2789

قسمت۲۰:به عمه گفتم هرچه زودتربساط عروسی روردیف کنه


جریان خواستگاری من به گوش پدرم وبانورسیده بود


به شدت مخالف این ازدواج بودن وخیلی سعی میکردن من روازاین ازدواج منصرف کنن اصلابرام مهم نبود


علت مخالفت بانوروخوب میدونستم


بانوعمه روخوب میشناخت ومیدونست یه زن محکم وخودساخته است که به کسی اجازه دخالت نمیده


‌وکسی بودکه توی جوانی همسرش روازدست داده بودوباعزت آبروبچه هاشوبزرگ کرده بود


جلوی کسی دست درازنکرده بود


باتمام این مشکلاتش همیشه باروی بازوبدون هیچ منتی ازبچه های برادرش نگهداری کرده بود


این عزت بزرگی برای بانوسنگین بودوخوب میدونست نمیتونه روی آرزوتسلطی داشته باشه


بدون کمک پدرم تدارک عروسیم رودیدم وچندروزقبل مراسم باهانیه وعمه آرزورفتیم خریدعروسی وهرچیزی که هانیه برای ارزوبرمیداشت میگفت نیازندارم


میدونستم رعایت جیب من رومیکنه


توی مغازه طلافروشی آروم که کسی نشنوه درگوشش گفتم نگران جیب من نباش


اگرنمیتونستم برای زنم چندتاخرت وپرت بخرم عمراازدواج میکردم


ارزوباچهره ای جدی برگشت وتوصورتم رونگاه کردگفت بدجایی غرورگرفته ات ها


بعداشاره ای به ویترین طلافروشی کردنتونستم جلوخنده ام روبگیرم زدم زیرخنده


دخترباهوشی بودبه موقع جواب میدادوبرخلاف ظاهرغدش قلب مهربونی داشت


خلاصه خریدعروسی روتموم شدوبرادرهام هانیه خیلی کمکم بودن


حتی یکی ازدوستام که صدای خوبی داشت قراربودبیایدتوعروسیم بخونه 


کارتهای عروسی رونوشتم ورفتم درمانگاه یک هفته ای میشدازنرگس بی خبربودم وچون همه همکارهام رودعوت کرده بودم


بایدبه نرگس هم کارت میدادم کارت نرگس رودادم به دوستش که بهش بده


روزعروسی یه کت شلوارمشکی وپیراهن سبزتیره پوشیده بودم


ریشمم مرتب کردم ورفتم دنبال عروس


وقتی واردارایشگاه شدم بادیدن آرزوتپش قلب گرفتم انگاراولین باربودمیدیدمش ودوستداشتنی ازجنس عشق توی فلبم جوانه زدشایدقبل انروزتحت تاثیرمحبتهای عمه میخواستم باآرزو ازدواج کنم امااون روزفهمیدم خودش برام خیلی باارزشه


باخودم عهدبستم همه جوره خوشبختش کنم


شب عروسیم پدرم باعاقد واردمجلس شدومن ارزوبه عقدهم درامدیم


پدرم که کنارم بودبعدازجواب بله آرزودست مادوتاروتودست هم گذاشت گفت خوشبخت بشی بابا کلمه باباچقدربرام غریب بود


هیچ حرفی برای گفتن نداشتم چون خاطرات تلخ کودکیم به این راحتی یادم نمیرفت 


تونگاه هانیه غم بودومیدونستم بخاطراینه که پدرم تومراسم عروسیش شرکت نکرده


شایدبودنش توی عروسی من هم بخاطرحفظ ابروتوی مردم بود


خلاصه عروسی مابه خوبی خوشی تموم شدچندروزی هم رفتیم شیرازماه عسل


روی هم رفته خوب بود


بعدازبرگشت وقتی رفتم درمانگاه باخبرشدم نرگس خودکشی کرده..



