خرداد سال بعد پسر خالم افتاده بود زندان ابجیش براش سفره نذری انداخته بود و همه خونه خالم بودیم
از اونجا ک میخاستم بریم خاله بزرگم بهت گفت ک میخام برم خزید نمیتونم بار ببرم باهام بیا کمکم کنی
رفتم و دقیق ساعت ۱۱ونیم بود شوهرم اومد اون فروشگاهیی ک ما بودیم
اینقدر نگاهم کرددددد
اولش من نشناختم ک اونه آخه خیلی عوض شدع بود
هی اومد رفت نگاه کرد من محل ندادم
دیگه رفتم بیرون وایسادم
یادمه سال اول کرونا بود
بیرون وایسادم و اونم اومد وایساد اونور خیابون با خنده نگا کرد و زیر لبی گفت شمارتو بدع
اینم بگم طول خیابون کم بود مث کوچه
بعد هی گفت
باز من نشناخته بودمش
هی محل ندادم و تا اومد اینور خیابون شماره رو انداخت و رفت دوباره سر جاش
یه کارت بود ک الانم دارمش عکسشو میدم
هی زیر لبی باز گفت شمارم آخریه اخری