من زندگی خیلی شادی داشتم تا اینکه بخاطر تنهاییم به افسردگی شدید مبتلا شدم من پیش مامانم خیلی شاد وسرزنده ام ولی درونم یه کوهی پر از غم هست که به هرکی گفتنی غم دارم میخندن نمونش دخترخالم هر رازی غمی داشتی ازم کمک میخواد منم دلداریش میدم ولی من گفتم ناراحتم میخوام شاد باشم کمکم کن داشتم گریه میکردم رسمی پاشد اهنگ شاد گذاشت رقصید خیلی ناراحت شدم خیلی دلم شکست پنج شنبه چهارده بهمن تولدمه از بی ارزش بودن و پوچ بودن خسته شدم میخوام روز تولدم خودمو از بالا پشت بوم برجمون که ۱۱ طبقه ش پرت کنم حتی رگم زدم واز مامانم با پوشیدن لباسای استین بلند پنهون میکنم چون مامانمو خیلی دوست دارم باهاش راحتم ولی نمیتونم بهش بگم افسرده ام به دوستمم گفتم سرزنشم کرد گفت تویه احمقی درحالینکه من از خودکشی نجاتش دادم