قسمت۲۱:وقتی برگشتم درمانگاه باخبرشدم نرگس خودکشی کرده وهمه ناراحت بودن


ازشنیدنش این خبرواقعاشوکه شده بودم باورم نمیشد


هرچندمیدونستم نرگس توزندگیش خیلی مشکل داره وبرادرهاش زندگی روبراش جهنم کردن وهمیشه ازدستشون شاکی بودواحتمال میدادم بخاطرمشکلات خانوادگیش وخسته شدن ازاین شرایط دست به همچین کاری زده


ناخودآگاه یادکارهای که برام کرده بودودست پختش افتادم ودلم خیلی گرفت


دخترخوب ومهربونی بودکه سهمش اززندگی مرگ نبود


یه کم که به خودم مسلط شدم یه دسته گل تهیه کردم رفتم سرمزارش خیلی حالم گرفته بود


چندتای ازدوستاش سرمزاربودن که باصدای بلندشیون گریه زاری میکردن


انقدرجواونجابرام سنگین بودکه داشتم خفه میشدم ونمیتونستم بمون دسته گل روگذاشتم رومزارش فاتحه ای فرستادم دورشدم


راه زیادی نرفته بودم که دوست صمیمی نرگس صدام کردمیشناختمش اسمش مریم بودوخیلی وقتهابانرگس دیده بودمش


بعدازسلام احوالپرسی کوتاهی


گفتم مریم خانم چرانرگس خودکشی کرده شمادلیلش رومیدونید


سرش روتکون دادگفت چیززیادی نمیدونم فقط دو روزقبل این اتفاق وقتی دیدنمش گفت اگرمردم تومن روبشور من فکرمیکردم مثل همیشه خسته است اززندگی وداره شوخی میکنه


ولی وقتی گفت روی بازوم اسم شماروخالکوبی کرده ونمیخوادکسی بفهمه تعجب کردم


مریم درحالی که اشک میریخت گفت اون روزهم که کارت عروسی شمارومیخواستم بهش بدم توی باغ نشسته بود


رفتم کنارش نشستم سرحرف بازشدونرگس کلی از آرزوهاش برام تعریف کردکه دوست داره کنارشمازندگیه خوب وارومی داشته باشه


ومیخوادبعدازاین همه مشکلات به ارامش اسایش برسه


بعدازتموم شدن حرفهای نرگس نمیدونستم بایدچکارکنم ازدادن کارت عروسی شماپشیمون شدم میخواستم بهش ندم یعنی جراتش رودیگه نداشتم ولی نرگس توی دستم دیده بودش وازدستم گرفتش وقتی فهمیدکارت عروسی شماست باصدای بلندشروع به گریه کردن کرد


هرکاریش میکردم نمیتونستم ارومش کنم میگفت تونمیدونی این عشق تنهادلخوشیه من توی زندگیم بوده واحساس میکنم دیگه هیچ امیدی به اینده ندارم


اینقدرحالم بدشدکه نذاشتم دیگه ادامه حرفش روبده ازمربم خداحافظی کردم


قیافه معصوم نرگس یه لحظه ازجلوی چشمم دورنمیشدومیدونستم عشق یکطرفه نرگس واون همه مشکلات زندگیش باعث این تصمیم جنون امیزشده وازخدابراش طلب امرزش میکردم...



دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

قسمت۲۲:بعدازخودکشی نرگس تامدتی توخودم بودم ولی کم کم به روال عادی زندگیم برگشتم


 کارهای انتقالی من درست شدباآرزو راهیه روستای دورافتاده ای که اداره گفته بودرفتیم


روستای خیلی خوش اب وهوای بودواهالی روستا ساده ومهربونی داست


ومن خیلی زودتونستم باهاشون رابطه ی صمیمانه برقرارکردنم


برعکس من آرزو زیادازخونه بیرون نمیرفت باکسی درارتباط نبود


آرزودختری بودکه محبت کردنش روبیشترباکارهاش بهم نشون میدادوبارفتارش بهم میفهمونددوستمداره وهمین که پذیرفته بودبامن بیاداین روستاوسختی راه دوروندیدن عمه روقبول کنه خودش نشانه محبتش بودهیچ وقت بدون من غذانمیخوردصبرمیکردمن بیام باهم بخوریم


