2821
2789

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

داستان❤ سرگذشت یک مرد❤


قسمت اول:اسمم حمیدوفرزندسوم خانواده هستم یه خواهرازخودم کوچیک تردارم ودوتابرادرازخودم بزرگتر


ماتوی یه شهرکوچیک جنوبی زندگی میکردیم پدرم مغازه داربودومادرم یه زن مهربون خانه دار


ازمادرم چیز زیادی به یادندارم چون تمام خاطراتم بامادرم برمیگرده به زمان کودکیم که۴سال بیشترنداشتم


من مادرم روسرزابمان خواهرکوچیکم ازدست دادم وسرپرستیه ماروعمه ام برعهده گرفت


 عمه من یه زن۴۲ساله بودکه خیلی مهربون ودلسوزبود


سنی نداشت ولی انقدرسختی کشیده بودکه پیرترازسنش نشون میداد


 عمه ام دیرازدواج کرده بودوخودش دوتادخترداشت که ازمن بزرگتربودن


مابعدازمرگ مادرم دوسالی پیش عمه ام توی روستازندگی میکردیم که جزبهترین سالهای زندگیمون بود


بعداز دوسال بابام امد دنبالمون به عمه ام گفت نگران بچه هانباش یکی قراربیادخونه وکارهای بچه هاروانجام بده وبه امورات خونه برسه 


عمه ام بااینکه زیادراضی نبودولی دیگه توان نگهداری ازماروهم نداشت رضایت دادماباپدرم برگردیم


 وقتی برگشتیم خونه متوجه شدیم کسی که کارهای خونه روانجام میده یه خانمیه که خودش یه دختر۱۳داره واسمش بانو


 مازیادتوجهی بهشون نمیکردیم اوناکارهای خونه وپخت وپز روانجام میدادن 


برادبزرگم۱۲سالش بودوعلاقه خیلی زیادی به درس خوندن داشت بیشترمواقع سرش تودفترکتابهاش بودکاری به مانداشت


 برادردومیم هم میرفت پیش پدرم مغازه


 بانویه دخترکم حرف وگوشه گیری بودبرعکس مادرش که یه زن عبوس اخمو ولی خیلی زبروزرنگ بود


یه جورای تمام امورخونه روتودستش گرفته بود


میانه ماباپدرم خیلی گرم وصمیمی نبودچون هیچ وقت ازش محبتی ندیده بودیم ووابستگی بهش نداشتیم


 روزهامیگذشت و منم مدرسه میرفتم مثل حیدربرادربزرگم درس خوندن روست داشتم کتابهام روبایه کش میبستم میرفتم مدرسه دلخوشی ماهفته ای یکباردیدن عمه ام بودکه ازروستاباکلی نون خرمایی وسوغات محلی میومددیدنمون یه روزکه ازمدرسه برگشتم خونه دیدم هانیه خواهرکوچولوم دم درنشسته وداره گریه میکنه 


بغلش کردم گفتم چی شده 


توچشمام نگاه کردگفت بانوقراربشه زن بابامون...



قسمت ۲:یه روزکه ازمدرسه رفتم خونه هانیه دم درنشسته بودگریه میکرد


گفتم هانیه چی شدگفت بانومیخوادزن بابامون بشه مونده بودم چی بگم باورم نمیشدکه بابام بخوادبایه دختر۱۳ساله ازدواج کنه


ولی وقتی رفتم خونه ازرفتاربابام فهمیدم هانیه راست میگه


عمه ام وقتی فهمیدشروع کرد دادبیداد کردن 


میگفت این بچه زن نمیشه برای تواین همه دخترای خوب وخانواده داردوربرمون هست بذارمن یکی برات پیدامیکنم توبااین دختر۲۰سال اختلاف سن داری


ولی پدرم زیربارنرفت وبانو روعقدکردوشدبانوی خونه ی ما


ومادرش گفته بود دخترم راه رسم خونه داری بلدنیست تاراه بیفته من پیشش میمونم واینجوری شدکه مادرشم پیش ما موندگارشد


