2821
2789
عنوان

عشق نهفته

187 بازدید | 14 پست

سلام دوستان

امروز میخوام یه داستان تعریف کنم که شاید بدرد خیلیا بخوره و به خیلیا کمک کنه البته شاید هم مورد قضاوت قرار بگیره اما مهم نیست همیشه آدم هایی هستن که مخالف هستن و همین داستان خیلی به زندگی من کمک کرده 

این داستان برمیگرده به دوران دبیرستان مامانم یعنی ۳۰ سال پیش تقریبا ۳۰ یا ۳۲ سال پیش که فکر کنم دوران جنگ و دوران انقلاب بوده مامان یه اکیپ از دخترای فامیل بودن  که همگی مذهبی و چادری بودن که هرشب خونه یکی از این دخترا جمع میشدن و اول یکم قرآن و دعا میخوندن بعدشم شروع میکردن به صحبت کردن و شب نشینی یکی از این شبا پسر دایی مامان که اونم پسر مذهبی و بسیجی بوده میاد و میگن این شب نشینی خیلی چیز خوبیه بیاید گسترش بدیم و از کل فامیل دعوت کنیم داستان از اینجا شروع میشه که این پسر مذهبی  هم وارد این اکیپ میشه و این شب نشینی اول به  خانواده های این اکیپ بعد فامیل های دیگه کشیده میشه و اول دعا و قرآن میخوندن بعدش تعریف و بازی و تماشا تلوزیون این چیزا بوده قضیه ادامه پیدا میکنه و این میشه یه عادت بعد پسردایی مامانم وقتی شهید میومد و مراسم داشتن به دخترا میگفت که شرکت کنن بعد تو محله یه کتاب خونه راه انداختن که تایم خانم مسئولش مامان من و تایم آقا مسئولش پسردایی مامانم این ادامه پیدا میکنه تا اینکه پسردایی مامانم توی اون محله ای که زندگی می کردن یه پایگاه بسیج میزنه و.... تو این جریان مامان به پسرداییش میگه داداش اونم به مامانم میگه ابجی دیگه ادامه پیدا میکنهههه  اما واقعیت اونجور نبود که مامانم و پسردایی مامانم در ظاهر نشون میدادن این دوتا به هم علاقمند شده بودن یه شب از شب های بمب بارون پسر دایی مامانم به مامانم میگه یه دفتر با جلد طوسی هست اون برای من بیار مامانم میره از تو کمد داخل اتاق پسرداییش میاره که بده به پسردایی از خونه اونا تا جایی که میخواست دفترو ببره با ماشین یک ساعت راه بوده که توی راه مامانم دفترو باز میکنه و میخونه تو یه دفتر ۱۰۰ برگ پر از شعر های عاشقانه بود که مثلا زیرشون نوشته بود ساعت ۲ نصف شب به یاد s و همچین چیزایی(اول اسم مامانم s هست) مامان وقتی میرسه باحالت عصبی میگه این s کیه اونم میگه عموم (آخه عموش شهید شده)قضیه میگذره تا اینکه برای مامانم خواستگار میاد اون خواستگار عاشق مامان بوده و هر کاری میکرده که بهش برسه و نامه براش می فرستاده اما مامان اصلا دوست نداشته تو سن دبیرستان ازدواج کنه وقتی خواستگاره رسما میاد خواستگاریش مامانم میره خونه زندایش اینا اونجا میمونه که خواستگارا برن از طرفی هم منتظر عکس العملی از طرف پسر داییش بود که فقط پسرداییش وقتی مامانش از خواستگاره صحبت میکرده گفته مامان اینا به درد هم نمیخورن وقتی مامانم میبینه که نه خودش نه مامانش چیزی نمیگن باخودش میگه وقتی  این خواستگار اینقد دوستم داره اینقد برام تلاش میکنه چرا باهاش ازدواج نکنم و به هوای کسی باشه که اصلا نه خودش نه مامانش هیچی نمیگن باخودش میگه این علاقه یکطرفس و میاد خونه و به خواستگارا جواب مثبت میده و باهم ازدواج میکنن خداروشکر زندگی خوبی دارن و مامانم معلم میشه میره دانشگاه و مدرک وکالت میگیره  من حاصل ازدواج مامانم با بابا که خواستگار پیگیرم....

پسردایی مامان هم با یک دختره که هی واسش نامه مینوشته که من دوست دارم از این حرفا ازدواج میکنه دیگه اینا باهم بخوردی نداشتن چون تو دو شهر متفاوت که از هم دوره زندگی میکردند و مامان اصلا از وقتی ازدواج کرده فراموشش کرده بود.

تا دو ماه پیش پسردایی زنگ میزنه به مامانم میگه من ۳۰ ساله یسری حرفارو تو قلبم نگه داشتم دیگه نمی تونم واقعا نمی دونستم چجوری بهت بگم ولی خیلی دوست دارم بهت بگم اما صدالبته الان دیگه مثل خواهر و برادریم 

من واقعا بهت علاقه داشتم و هیچ وقت نتونستم فراموشت کنم من به زور مامان  ازدواج کردم  من هنوز اون دفتر جلد طوسی و دارم هرشب شعراشو میخونم گریه میکنم تمام صفحاتش اثر قطره های اشکم هست من رفتم حج فقط یادتو بودم رفتم کربلا تو جلو چشمم بودی من زندگی نمی کنم من فقط دارم میگذرونم که بگذره و....