آرزو ابراز علاقه زبانی روبلدنبودومنم به این مدل محبت کردنش عادت کرده بودم


بعدازمدتی کم کم بازنهای روستاآشناشدورفت امدمیکرد


چندوقتی که گذشت ازتغییرشرایط جسمانیش متوجه شدم بارداره


ازاینکه قراربودبابابشم خیلی خوشحال بودم


تاجای که میتونستم کمکش میکردم وهواش روداشتم عمه ام چندروزی امدپیشمون رفت


آرزوهشت ماهش بودومن روزشماری میکردم برای بغل کردن بچه ام


ولی یه روزکه آرزوبازنهای روستامیره کنارچشمه


کمک یکی ازخانمهامیکنه که دبه اب روبذاره رودوشش


ولیرتعادلش روازدست میده میخوره زمین


وقتی رفتم خونه دیدم حالش خوب نیست درازکشیده


سریع بردمش دکترولی دیرشده بودبچه روازدست داده بودیم


خیلی بهم ریختم وازنظر روحی کلاداغون شدم وچون ادم توداری هم بودم همه چی رومیریختم توخودم


آرزوازنظرجسمی بهترشده بودولی من بخاطر روحیه حساسم نتونسته بودم باموضوع کناربیام


یه شب که ازدرمانگاه برمیگشتم خونه یکی ازاهالی روستا متوجه حال بدم شد


گفت بیابریم خونه ماوبااصرارزیادباهاش رفتم


تانشستم بساط کشیدن تریاک روپهن کردگفت بکش اروم میشی


اولش امتناع کردم گفتم نه


ولی باحرفهاش تحریکم کردگفت حالت روخوب میکنه


منم دوسه پوک کشیدم سرم سنگین شده بود گلوم به شدت میسوخت یه لحظه ازکاری که کردم پشیمون شدم


عذاب وجدان گرفتم


سریع بلندشدم خداحافظی کردم ازخونش امدم بیرون


خیلی دیرکرده بودم اولین باربودآرزوروتااین موقع شب تنهاگذاشته بودم


تارسیدم خونه آرزو امدسمتم گفت کجابودی


حس بویایش خیلی خوب بود


ازبوی لباسهام سریع فهمید


شروع کردجیغ دادکردن هرکاری میکردم آروم نمیشدبهش حق میدادم


تا دوسه روز باهام قهربودکلی منت کشی کردم ازش عذرخواهی کردم وقول دادم دیگه تکرارنشه تاآشتی کرد


ارزو میدونست من عاشق بچه هستم وبعدازمدت کوتاهی بااینکه براش خطرداشت بازباردارشد وایندفعه خیلی بیشترازقبل مراقب بود


وبعدازنه ما انتظارشیرین دخترم ساحل به دنیاامدوباامدنش رنگ بوی خاصی به زندگی مابخشید..



قسمت۲۳:بابه دنیاامدن ساحل زندگی ماروروال سابق افتادمنم به زندگی دلگرمترشده بود


به ارزو کمک کردم که تودوره های اموزشی بهورزی ومامایی که استان برگزارمیکردشرکت کنه وباهرسختی که بودتونست مدرکش روبگیره ومشغول به کاربشه


چهارسال توی اون روستابودیم دوباره منتقل شدیم روستای که قبلاتوش کارمیکردم


اونجادختردومم هم به دنیاامدوخانواده ماچهارنفره شد


تواین مدت پدرم ازبانوصاحب۶تافرزندشده بودکه همه جورامکانات دراختیارشون قرارداده بودمخصوصابرای دوتاپسراش


برام مهم نبودتمام تلاشم روبرای زندگی خودم میکردم


بعدازچندوقت شنیدم عروسیه نسرینه اصلادوستنداشتم برم ولی بخاطرنسرین رفتم وازخوشبختیش خوشحال بودم


توکارم پیشرفت کرده بودم وباپولی که پس اندازکرده بودم تونستم توشهریه خونه بخرم وبرای زندگی امدیم شهر


زمان جنگ بودنمیدونم چرایهوتصمیم گرفتم برم جبهه وداوطلبانه برای کمکهای پزشکی عازم شدم خیالم ازبابت آرزووبچه هاراحت بودمیدونستم عمه وبرادرهام هواشون رودارن


توی یکی ازبمبارانها من دچارموج گرفتگی شدم وبه بیماری اعصاب وفشارخون مبتلاشدم


واون ادم ساکت اروم تبدیل شده بودبه یه ادم پرخاشگروعصبی که باکوچکترین حرفی عصبانی میشدوازکوره درمیرفت