خودبانوبچه بودوزیادکاری به مانداشت


ولی مادرش بعدازیک ماه شدهمه کاره ی خونه ومن خواهرم شدیم خدمتکاراین دخترومادر


اوایل یه کم حاضرجواب بودیم زیادکارانجام نمیدادین


ولی باحرفهای که مادربانوبهش یادمیدادواونم به بابام میگفت برعلیه ماتحریکش میکرد


ودهن مارواینجوری میبست


بابام پشت بانوبودوماتنهابودیم تواون خونه


به عمه ام هم چیزی نمیگفتیم چون بااون سنش میدونستم کاری ازدستش برای مابرنمیاد


اون زمان دوتابرادربزرگم کلا راهشون روازماجداکرده بودن تادیروقت سرکاربودن ودرس میخوندن وزیادخونه نمیومدن


چون دلخوشی ازپدرم‌نداشتن وهروقت میومدن خونه پدرم بهشون گیرمیداد واذیتشون میکرد


من وهانیه ام غلام حلقه به گوش بانوومادرش شده بودیم


نمیتونست اعتراض هم کنیم چون چندباری که به پدرم ازکارهای بانو ومادرش میگفتیم تودهنیه محکمی بهمون میزد


بانو نورچشمیه بابام شده بودانگارجادوش کرده بودن هروقت میومدخونه بادست پرمیومدوکلی برای بانوخرید میکرد


وخدا اون روز رونمیاورداگر بانواخم میکردهمه روازچشم مامیدیدکتک حسابی بهمون میزد


ماکاملاازچشم بابام افتاده بودیم


یه روزکه عمه ام امدخوممون کلی نوخرماونون روغنی برامون اورده بود


تابوش خوردبه بانوشروع کردبه بالااوردن


عمه ام گفت مبارکه ومافهمیدیم بانوبارداره


مادربانو سریع نون هاروبردگذاشت توانباری که بوش به بانونخوره


 بعدازرفتن عمه ام بانو ومادرشم رفتن بیرون


 من وهاینه ام ازفرصت استفاده کردیم رفتیم توانباری شروع کردیم به نون خرماخوردن 


که یکدفعه احساس سوزش بدی پشتم کردم و...



نترکونش

یه دختر شیطون که حتی شوهر  ام نداره چه برسه به ی پسر کوچولو  😂برق گرفته شده نه ببخشید برگرفته شده از کاربر @miinnaaa        از شنبه میخوام رژیم بگیرم شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰ از وزن ۵۵ کیلو به ۴۷ برسم من با اراده ام چون دوبار ۶ کیلو کم کردم 😌  بازم میتونم !و بلخره ترقوه درمیارم 😍🤩♡عضو گروه ابی بامداد خمار♡

قسمت۳:توی انباری باهانیه زیرتخت فلزی که اونجابودوروش پرخرت وپرت بودخم شده بودیم داشتیم نون خرمای میخوردیم که یکدفعه یه اسوزش بدی روپشتم احساس کردم


ازدردجیغ زدم اززیرتخت پریدیم بیرون


بادیدن مادربانوپشت سرم تعجب کردم منوگازگرفته بودفکرمیکردم یه تیکه ازپشتم باگازی که گرفته کنده شده


خودبانوهم دم انباری وایساده بودنگاه میکرد


ازشدت دردنمیتونستم تکون بخورم


مادربانوبه هانیه گفت بروچوب رو گوشه حیاط روبیاروگرنه خودتم میزنم


هانیه بچه بودباترس رفت چوب روبیاره


منم اشکام روپاک کردم محکم زدم توسینه مادربانو شاید بتونم ازدستش فرارکنم


ولی خیلی هیکلی بودمچ دستم روگرفت وباچوبی که هانیه اورده بودکتک مفصلی بهم زد


تمام بدنم جای چوب مونده بودودردمیکرد


غروبم که بابام امدمادربانوشروع کردجیغ جیغ کردن که بچه هات بادخترم نمیسازن وبانوروهل دادن میخواستن بلای سربچه اش بیارن


منم مجبورشدم بزنمشون


بابام امدمنوبزنه که دست هانیه روگرفتم فرارکردیم توکوچه


دمپای پامون نبود تابستونم بودزمین داغ اونم تویه شهرجنوبی بااوگرمای کشنده اسفالت پاهامون میسوخت


یک ساعتی توی کوچه موندیم ولی دررو برامون بازنکردن


خونه عمه ام ازمادوربود نمیتونستیم بریم اونجا


بلاخره بعدازکلی توکوچه موندن ماروراه دادن توخونه انگارمادربانومیخواست بهمون بفهمونه هرکاری دلش بخوادمیتونه انجام بده ماحق حرف زدن نداریم


