قسمت۲۰:به عمه گفتم هرچه زودتربساط عروسی روردیف کنه
جریان خواستگاری من به گوش پدرم وبانورسیده بود
به شدت مخالف این ازدواج بودن وخیلی سعی میکردن من روازاین ازدواج منصرف کنن اصلابرام مهم نبود
علت مخالفت بانوروخوب میدونستم
بانوعمه روخوب میشناخت ومیدونست یه زن محکم وخودساخته است که به کسی اجازه دخالت نمیده
وکسی بودکه توی جوانی همسرش روازدست داده بودوباعزت آبروبچه هاشوبزرگ کرده بود
جلوی کسی دست درازنکرده بود
باتمام این مشکلاتش همیشه باروی بازوبدون هیچ منتی ازبچه های برادرش نگهداری کرده بود
این عزت بزرگی برای بانوسنگین بودوخوب میدونست نمیتونه روی آرزوتسلطی داشته باشه
بدون کمک پدرم تدارک عروسیم رودیدم وچندروزقبل مراسم باهانیه وعمه آرزورفتیم خریدعروسی وهرچیزی که هانیه برای ارزوبرمیداشت میگفت نیازندارم
میدونستم رعایت جیب من رومیکنه
توی مغازه طلافروشی آروم که کسی نشنوه درگوشش گفتم نگران جیب من نباش
اگرنمیتونستم برای زنم چندتاخرت وپرت بخرم عمراازدواج میکردم
ارزوباچهره ای جدی برگشت وتوصورتم رونگاه کردگفت بدجایی غرورگرفته ات ها
بعداشاره ای به ویترین طلافروشی کردنتونستم جلوخنده ام روبگیرم زدم زیرخنده
دخترباهوشی بودبه موقع جواب میدادوبرخلاف ظاهرغدش قلب مهربونی داشت
خلاصه خریدعروسی روتموم شدوبرادرهام هانیه خیلی کمکم بودن
حتی یکی ازدوستام که صدای خوبی داشت قراربودبیایدتوعروسیم بخونه
کارتهای عروسی رونوشتم ورفتم درمانگاه یک هفته ای میشدازنرگس بی خبربودم وچون همه همکارهام رودعوت کرده بودم
بایدبه نرگس هم کارت میدادم کارت نرگس رودادم به دوستش که بهش بده
روزعروسی یه کت شلوارمشکی وپیراهن سبزتیره پوشیده بودم
ریشمم مرتب کردم ورفتم دنبال عروس
وقتی واردارایشگاه شدم بادیدن آرزوتپش قلب گرفتم انگاراولین باربودمیدیدمش ودوستداشتنی ازجنس عشق توی فلبم جوانه زدشایدقبل انروزتحت تاثیرمحبتهای عمه میخواستم باآرزو ازدواج کنم امااون روزفهمیدم خودش برام خیلی باارزشه
باخودم عهدبستم همه جوره خوشبختش کنم
شب عروسیم پدرم باعاقد واردمجلس شدومن ارزوبه عقدهم درامدیم
پدرم که کنارم بودبعدازجواب بله آرزودست مادوتاروتودست هم گذاشت گفت خوشبخت بشی بابا کلمه باباچقدربرام غریب بود
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم چون خاطرات تلخ کودکیم به این راحتی یادم نمیرفت
تونگاه هانیه غم بودومیدونستم بخاطراینه که پدرم تومراسم عروسیش شرکت نکرده
شایدبودنش توی عروسی من هم بخاطرحفظ ابروتوی مردم بود
خلاصه عروسی مابه خوبی خوشی تموم شدچندروزی هم رفتیم شیرازماه عسل
روی هم رفته خوب بود
بعدازبرگشت وقتی رفتم درمانگاه باخبرشدم نرگس خودکشی کرده..