2777
2789

از مامانم متنفرم

همه بهم میگن نباید اینجوری باهاش حرف بزنی

بعضیا میگن اگه یه روزی مادرت بمیره حسرت میخوری که چرا اینجوری باهاش رفتار میکردی

اما من میدونم که هیچ وقت از رفتارم پشیمون نمیشم

ارزوم مردن مامانمه

حتی میدونم بعد از مردن مامانم هم نمیتونم ببخشمش

اسمم پرتوئه

19 سالمه

حس میکنم هیچ شانسی واسه زندگی کردن ندارم

اما دارم دست و پا میزنم

دلیل همه ی فلاکتهای من مادرمه

چون هیچ وقت برام مادری نکرده

شاید اگه یتیم بودم و مجبور نبودم اسم کثافتشو با خودم یدک بکشم خیلی زندگی بهتری داشتم

دوستام که مامانمو میبینن خیلی باهاش حال میکنن میگن ادمه باحالیه

اما نمیدونن که باحال بازیاش چه به روزگارم اورده

چند روز پیش چند تا از دوستام اومدن خونه مون

 مادرم حموم بود

از حموم اومد بیرون و بدون لباس نشست پیش دوستام  

و شروع کرد حرف زدن و شوخی کردن با دوستام

خدا میدونه چه حالی شدم

دلم میخواست زمین دهن باز میکردو منو میبلعید

اما خودش نمیفهمه

هیچی حالیش نمیشه

مامانم اصلا زن خوشگلی نیست

اما میگه جوون بودم خیلی خوشگل بودم

چشماش ابیه و موهاش بوره

من فکر میکنم به جای اینکه خوشگل باشه ترسناکه

18سالش بوده که ازدواج کرده

واسه شوهر اولش دو تا پسر زاییده و بعد جدا شده

بهش میگم چرا از شوهر اولت جدا شدی

میگه عاشق بابات شدم

ولی مادر بزرگم میگفت وقتی با شوهر اولش بوده خیانت میکنه و

 میاد و با بابای تو دوست میشه شوهر اولش میفهمه و طلاقش میده

بابام چند سال از مادرم کوچیکتره

وقتی با هم ازدواج میکنند اصلا وضع مالیه خوبی نداشتند

تنها چیزی که تو زندگی مامان و بابام ندیدم عشق بود

پس مطمئنم اگه مامانم تو ازدواج اولش با بابام رابطه داشته از هوس بوده و اصلا پای عشق وسط نبوده

شوهر اول مامانم وقتی میبینه که زنش بهش خیانت کرده

بچه هاشو بر میداره و واسه همیشه میره

هیچ وقت ندیدم مادرم دلتنگ اون دو تا پسراش بشه

اونا هم هیچ وقت نیومدند مادرمو ببینند

یادم میاد 6 سالم بود

رابطه ی مامان و بابام اصلا خوب نبود

بی نهایت فقیر بودیم

با مادرم میرفتیم سبز میدون اصفهان جوجه میخریدیم و میاوردیم خونه بزرگ میکردیم و میفروختیم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من هستم

همسر دو متری و ورزشکارمن ،بی صبرانه منتظرم خدااا با قدرت و عظمت زیادش تو رو یهوییی سررراه من قرار بده ومن به ارامش برسم، بی شک خدا بهترین  و جذابترین مرد و برام میفرسته وبعدشم یه دختر ناز عروسکی به اسم مرسانا میده که من خوشبختیم کامل کامل میشه ،بی شک من خوشبخترین پرنسس ایران میشم💓خدایااا بابت اینکه بهترینا رو درنظر گرفتی شکرررررر🙏😘

یه روز که رفته بودیم سبز میدون نمیدونم حوالیه ساعت 1 بعد از ظهر بود

یه مرد افتاد دنبالمون

میترسیدم

به مادرم گفت اومدین چیکار

مادرم گفت اومدیم جوجه بخریم

گفت بیا ناهار بریم خونه مون بعد خودم یه جایی و میشناسم جوجه هاش از همه جا ارزون تره  میبرمت بخری

