محرم بود شوهر من تو هیئت نی میزنه
بعد من با خانوادم رفته بودم
شوهرم سرش پایین بود و نگا ب هیجا نمیکرد
اصن یه لحظه دلم قنچ رفت واسش گفتم آخه این هیچوقت نمیاد سمت من..بچه بودم
هر شب به شوقش میرفتم هیئت و نگاهش میکردم
ازش فیلم میگرفتم هی میگفتم یاامام حسین تو ک مهرشو انداختی تو دلم خودتم بهم بدش دیگه محرم تموم و شد و هیئت تموم شدو دلم اندازه اسمون گرفت
بعد
خرداد سال بعدش