وکنترلی رورفتارم نداشتم


باتمام این فشارهای عصبی تنهاکسی که کنارم بودباصبوری ومهربانی ارومم میکردآرزوبود


وباکمک آرزودرمانم روشروع کردم وتحت نظردکترهای شیرازقرارگرفتم وباداروهای که مصرف میکردم روزبه روزبهترمیشدم وماهی یکباربرای کنترل شرایطم میرفتم پیش دکتر


اون زمان سه تااز بچه های بانو ازدواج کرده بودن ولی میشنیدم اسدپسربزرگش خیلی اذیتشون میکنه ونمیذاره اب خوش ازگلوشون پایین بره ومعتادشده


وعاشق یه زن عقدکرده شده وبانوشب روزاشک میریزه


یه شب اسدبایه خانم امدن خونمون وقتی فهمیدم این همون خانم عقدکرده است که شوهرداره ازخونه بیرونش کردم


باچاقوتهدیدبه خودکشی کردولی اصلااهمیتی ندادم درروشون بستم


اسدشب روزپدرم روسیاه کرده بودوامیدپسردومی پدرم هم بخاطرهمسرش کلاباپدرم وبانوقطع رابطه کرده بودواین شرایط برای پدروبانوخیلی آزاردهنده بود


بلاخره بانونتونست حریف اسدبشه وبعدازجداشدن اون دخترازهمسرش باهم ازدواج کردن


بانوروزبه روزشکسته ترمیشدمادربانواون زمان به سختی بیماروزمین گیرشده بود


بانوهم به بهانه اینکه توان نگهداری ازش رونداره فرستاده بودش خونه برادرش


گاهی درتعجب بودم ازبازی سرنوشت کی باورش میشدزمانی برسه که بانومادرش روازخونه اش بیرون کنه


ولی دست تقدیربرای منم بازهای عجیبی داشت وزمانی که بچه چهارمم به دنیاامدودوسالش شد


متوجه رنگ پریدگی آرزوشدم ودلم گواه بدمیداد...



قسمت۲۴:وقتی حال روزآرزو رودیدم دلم گواهی بدمیداد نمیتونستم خودم روقانع کنم مه مشکلی نداره


بردمش بیمارستان دکترباتوجه به شرایطش براش چندنوع ازمایش نوشتن انجام دادیم وباید منتظرجواب میموندیم


انتظارخیلی سخت بودوتاجواب آزمایش آرزوبیادعصبی بودم دلشوره داشتم


روزی که جواب ازمایش روگرفتم وبه دکترنشون دادم


یه نگاهی به برگه ازمایش کردچنددقیقه ای درسکوت گذشت که دکترسرش رواوردبالاگفت همسرتون بیماریه مغزاستخوان داره


میدونستم منظورش چیه انگاردنیاروسرم خراب شد آروم قرارنداشتم نمیدونستم بایدچکارمیکردم


به ارزوگفتم بایدبرای ادامه درمانت بریم تهران


نگران حال بچه هابود


گفتم میسپاریمشون به داداشم وزنداداشم خیالت راحت مراقبشون هستن


عمه بخاطرکهولت سن نمیتونستم ازش برایه نگهداریه بچه هاکمک بگیرم


وبه عمه ازبیماریه ارزوچیزی نگفتم


به بهانه کارامدیم تهران


خونه یکی ازدوستام تهران بودچندروزی مهمون اون بودیم تاکارهای آرزوردیف بشه کارهرروزمن رفتن به بیمارستان ‌ومطب دکتربود


وقتی مریضهای باشرایط ارزو رومیدیدم که نتیجه نگرفته بودن بیشترتودلم خالی میشد


نمیخواستم ثانیه ای روبرای ارزوازدست بدم ازتکرارزندگی پدرم برای خودم میترسیدم دلم نمیخواست خانواده ام ازهم بپاشه


ترس ازدست دادن ارزودیوانه ام میکرداین زن همه کس من بود


بس بایدبراش میجنگیدم وحقم رواززندگی میگرفتم نبایدتسلیم میشدم


وبه خودم قول دادم هیچ وقت نذارم سرنوشت تلخ خودم برای بچه هام تکراربشه


هردفعه به مطب دکترمیرفتم ناامیدترازقبل برمیگشتم چون هیچ امیدی بهم نمیدادن


ولی من باخودم میگفتم خدارو دارم وتسلیم نمیشم به هرسختی بودبرای ارزو نوبت گرفتم وجلسات شیمی درمانیش شروع شد