مادرم هم دستمو گرفت و دنبالش رفتیم

خیلی خونه ی وحستناکی بود

پر از اتاق بود و اتاقاش پر از افغانی بود

هنوزم بعد از این همه سال اون خاطره ی وحشتناک توی ذهنم مونده و باعث میشه از مامانم بیزار باشم

رفتم یه گوشه ی اتاق نشستم

مادرم شروع کرد لباساشو در بیاره

اون مرد هم لباساشو در اورد

وحشت کرده بودم و جیغ میزدم

التماس میکردم  مامان بیا بریم

اما مادرم به حرفم گوش نمیکرد

اصلا انگار صدامو نمیشنید

حتی هیچ کدوم از ادمای اون خونه صدامو نمیشنیدند

حتی نمی ذاشتند از اتاق برم بیرون

میگفت بیرون پر از افغانیه اگه بری بیرون میگیرند میبرنت

انقدر گریه کرده بودم که دیگه صدام بالا نمیومد

مادرم کارش تموم شد

لباساشو پوشید

رفت از تو یخچال اون مرد چند تا تخم مرغ برداشت نیمرو کرد و گفت بیا ناهار بخوریم

ناهار میخواستم چیکار

نرفتم غذا بخورم

خودش با اون مرد غذا خورد

عصر رفت جوجه خرید و رفتیم خونه

انگار نه انگار

حتی نخواست باهام در مورد کاری که کرده حرف بزنه یا برام توضیح بده

مادرم تو6سالگی کاری با من کرد که کابوسش تا سالها با من بود و منو از اسم مادر بیزار میکرد

یه دختر 6 ساله چی میدونه از رابطه ی ج – ن – س- ی

اصلا نمیخوام بگم مادرم اون کارو کرد چون فقیر بودیم

چون اون مرد از ما هم فقیر تر بود

مادرم اون کار و کرد چون یه پست فطرت عوضیه هوس باز بود

مادرم گفت از امروز چیزی به بابات نگو وگرنه هم تو رو کتک میزنه هم منو

منم به بابام حرفی نزدم

چون از دعوا های مامان و بابام میترسیدم

گاهی میفتادند به جون هم و حسابی با هم کتک کاری میکردند

نمیخواستم حرفی بزنم که باز شروع به دعوا کنند

 

