دیشب با حالت قهر اومدم خونه مامانم چون دعوامون شده بود بخاطر سرد بودنش سراغمم نگرفت
از صبح داشتم گریه میکردم تا عصر 😥😥مامانم عصر بردتم بیرون بگردونتم ساعتای ۷بود برگشتیم چراغا خاموش بود یهو از این بمب شادیا ترکوندن و یه کیک سه کیلویی جلوم سبز شد ک روش نوشته بود عشق زندگیم روزت مبارک بعدشم بم گفت اینا همه نقشه بوده ک سوپرایزم کنه یه انگشتر خیلی سنگینو خوشگلو نگین دار کرد تو دستم گفت عشقم اینم وصال دوباره ما
منم با خبر حاملگیم سوپرایزش کردم مامانمم دید شرایط +۱۸هست رف خونه خالم
بعدشم با شوهر جان تنها شدیم تا نیم ساعت پیش ک خوابش برد از خستکی
برگرفته از کتاب فیل های پرنده و لک لک های خزنده 🙄 نی نی سایتو وا میکنی ده تا از اینا میاد بالا منم بنویسم جا نمونم