دکترش گفت خانومت اماده پیونده ولی بایدمنتظربمونی تاتخت خالی بشه


تازمان نوبتش وخالی شدن تخت برگشتیم شهرستان بچه هاهم نگران مادرشون بودن مخصوصاساحل که تاحدودی پی به بیماریه مادرش برده بود


یک هفته ای گذشت وروزمادربودبچه هاهرکدوم برای مادرشون کادو تهیه کرده بودن


قیافه زردورنجورارزو روکه میدیدم طاقت نمیاوردم بغض گلوم روفشارمیدادازخونه میزدم بیرون


اکثراتوی ماشین گریه میکردم شایدسبک بشم جوخونه برام خیلی سنگین بود


ولی من بایدبخاطربچه هاهم که شده خودم روقوی نشون میدادم ودربرابرمشکلات کم نمیاوردم


چند روزی گذشت ارزوازدردبه خودش میپیچیدولی حرفی نمیزد


چندوقتی بودمیدیدم روسریش رومحکم میبنده


یه روزدرحالی که گریه میکردامدسمتم


دست کردزیرروسریش ویه مشت موکشید بیرون گفت حمیدتمام موهام داره میریزه


من جواب بچه هاروچی بدم


همون موقع ساحل امدتو ومادرش روتواون شرایط دید...



قسمت۲۵:باحرف آرزو ساحل وارداتاق شدانگارپشت درگوش وایساده بود


امدجلوی آرزووایسادیه لبخندزورکی زدگفت مامان موهات داره میریزه


اصلا نگران نباش مادریکی ازدوستای منم مثل شماست


ولی بعدازتموم شدن دوره درمانش موهاش خیلی پرتروقشنگترازقبل درامد 


ارزوبغلش کردقربون صدقه اش رفت


تازه اونجابودفهمیدم دخترم چقدربزرگ شده


چهره اروم آرزو بعدازحرفهای ساحل باعث شدمنم اروم بشم


هرچندارزو اطلاع چندانی ازبیماریش نداشت به دکتراوپرستارهاسپرده بودم بهش بگن بیماریش خوش خیمه ومشکلی نداره


چندروزی منتظرموندم ازبیمارستان بهم زنگبزن ولی خبری نشددیگه طاقت نیاوردم به ارزوگفتم وسایلت روجمع کن خودمون بریم


وقتی رسیدیم تهران ارزو روگذاشتم خونه دوستم خودم رفتم بیمارستان


گفتن تخت خالی نداریم بریدبهتون زنگ میزنیم امامن قبول نکردم هواسردبودتاصبح اطراف بیمارستان پرسه میزدم


چون میدونستم تخت که خالی بشه به اولین نفری که اقدام کنه تخت رومیدن


دوروزتمام کارم گشتن اطراف بیمارستان بودروزسوم بلاخره تونستم یه تخت خالی برای ارزو ردیف کنم


یه هفته بستری شدیه جورای قرنطینه بعدازپیوندزدن بود


خداروشکردکتراخیلی راضی بودن


پسرکوچیکم بهانه ارزوروگرفته بودواورده بودنش بیمارستان پشت شیشه برای مادرش گریه میکردباگریه اون منم گریه میکردم


ارزویک ماه بیمارستان بستری بودوقتی میخواستیم مرخصش کنیم گفتن بایدمحیط زندگیش کاملا ضدعفونی شده باشه


نمیتونستم باقطار یاهواپیمابرش گردونم ماشین رواوردم داخلش روضدعفونی کردم


همه جاروملافه سفیدانداختیم ماسک دستکش سفیدپوشیدوباهم برگشتیم شهرمون


توخونه ام همین شرایط روداشتیم وعیادت کننده هاش ازپشت شیشه میدیدنش


عمه ام ازبیماری آرزوخبرنداشت یه کمم الزایمرگرفته بود


یکبارم که اوردیمش خونه ارزو ازلای دردزدکی مادرش رومیدبد


به عمه گفتیم ارزوخونه نیست


خلاصه خیلی سختی کشیدیم تاحال ارزوبهترشده بانومیدیدماخواهروبرادرهاپشت هم هستیم ازبی عاطفگیه بچه هاش غصه میخورد


اسدشیشه ای شده بودزن بچه هاش ازخونه بیرونش کرده بودن


پدرم چندباری بردترکش دادولی دوبارشروع میکرد


خیلی باهاش صحبت میکردیم ولی فایده نداشت تنهاکمکی که ازدستمون برمیومدرسیدگی به زن بچه اش بودکه مشکلی نداشته باشن


امید برادرناتنیمم بیشتر سمت مابودبامارفت امدمیکرد


برخلاف تمام برنامه های بانو بچه هاش دوستداشتن بامارفت امد داشته باشن..



