سلام من الان ۶ ساله که ازدواج کردم، این ۶ سالی اصلا رنگ خوشی به خودم، زندگیم ندیدم. شوهرم حرکاتش شبیه معتاداس خسته شدم از دستش، دائم بیرونه تا حرف میزنم ،میگه به تو ربطی نداره منم کارم فقط گریه هس، به خانواده امم میگم بابام میگه باید بسازی حرف از طلاق نزن، بعد میخوای آبرومو ببری یه دونه بچه دارم باز مادرشوهرم بهم میگه یع بچه دیگه بیار. به مامانم میگم میگه بخیال باش اصن فکر نکن مگه میشه فکر نکنی
برای دوست داشتن وقت لازم است اما برای نفرت گاهی فقط یه حادثه یا یک ثانیه ام کافیست
من چیزی ازش ندیدم ولی حرکاتش اصن یه ثانیه خوب نیس تاهس خونه فقط حرص جوش میکنه سربچه داد میزنه بعد میره بیرون میادم تنش بو میده بهش چن بار گفتم الانا میاد خونه تنش عطر اینا میزنه رابطمون فقط نامزدی خوب بود به بعد هیچی
برای دوست داشتن وقت لازم است اما برای نفرت گاهی فقط یه حادثه یا یک ثانیه ام کافیست