قسمت۱۹:برای دیدن نسرین راهی خونه بابام شدم درکه زدم نسرین درروزبازدکردپریدبغلم ازدیدنم کلی ذوق زده شده بود
پیشونیش روبوس کردم حالش روپرسیدم
بانو ومادرش طبق معمول همیشه اصلاتحویلم نگرفتن
فضای خونه پدرم اذیتم میکردیادخاطرات تلخ بچگیه خودم وهانیه میفتادم
بغض گلوم روفشارمیدادوقتی میدیدم بچه های بانوچه رفاه واسایشی دارن که من وبرادرهام ازش محروم بودیم
پدرم درحق ماخیلی ظلم کرده بودولی برای بچه های زن دومش سنگ تمام گذاشته بود
حتی وقتی من میرفتم اونجانمیپرسیدحالت چطوره ازکجامیای یاکارت چیه انگاراصلاوجودخارجی نداشتیم براش
ازپیش نسرین که رفتم راهیه روستاودرمانگاه شدم وقتی رسیدم
یکی ازاهالی روستاکه اکثراتوخونش مهمونی میگرفت وگاهی من ودکترروهم دعوت میکردامدسراغم گفت شب مهمون دارم بیاخونه ما دکتراون شب نبودولی من ازروی تنهای قبول کردم گفتم باشه میام
لباسهام روعوض کردم اماده رفتن شدم که صدای درامدوقتی در روبازکردم یکی ازدوستام بیخبرازشهرامده بودپیشم
تعارفش کردم امدتوازقیافه اش میشدفهمیدحالش خوب نیست
گفت حمیدلباس پوشیدی جای میری
گفتم اره دارم میرم مهمونی توام بیابامن بریم
صاحبخونه ادم مهمون نوازیه
دوستم گفت حوصله جای شلوغ روندارم باپدرم دعوام شده ازخونه زدم بیرون امشب بیخیالشوجای نرو
گفتم باشه بشین تامن بساط شام رو ردیف کنم لباسهام روعوض کردم مشغول املت درست کردن شدم که برادرهمسایه که مارودعوت کرده بود دوباره امددنبالم
گفت داداشم گفته چرانمیاید
گفتم سلام برسون بگوشرمنده من مهمون دارم ونمیتونم بیام
خلاصه اون شب شام روبادوستم خوردیم تانصف شب باهم حرفزدیم من مهمونی نرفتم
ازنیمه شب گذشته بودجاانداخیم که بخوابیم
صدای تیراندازی به گوشمون رسید
خیلی ترسیدیم چراغ توری روبرداشتیم تادم دررفتیم
ببینم چه خبره
ولی همه جاتاریک بودمشخص نبودچیزی ومتوجه ننشدم صدای تیراندازی ازکجاست
اما میدونستم همین دوراطراف هست که صداش روانقدرواضح شنیدیم
به اجباربرگشتم تواتاق بایدتانزدیک صبح صبرمیکردیم تابفهمم چه اتفاقی افتاده
صبح که شدچندنفرازاهالی روستاسراسیمه امدن درمانگاه گفتن خونه فلانی تیراندزی شده وصاحبخونه ودوتامهمونش کشته شدن گویابایکی ازمهموناخصومت شخصی داشتن
باشنیدن این حرف وارفتم چون همون مهمونی بودکه من روهم دعوت کرده بودن
اگردوستم نمیرسیدمن هم الان جزکشته شده هابود
اونجابودکه به بزرگی خداپی بردم که تاخودش نخوادهیچ اتفاقی نمیفته
همون روزازطرف اداره برای من نامه ای رسیدکه باید منتقل میشدم یه روستای دورافتاده تروچندمابیشترفرصت نداشتم برای عمه پیغام فرستادم که هرچه زودتربساط عروسی روفراهم کنه..