زندگی مامان و بابام زیاد طول نکشید چون کلا پایه و اساس درست و حسابی نداشت

یه روز که ما مدرسه بودیم بابام مچ مامانم و تو خونه با یه مرد گرفته بود

اون روز مامانم به بابام قول داد که ادم بشه و دیگه هیچ وقت خیانت نکنه

اون روزا تازه رفته بودم کلاس اول

مادرم چند وقت ادم شده بود

غذا درست میکرد

خونه رو تمیز میکرد

خوشحال بودم

بابامم راضی بود

ولی همه ی این ظاهر سازیا واسه خر کردن بابام بود

چند وقت بعد دوباره بابام مچشو با یه مرد دیگه گرفت و طلاقش داد

البته مادرم هم دیگه اصراری نکرد که بابام طلاقش نده

به قول خودش میگفت لیاقت من از این دنیا خیلی بیشتر از این حرفاست

میگفت من خیلی خوشگلم و لب تر کنم بهترین پسرای دنیا میان میگیرنم

فکر میکرد این پسرایی که میان باهاش رفیق میشن تا با هم رابطه داشته باشن و

 از خوشگلیش تعریف میکنند حاضرند بیان بگیرنش

مادرم همیشه تو فضاست

هیچوقت رو زمین زندگی نمیکنه

الان هم که سنش بالا رفته هنوز نتونسته واقعیت زندگیشو قبول کنه

هنوزم فکر میکنه قراره یه اتفاقی بیفته و دنیاش عوض بشه

بعد از جدایی مامان و بابا پدرم ما رو برد پیش خودش

از خودش خونه نداشت

با داداشم پویا رفتیم خونه ی مادر بزرگم

خونه ی مادر بزرگم دو تا اتاق داشت

یکی از اتاقاشو داد به ما

یه عمو هم داشتم که با مادر بزرگم زندگی میکرد

اونجا هم زندگیمون سخت بود

عموم خیلی عوضی لات و لوت بود

همیشه مست بود

با بابام دعوا میکرد

همه ی کاراشو میداد داداشم انجام بده براش

اگه داداشم به حرفش گوش نمیکرد کتک میخورد

بابام هم هیچی نمیگفت

به ما هم میگفت به حرف عموتون گوش کنین

میگفت ما اومدیم تو خونه شون باید بهشون احترام بذارین

اما مادر بزرگم خیلی خوب بود

همیشه از ما در مقابل عموم دفاع میکرد

یه شب که خواب بود یه دفعه از خواب پریدم

دیدم یه نفر دمه دهنمو گرفته

داشتم از ترس سکته میکردم

تو تاریکی اتاق سرمو برگردوندم

عمومو شناختم

خیالم راحت شد

ولی چرا اومده بود 

دهنمو ول نمیکرد

نفسم داشت قطع میشد

اشکم در اومد

زیر گوشم گفت ساکت باش تا دهنتو ول کنم

سعی کردم صدام در نیاد

دهنم و ول کرد

کمربندشو باز کرد

باورم نمیشد

اما بهم رحم نکرد

از پشت بهم تجاوز کرد

خیلی درد اور بود

از یه طرف نفس کشیدن برام سخت بود از یه طرف درد داشتم و میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم

تو تاریکی اتاق اروم اروم اشک میریختم و اون کار خودشو میکرد

هیچ کس صدای نفسامو  نشنید

نه پدرم نه برادرم

وقتی کارش تموم شد چاقوشو در اورد و زیر گوشم گفت اگه به کسی بگی چیکار کردم پدر و برادرتوبا این  میکشم

