بعد از مرگ مادر بزرگم دوباره موندم سرگردون
چیکار باید میکردم
پدرم زن داشت و قبولم نمیکرد
از مادرم متنفر بودم ولی با این وجود میدونستم که اگه با مادرم باشم امنیتم بیشتر از اینه که خونه ی عموم باشم
مادرم هنوز ازدواج نکرده بود
اما گفت صیغه ی یه نفره
اون روزا 9 سالم بود
بالاخره با یه عالمه دعوا و درگیری مادرم حاضر شد منو ببره پیش خودش و داداشم هم بره پیش بابام
شوهر صیغه ایی مادرم همیشه پیشش بود
خیلی ادم مزخرف بد قیافه ایی بود
ازش میترسیدم
سعی میکردم وقتایی که میاد جلوی چشمش نباشم
چون میدونستم بهم گیر میده و سر دعوا میگیره با مادرم
مادرم هم بعد دق و دلی شو سر من خالی میکنه
نمیدونم مرده چی داشت که مادرم دلشو بهش خوش کرده بود
مادرم همیشه رویای یه مرد جوون خوش تیپ تو سرش بود اما این مرده مث قاچاقچیا بود
مادرم میگفت تا تو نبودی رابطه مون خوب بوده و تو مزاحمی
یه بار سر من با مادرم دعواش شد و یه پس مادرمو زد
البته مادر منم چیزی از مردا کم نداشت
هیچ وقت نمینشست کتک بخوره
با پدرم هم که زندگی میکرد همینجوری بود
هر دوتاشون همدیگه رو میزدند
اون روز هم کلی با شوهرش کتک کاری کردند و بعد مرده ول کرد رفت
مادرم بهم گفت اگه دیگه اومد در و براش باز نکن
چند بار اومد واسه مادرم گل اورد اما دیگه مادرم قبولش نکرد