قسمت۵:پدرم دست نوازشش همیشه سربچه های بانو بودبرای اوناپدربودوبرای ماناپدری
من ناراحت خودم نبودم فقط ناراحت هانیه بودم که این وسط داشت داغون میشد
دوستداشتم بزرگ بودم میتونستم هانیه روازاون خونه نجات بدم
تنهادلخوشیه من مدرسه رفتنم بود
ولی هانیه حق مدرسه رفتن هم نداشت ودرحقش خیلی ظلم میکردن
روزگارمیگذشت ودرعرض دوسال بچه سوم وچهارم بانوهم به دنیاامدوخیلی زودازپدرم صاحب چهارتابچه شد
اون زمان من۱۳سالم بودوکمترتوخونه میموندم نمیخواستم جلوی چشم بانو ومادرش باشم
چون دنبال بهانه بودن برای بیرون کردن من
ومنم بخاطرهانیه نمیخواستم ازاون خونه برم وتنهاش بذارم
باپسرعموهام دوست شده بودم ومیانه خوبی داشتم وهرروز نقشه میکشیدم که هانیه روازاون خونه بدزدیم وببریم پیش عمه ام
میدونستم بره پیش عمه ام دیگه نمیذاره برگرده پیش بابام واونجاراحته
یه روزکه توحیاط مدرسه بودم دیدم پدرم واردمدرسه شدخیلی ذوق کردم فکرکردم امده درسم روازمعلمم بپرسه
هرچندمیدونستم پدرم نمیدونه اصلا کلاس چندم هستم
ناخودآگاه توعالم بچگی تمام بدیهاش یادم رفت دویدم سمتش که ببینم چراامده مدرسه ام
ولی بدون اینکه نگاهم کنه رفت سمت معلمم یه صحبت کوتاهی کردورفت
خیلی دوستداشتم بدونم به معلمم چی گفته چنددقیقه ای طول نکشیدکه ناظم مدسه من روصداکردوبه یکی ازبچه هاگفت برووسایل فلک روازدفتربیار
هاج واج نگاهش میکردم من کاری نکرده بودم که بخوان فلکم کنن
اصلا نذاشتن حرفبزنم وتوحیاط مدرسه فلکم کردن ازدرددادمیزدم واشک میریختم
میدونستم هرچی هست بخاطرحرف های بابامه اخرکارازمعلمم پرسیدم چرامن روفلک کردید
گفت پدرت گفته خیلی اذیتشون میکنی وحرف شنویی نداری ازش
مراقب رفتاروکارهات باش که اگربازبیادازت شکایت کنه فلک میشی
خیلی دلم شکست ودرتعجب بودم ازرفتارپدرم چطور دلش میومدمارواینقدراذیت کنه
انروزبابدبختی بودبرگشتم خونه
نزدیک خونه بودم که دیدم هانیه سرش روگذاشته روزانوش وجلوی درنشسته
بهش نزدیک شدم وصداش کردم سرش روگرفتم بالا
گوشه چشمش کبودبود
گفتم چی شده
گفت نسرین کنارم توحیاط داشته بازی میکرده منم مشغول لباس شستن بودم ویه لحظه حواسم پرت شده وخورده زمین
بخاط همین من روکتک زدن
دلم آتیش گرفت خوب که نگاهش کردم دیدم خیلی وقته موهاش روکسی شونه نکرده وهمه اش بهم گره خورده
لباسهای پاره وکهنه تنش بود
ازخودم متنفرشدم که چرامدتیه ازش غافل شدم ونمیتونم ازش دفاع کنم
اروم درگوشش گفتم بروهرچی نیازداری بردار بعدبروته باغ من میام دنبالت وباهم فرارمیکنیم...