خیلی ترسیده بودم

تو دنیای  بچگی م میگفتم

اگه پدرمو بکشه باید چیکار کنم

فقط سرمو تکون دادم

اونم رفت

چند شب از اون شب کذایی گذشت

فکر کردم دیگه نمیاد

اما یه شب که خواب بودم باز اومد

باز همون اتفاق تکرار شد

باز هم هیچ کس نفهمید

چند بار دیگه هم اومد

اروم و بیصدا

عذابم میداد و میرفت

تا اینکه پدرم زن گرفت

خوشحال شدم

گفتم حالا که بابا زن گرفت میریم یه خونه ی دیگه و از دست عموم راحت میشم

اما زن بابام راضی نشد منو داداشمو قبول کنه

رفتند یه خونه ی اجاره ایی و منو داداشمو گذاشتند خونه ی مادر بزرگم

عموم رفت تو اتاقی که ما قبلا بودیم و منو داداشم هم رفتیم  تو اتاق مادر بزرگم

شبا با ترس میخوابیدم

هر شب استرس داشتم که نکنه باز امشب بیاد

چند شب بعد از اینکه رفتم پیش مادر بزرگم باز سر و کله ش پیدا شد

نمیدونم ساعت چند بود  ولی من از ترس اومدنش هنوز بیدار بودم

اروم و بیصدا اومد

در چوبیه اتاق صدا داد

اما مادر بزرگم هیچ تکونی نخورد

فکر کنم صدای در و نشنید

کمربندشو در اورد و شلوارشو تا نصفه کشید پایین

همون موقع مادر بزرگم تو رختخوابش نشست و دستشو دراز کرد و چراغ و روشن کرد

و عموم و دید که نیمه برهنه وسط اتاق وایساده

زبون عموم قفل کرده بود

فقط تونست عقب عقب از اتاق بره بیرون

از اون شب دیگه عموم هر گز جرات نکرد بهم نزدیک شه

از شب بعد تو رختخواب مادر بزرگم میخوابیدم

کنارش

میدونستم خجالت میکشه  در مورد چیزی که دیده باهام حرف بزنه

اما باید حرف بزنه

هرچند کوچیکتر از اونی بودم که بخوام  اون مسائل و درک کنم

مادر بزرگم خیلی مریض بود

میدونست رفتنی ام

یه روز صدام کرد

پرتو بیا اینجا

نشستم کنارش

منم معلوم نیست تا کی زنده باشم

تا وقتی زنده م مواظبتم

مطمئن باش نمیذارم اسیبی بهت برسه

اما اگه مردم نمیخوام حتی یه روز دیگه اینجا بمونی

برو پیش مادرت یا پدرت

اگه قبولت نکردند بهشون بگو اینجا امنیت نداری

بگو عموت میخواسته چیکار کنه

طفلی فکر میکرد منو از گزند عموم نجات داده

نمیدونست عموم کاری کرده بود که منو به همه ی دنیای بیرون بی اعتماد کرده

چند وقت بعد مادر بزرگم مرد و منو داداشمو با یه دنیا تنهایی تنهای گذاشت

واییی چه عموی عوضی بوده اشغال خب بقیش

همسر دو متری و ورزشکارمن ،بی صبرانه منتظرم خدااا با قدرت و عظمت زیادش تو رو یهوییی سررراه من قرار بده ومن به ارامش برسم، بی شک خدا بهترین  و جذابترین مرد و برام میفرسته وبعدشم یه دختر ناز عروسکی به اسم مرسانا میده که من خوشبختیم کامل کامل میشه ،بی شک من خوشبخترین پرنسس ایران میشم💓خدایااا بابت اینکه بهترینا رو درنظر گرفتی شکرررررر🙏😘

بعد از مرگ مادر بزرگم دوباره موندم سرگردون

چیکار باید میکردم

پدرم زن داشت و قبولم نمیکرد

از مادرم متنفر بودم ولی با این وجود میدونستم که اگه با مادرم باشم امنیتم بیشتر از اینه که خونه ی عموم باشم

مادرم هنوز ازدواج نکرده بود

اما گفت صیغه ی یه نفره

اون روزا 9 سالم بود

بالاخره با یه عالمه دعوا و درگیری مادرم حاضر شد منو ببره پیش خودش و داداشم هم بره پیش بابام

شوهر صیغه ایی مادرم همیشه پیشش بود

خیلی ادم مزخرف بد قیافه ایی بود

ازش میترسیدم

سعی میکردم وقتایی که میاد جلوی چشمش نباشم

چون میدونستم بهم گیر میده و سر دعوا میگیره با مادرم

مادرم هم بعد دق و دلی شو سر من خالی میکنه

نمیدونم مرده چی داشت که مادرم دلشو بهش خوش کرده بود

مادرم همیشه رویای یه مرد جوون خوش  تیپ تو سرش بود اما این مرده  مث قاچاقچیا بود

مادرم میگفت تا تو نبودی رابطه مون خوب بوده و تو مزاحمی

یه بار سر من با مادرم دعواش شد و یه پس مادرمو زد

البته مادر منم چیزی از مردا کم نداشت

هیچ وقت نمینشست کتک بخوره

با پدرم هم که زندگی میکرد همینجوری بود

هر دوتاشون همدیگه رو میزدند

اون روز هم کلی با شوهرش کتک کاری کردند و بعد مرده ول کرد رفت

مادرم بهم گفت اگه دیگه اومد در و براش باز نکن

چند بار اومد واسه مادرم گل اورد اما دیگه مادرم قبولش نکرد

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  15 ساعت پیش
توسط   آیسان۶۴۶۴  |  15 ساعت پیش
توسط   عسلیی_بلا  |  16 ساعت پیش