مامانم درجواب میگه دیگه گذشته فراموش کن زنت خیلی خوبه مهربونه خوشگله و...

اونم گفته از خوب بودن خوبه و اخلاقیاتمون بهم نمیخوره و تفاوت سلیقه داریم و....

گذشت و گذشت که دوهفته پیش خبر فوتش بهمون رسید سنش کم بود به علت استرس و و فشار عصبی دیابتش عود کرده و علت فوتش شده....

راستی اون دوره همی شبانه که بود اون تا الان یعنی ۳۰ سال ادامه داشته و داره و خیلی بزرگ شده و به یه هیات  تبدیل شده

فقط خواستم بهتون بگم:

برای رسیدن به عشقتون بجنگید از غرورتون بگذرید البته اگه فکر می کنید درسته

عشق اشتباهی و غلط هیچ لذتی نداره فقط عذابه پس عاقلانه عاشق بشید....

دلم واسش خیلی میسوزه بخاطر خجالت کشیدن دوران جوونی یه عمر با حسرت زندگی کرده...

خیلی خیلی خلاصه تعریف کردم ببخشید اگه خوب تعریف نکردم🙏🏻

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

این داستان مال خیلی وقت پیشه  غرورتون و شخصیتتون و خورد نکنید هیچکی ارزش عشق و دوست داشتن و نمیفعمه خواهش میکنم خودتون و نابود نکنید خواهش میکنید وقتی به کسی علاقه ندارید بهش بگید خواهش میکنم با دل آدما بازی نکنید خواهش میکنم وفاداری و یاد بگیرید بدترین قسمت زندگی اونجاست که یه دختر یا یه پسر به هر چیزی که نگاه کنه یاد یه خاطره بیوفته و حسرتشو بکشه خواهش میکنم وقتی به کسی حسی ندارید الکی از دوست دارم استفاده نکنید به خدا حرمت داره باعث اشکای کسی نباشید که یکی اون بالا هست به اسم خدا حالا یا خودتون تاوان اشکاشو پس میدید یا دختر و پسرتون🖤

این داستان مال خیلی وقت پیشه  غرورتون و شخصیتتون و خورد نکنید هیچکی ارزش عشق و دوست داشتن و نمی ...

اره واقعا بنظرم وقتی کسیو دوست نداریم نباید به زود کسی دیگه ازدواج کرد البته من مادریو میشناسم پسره یه دخترو میخواد دوسش داره میگه نه هر من بگم اونم ازدواج نکرده الان بالای ۳۳ سال باید سنش باشه ولی اگه دوست دارید بنظرم گفتنش خوبه حداقلش اینکه   یه عمر حسرت ندارید.

ما که گفتیم و حسرتشو داریم چی؟!

البته خب یک آدم وقتی به کسی ابراز علاقه میکنه ممکنه طرف علاقه داشته باشه یا نداشته باشه مثل خواستگاری کردن یه پسر از یک خانمه 

من به شخصه وقتی ازم پرسید دوستم داری من اول از روی غرور میخواستم بگم نه ولی گفتم چقد تو دلم بمونه چقد نگهش دارم چقد خودمو تو عروسیش با یه دختر دیگه تصور کنم  ۴ سال از دور دوسش داشتم ولی باهاش برخورد داشتم یجوری رفتار میکردم که فکر کنه من ازش بدم میاد من سلام هم بهش نمی کردم و ۴ سال عکسای اینستاشو نگاه میکردم کامنتاشو حفظ بودم که کی واسش چی نوشته 

همش ازش دوری میکردم که نکنه بفهمه دوسش دارم 

ولی اونجا که ازم پرسید گفتم اره دوست دارم و الان خیلی خوشحالم که بالاخره تونستم بگم


البته خب یک آدم وقتی به کسی ابراز علاقه میکنه ممکنه طرف علاقه داشته باشه یا نداشته باشه مثل خواستگار ...

آخه اون بهم نه نگفت ادعای دوست داشتن کرد بعد هم گفت نمیتونم بهت حسی داشته باشم پشیمونم خیلی هم پشیمونم چون دارم عذابشو میکشم

آخه اون بهم نه نگفت ادعای دوست داشتن کرد بعد هم گفت نمیتونم بهت حسی داشته باشم پشیمونم خیلی هم پشیمو ...

پشیمون نباش آدم برای کارهایی که نکرده حسرت میخوره نه کارهایی که کرده تو کار بدی نکردی پس فراموشش کن تو نه خورد شدی نه کوچیک شدی تو فقط برای احساست جنگیدی که دیدی طرف لایقت نیست این خیلی خوبه که رفتی جنگیدی و به نتیجه رسیدی  حالا فکر کن نمیگفتی شب تا صبح بهش فکر کنی و حسرتش میخوری در صورتی که لیاقتتو نداره پس خوشحال باش که به نتیجه رسیدی چون از بلاتکلیفی خیلی بهتره

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792