چن شب پیش شامو خونه مادر شوهرم اینا بودیم تقریبا ساعت ۱۲ و اینا بود اومدیم خونمون همسرم داشت باهام شوخی میکرد منم هی جیغ و داد میکردم نکن
داشتم مانتومو درمیاوردم که حمله اولی اومد سراغم اصلم نفهمیدم چی شد دومی و سومی هم همینجوری پشت سر هم داشتن میومدن که ساعت دقیقا ۵ صبح بود دیدم بیمارستانم همسرم میگف نه قلبت میزد نه نفس میکشیدی همسرم هنوزم که هنوزه وقتی سرم درد میکنه دست و پا میزنه که چیزی نشه تا حالا سابقه نداشت تشنج همچین بلایی سرم بیاره