندارن این کارو کنن و اینا و مرده هم گفت حالا تکلیفشونرو روشن میکنم اینجوری نمی زارم بمونه
و من از اون موقع تا حالا این عبارت توی گوشم داره می پیچه و واقعا ترس برم داشته امروز اومدم برم بیرون همش نگاه دور و برم میکردم جرات نداشتم سوار آسانسور بشم در صورتی که قبلا میشدم هیچی برام مثل قبلا نیست
موقع برگشتنی هم که خواستم برگردم ساختمون بغلیمون دعوا شده بود و من فکر کردم بازم ساختمونه خودمونه گفتم بزار زنگ بزنم مامانم که گوشیمون نمیدونم خراب بود یا چی زنگ نزد و من حتی جرات نکردم از پله ها برم بالا چرا؟ چون می ترسیدم برم بالا و با یه جنازه روبه رو بشم