مادربزرگم از اول عمرش دعاي مرگ ميكنه ، نمرده
مادرم از موقعي ك يادمه خودشو نفرين ميكنه و نمرده
دست خداست
منم جلوي خودمو ميگيرم همچين دعايي نكنم چون خدا رو
ناراحت ميكنم و بعد از مرگم پشيمون ميشم ك با اين دعا
خودمو از خدا دورتر ميكردم
ديشبم داشتم ب خودم ميگفتم اول و آخر ي روزي ميميري
سعي كن خدا رو خوش حال كني ك بعد از مرگت اميد داشته باشي رحمت خدا بگيرت و راحت شي بالاخره