مادر شوهر خواهرم الان دوازده ساله خواهرم ازدواج کرده میگه روز به روز این زن خسیس تر میشه میگه دیشب مهمونی گرفتم دعوتش کردم میگه از وقتی اومد هی بهم گیر میداد میگه غذا درست میکنم میاد هی نگا میکنه میگه وااااای چقدر لوبیا ریختی چ خبرهههه بعد پرسیده ک چرا آنقدر سبزی میریزی گفته سه بسته کوچیک ریختم دیگ زیاد نیس گفته خدایا سه بستهههه خیلی زیاده میگه داشتم سالاد درست میکردم ی زره ریز کردم برای پونزده نفر آدم هنوز یکاسه بود داشتم خورد میکردم اومد خیار گوجه هارو برداشت گذاشت تو یخچال گفت کسی نمیخوره هرچی اصرار کردم ک بزار بیشتر درست کنم نزاشت گفت نه حروم میشه آنقدر عصبی تعریف میکرد خواهرم منم حرصم گرفت حق داره خب کمک ک نمیده مادرشوهرش خسیسیشم نگه داره واسه خونه خودش میگه خواستم بشقاب حاضر کنم گفته ازین سرویس چینی نزار یهو میشکنه ازین بشقاب ملامین بزار گفتم ن بابا زشته چرا بشکنه مگه جنگه خلاصه ک اون رو زیر بار نرفته خواهرم ادامه....