ازاون به بعدسعی میکردیم کاری به این مادرودخترنداشته باشیم وهرچی میگن گوش بدیم تاکمتراذیتمون کنن


خلاصه بچه بانوبه دنیاامدیه دخترسفید تپلی بودکه من هیچ حسی بهش نداشتم 


ولی میدونستم هانیه ازش بیزاره مخصوصا وقتی میدیدپدرم باچه عشقی بغلش میکنه وبهش محبت میکنه


خیلی شبهامیدیم هانیه زیرپتوگریه میکنه وناراحته حق داشت هانیه سنی نداشت خیلی بچه بود


اسم دختربانوروگذاشتن نسرین وشده بودسوگلیه خونه


دلم برای هانیه میسوخت چون شده بودمسئول کارهای نسرین


بایدکهنه هاشومیشست یاجاش روعوض میکرددرحالی که خودش هنوز۶سالش بودواحتیاج به مراقب ومحبت داشت


هرروز نفوذبانو ومادرش روی بابام بیشترمیشد


 طوری که هرچی این دوتامیگفتن چشم بسته گوش میداد


بابام میدیدکه من وهانیه ته مونده غذای اونارومیخوریم تازه سیرم نمیشیم ولی براش مهم نبودانگارمااصلابچه هاش نبودیم..



قسمت۴:من وهانیه برای پدرم مهم نبودیم وانگاراصلابچه اش نبودیم


دوتابرادرهام که دیربه دیرمیومدن خونه وقتی متوجه بیخیالیه پدرم ورفتارهای این مادرودختربامن وهانیه شدن


شروع کردن دادبیدادکردن ولی بابام به تحریک بانو ومادرش جفتشون روانداخت بیرون وگفت بزرگ شدیدبریددنبال زندگیتون


وباعث شددیگه همون هفته ای یکبارم نیان خونه


دوتابرادرهام درکناردرس خوندن کارهم میکردن وشبهاتوهمون محل کارشون میخوابیدن


هانیه عملا شده بودکنیزاون خونه واگرکم کاری میکردکتک میخورد


عمه ام ازگوشه کنارشرایط ماروتواون خونه فهمیده بود


امددنبالمون که ماروببره پیش خودش ولی بابام خیلی محترمانه بیرونش کردواجازه ندادماروباخودش ببره


میدونستم بابام دلسوزمانیست دراصل بخاطربانو نذاشت مابریم چون کمک حال بانوبودیم


کل کارهاشون روماانجام میدادیم ومثل کارگرشون بودیم


بعدازمدتی بازفهمیدیم بانوحامله است وبچه دومشم توراهه


بابام انقدربانو رودوستداشت که حاضربودماروفداش کنه


مادربانوکه ازگدایی به پادشاهی تواون خونه رسیده بودمن رومجبورمیکردبرم مغازه بابام وازدخلش براش پول بدوزدم


اوایل زیربارنمرفتم ولی باتهدیداینکه اگربه حرفم گوش ندی هانیه رواذیت میکنیم من رومجبورکرداینکاروانجام بدم


روزهامیرفتم مغازه و وقتی بابام حواسش نبودازدخلش پول برمیداشنم میدادم مادربانو چندباری که اینکارکردم تصمیم گرفتم یه مقداربیشترپول بردارم که برای خودم وهانیه پول پس اندازکنم 


خیلی دوستداشتم براش یه لباس نوبخرم چون همه لباسهای تنش کهنه وپاره بود


هرچندازاین کارم بدم میومدوعذاب وجدان داشتم میدونستم اگربه بابام بگم باورنمیکنه


تازه اگرهم باورمیکردبازم من رومقصرمیدونست


یه مدت اینکارروکردم که بابام مچم روگرفت


باگریه قسم میخورم که مادربانومن رومجبورکرده ازدخلش دزدی کنم ولی باورش نمیشد


باهم رفتیم خونه بابام یه مشت پول پرت کردجلوی مادربانوگفت هرچقدرپول میخواستی میگفتی من بهت میدادم به جای اینکه این بچه روبفرستی برات دزدی کنه


مادربانوکه ترسیدبوددستش روبشه شروع کردبه کولی بازی دراوردن که پسرت داره دورغ میگه ودستش کجه به من ربطی نداره


وقسم میخوردکه من بی تقصیریم ودراخرم این من بودم که ازدست جفتشون کتک خوردم به عنوان دزدشناخته شدم


بچه دوم بانوبه دنیاامدوبخاطرکارزیادهانیه روزبه روزلاغرترورنگ پریده ترمیشد


یادمه یه روزکه پدرم بایه لباس خوشگل دخترونه وکلی شکلات واردخونه شد هانیه گوشه حیاط ایساده بودنگاهش میکردموهای خرمایش ریخته بودروصورتش ودستاش ازشدت کارکردن ورم کرده بودوپوست پوست شده بوده جلوی هانیه لباسهارودادبه نسرین کلی قربون صدقه اش رفت و...



