همش بفکر خودکشیم چنبارم انجام دادم ناموفق بوده
یک روز قبل سیزده ب در یه قرص برنج خوردم فقط دو روز بالا آوردم بعدش هیچی دیروزم ک آمپول هوا زدم
الآنم بفکر اینم خودمو ا ۶طبقه بندازم پایین یا برم گچ ساختمانی بخورم یا مرگ موش سیاه بخرم سیاه نورم خریدم۴۰۰ولی معلوم بود تقلبیه
خیلی خستم ازخودم خوشم نمیاد ازاطرافیانم خوشم نمیاد هیچی خوشحالم نمیکنه ۱۰روزم هس عروسی کردم باکسی ک دوسش ندارم وازش متنفرم هر یک ثانیه۱۰۰۰۰هزاربار میمیرم همش بغض دارم از مادرم متنفرم ک باعث این وصلت شد ازش متنفرم کداره عذاب کشیدنمو میبینه میگ میگذره اولش سخته عادت میکنی یادم نمیاد آخرین بار کی خندیدم از خدا هم متنفرم ک ۵سال تمام نذرکردم نیاز کردم برای خوشحالیش هرکارکردم ک این ازدواج سرنگیره دیگ نمازم نمیخونم دیگ صداش نمیزنم دیگ برای خوشحالیش ب کسی کمک نمیکنم شهدا قبول ندارم دیگ خودمم قبول ندارم مثل کسایی ک تو زندگی نباتی ب سر میبرن زندگی میکنم