قسمت پایانی*



قسمت۲۶:چهارماه ازپیوندمغزاستخوان آرزومیگذشت وخداروشکرحالش خیلی خوب شده بود


مثل معجزه بودودکترهامیگفتن خیلی بهترازاون چیزی که فکرش رومیکردیم جواب داده توهمون‌روزهابودکه عمه نازنینم روکه حق مادری به گردنم داشت بخاطرکهولت سن ازدست دادم


 بچه هام وآرزوخیلی بهش وابسته بودن بعدازمدتهاآرزومیخواست توی شلوغی حاضربشه بخاطرمراسم مادرش خیلی نگرانش بودم وبه همه میسپردم مراقبش باشن


روزتشیع جنازه عمه غم انگیزترین روزعمرم بودحس میکردم دوباره مادرم روازدست دادم


چندوقتی ازفوت عمه گذشته بودکه ازاطرافیان میشنیدم مادربانوبه شدت مریض احواله وحالش خوب نیست


طوری که حتی توان تمیزکردن خودش رونداره وتهاکسی که زیرباررفته بودازش مراقبت کنه عروسش بود


حتی خودبانوهم تردش کرده بود


باآرزو وهانیه رفتیم عیادتش به شدت ناله میکردوعروسش میگفت شب روزفریادمیزنه که سوختم اب جوش نریزیدروم


میگفت حتی بااب یخ هم وقتی پاشویش میکنیم میگه چرااب داغ روتنم میریزید


وقتی فریادمیزدوازدرد گرمامینالیددلم براش میسوخت هرچندمنم به اصرارآرزورفتم دیدنش ونمیدوم چراهرکاری میکردم باتمام عذابی که میکشیدنمیتونستم ببخشمش چون کودکی ام رونمیتونستم به این راحتی فراموش کنم


شایدروزی خدادل بزرگتری بهم بده وبتونم ببخشمش مادربانو دوسال تمام زجرکشیدتاازدنیارفت وبه همین راحتی پرونده زندگیش بسته شده


روزخاکسپاریش به هانیه گفتم حاضری ببخشیش اخمهاش روتوهم کردگفت نمیبخشم وحلالش نمیکنم بایدتاوان کودکی من روپس بده خداروشکرماچهارتاخواهربرادرزندگیه نسبتا اروم وخوبی داریم ومثل کوه پشت هم هستیم


ارزوبه لطف خداکاملاخوب شده ومن همیشه شکرگزارخداهستم


واماپدرم سالهای اخرعمرش بیماری سختی گرفت که توان خوردن هیچی رونداشت و۶ماه توبستربیماری بود


وحتی توی خونه خودش اختیارهیچی رونداشت وتمام امورات خونه دست بانوودختراش بود


هرچندروزهای اخرعمرپدرم ماچهارنفرمدام بالاسرش بودیم وقتی هم نفس های اخرش رومیکشیداشک ازگوشه چشمش میچکیدونگاه پرحسرتش به ما۴نفربود


بعدازمرگش بانوهم باتمام غرورکاذبش فروریخت وبودنبودش برای مادیگه مهم نیست


پدرم ازدنیارفت وما۴نفربخشیدیمش ولی هنوزم ازته دل تمایلی برای سرمزاررفتنش ندارم وازخدامیخوام ازسرتقصیراتش بگذره 


زندگی من خیلی پرفرازنشیب بودوپرازسختی وگفتنش شایدوقت بیشتری میخواست


ولی تنهاپندی که میتونیداززندگینامه من حقیربگیرید اینکه


دوستان همراه هیچ وقت ازسختی ومشکلات ناامیدنشدوباتوکل به خدای بزرگ بجنگیدتابه چیزهای که میخوایدبرسید......پایان



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792