کلاس دوم ابتدایی را میخواندم، مثل اغلب دهه شصتیها، در نبود کارتون و پی اس فور و پلیاستیشن، بیحوصلگیهایم را با نقاشی کشیدن رفو میکردم.
یادم هست در میان یکی از همان روزها بود که یکی از اقوام به خانهمان آمد، مرد دوستداشتنیای بود و مورداحترام.
پریدم و نقاشیام را نشانش دادم، نگاهی کرد و گفت: همین؟ فقط بلدی خونه و گل بکشی؟ دختر فلانی، همسنوسال توست، نقاشی میکشد، آدم انگشت به دهن میماند! فیل میکشد، میکی موس میکشد! اینها چیست که کشیدی؟
مات میمانم، انگار کشیدهای به صورتم زده، بغض میکنم و برای اولین بار حسی به نام نفرت، در دلم میجوشد، تمام دوست داشتنهایم نسبت به دختر فلانی از بین میرود و جایش را نفرت میگیرد.
اما قبل از اینکه این نفرت جان بگیرد، صدای مادرم بلند میشود: مقایسه غلطه!
این را خطاب به همان آقای مورداحترام فامیل میگوید و ادامه میدهد: بچه من را با کسی مقایسه نکن! مقایسه کار غلطیه!
عجیبتر اینکه بهجای آنکه توی سر نقاشیهای دختر فلانی بکوبد، تا مرا بهتر و بالاتر جلوه دهد، گفت: نقاشیهای دختر فلانی را دیده ام، فوقالعاده است، ماشاالله، هزار ماشاالله بهش.
اما دختر من هم تواناییهای خودشو داره، می تونه انشاهای خوبی بنویسه، هر بچهای یک استعدادی داره، مقایسه نکنید، مقایسه غلطه!
نفرتم به دختر فلانی از بین میرود و جایش را خوشحالی برای استعدادش میگیرد. حس میکنم دختر فلانی را دوباره دوست دارم.
نگاه نارضایتی را در چشمان آقای مورداحترام میخوانم، اما چیزی نمیگوید و این اولین و آخرین باری است که کسی مرا مقایسه میکند....