قسمت۵:پدرم دست نوازشش همیشه سربچه های بانو بودبرای اوناپدربودوبرای ماناپدری


من ناراحت خودم نبودم فقط ناراحت هانیه بودم که این وسط داشت داغون میشد


دوستداشتم بزرگ بودم میتونستم هانیه روازاون خونه نجات بدم


تنهادلخوشیه من مدرسه رفتنم بود


ولی هانیه حق مدرسه رفتن هم نداشت ودرحقش خیلی ظلم میکردن


روزگارمیگذشت ودرعرض دوسال بچه سوم وچهارم بانوهم به دنیاامدوخیلی زودازپدرم صاحب چهارتابچه شد


اون زمان من۱۳سالم بودوکمترتوخونه میموندم نمیخواستم جلوی چشم بانو ومادرش باشم


چون دنبال بهانه بودن برای بیرون کردن من


ومنم بخاطرهانیه نمیخواستم ازاون خونه برم وتنهاش بذارم


باپسرعموهام دوست شده بودم ومیانه خوبی داشتم وهرروز نقشه میکشیدم که هانیه روازاون خونه بدزدیم وببریم پیش عمه ام


میدونستم بره پیش عمه ام دیگه نمیذاره برگرده پیش بابام واونجاراحته


یه روزکه توحیاط مدرسه بودم دیدم پدرم واردمدرسه شدخیلی ذوق کردم فکرکردم امده درسم روازمعلمم بپرسه


هرچندمیدونستم پدرم نمیدونه اصلا کلاس چندم هستم


ناخودآگاه توعالم بچگی تمام بدیهاش یادم رفت دویدم سمتش که ببینم چراامده مدرسه ام


ولی بدون اینکه نگاهم کنه رفت سمت معلمم یه صحبت کوتاهی کردورفت


خیلی دوستداشتم بدونم به معلمم چی گفته چنددقیقه ای طول نکشیدکه ناظم مدسه من روصداکردوبه یکی ازبچه هاگفت برووسایل فلک روازدفتربیار


هاج واج نگاهش میکردم من کاری نکرده بودم که بخوان فلکم کنن


اصلا نذاشتن حرفبزنم وتوحیاط مدرسه فلکم کردن ازدرددادمیزدم واشک میریختم


میدونستم هرچی هست بخاطرحرف های بابامه اخرکارازمعلمم پرسیدم چرامن روفلک کردید


گفت پدرت گفته خیلی اذیتشون میکنی وحرف شنویی نداری ازش


مراقب رفتاروکارهات باش که اگربازبیادازت شکایت کنه فلک میشی


خیلی دلم شکست ودرتعجب بودم ازرفتارپدرم چطور دلش میومدمارواینقدراذیت کنه


انروزبابدبختی بودبرگشتم خونه


نزدیک خونه بودم که دیدم هانیه سرش روگذاشته روزانوش وجلوی درنشسته


بهش نزدیک شدم وصداش کردم سرش روگرفتم بالا


گوشه چشمش کبودبود


گفتم چی شده


گفت نسرین کنارم توحیاط داشته بازی میکرده منم مشغول لباس شستن بودم ویه لحظه حواسم پرت شده وخورده زمین


بخاط همین من روکتک زدن


دلم آتیش گرفت خوب که نگاهش کردم دیدم خیلی وقته موهاش روکسی شونه نکرده وهمه اش بهم گره خورده


لباسهای پاره وکهنه تنش بود


ازخودم متنفرشدم که چرامدتیه ازش غافل شدم ونمیتونم ازش دفاع کنم


اروم درگوشش گفتم بروهرچی نیازداری بردار بعدبروته باغ من میام دنبالت وباهم فرارمیکنیم...



2823
2791
2779
2792