شنبه بعد از دو سال تقریبا فلج بودن عمل کردم اونم عملی که حتی دکتر دایم گفت از ابدو سنگین تره باهزار مکافات تا الان گذروندم . مادرم با وجودی که تو یه ساختمونیم این دو سال حتی بهم سرنزد گفت خانواده همسرت هستن بگو بهت برسن حالا از دیشب اومده مثلا کمک . سرشب رفته تو لگن سفیدکننده ریخته دقیقا سه تا دونه لیوان گذاشته توش که کارش باعث شد تا صبح سرفه بزنم اونم با وجود بخیه که جون دادم و امروز کلا بیحال بودم .از صبح هم دایم با کل فامیل تصویری میگیره منو نشون میده منم خودم و همسرم بر خلاف خانواده مادریم مذهبی هستیم اذیت میشم . الانم اینستاگردی میکنه صدای گوشیش بلند دارم روانی میشم ارومم که میگم محل نمیده همسرمم بفهمه اذیتم عکس العمل نشون میده . منم به حرمت مادربودنش این رو نمیخوام
« فقد ملئت بطونکم من الحرام و طبع علی قلوبکم شکمهایتان از حرام پر شده و بر قلبهایتان مُهر خورده است.» امام حسین علیه السلام
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
خیلی حس بدیه مادر منم هروقت مریض میشدم اصلا محلم نمیزاشت با اینکه بیکار بود و میگفت مگه من پرستارتم بگو مادر شوهر عزیزت بیاد مراقبت کنه ازت.. صبح تا شب تنها میموندم خونه شوهرمم سرکار تا شب جونم در میومد
زخم هایم را دوست دارم. آنها شاهدان اصلیم هستند که چطور شجاعانه زندگی کردم …
من خانواده همسرم نبودن قطعا این دو سال زنده نمیموندم باورت میشه داشتم خوب میشدم از روزی که اومده باز ...
یه چیزی که خیلی اذیتم میکنه اینه که جلوی خانواده شوهرم خجالت میکشم چون دقیقا از رفتارای خانواده خودم خبر دارن و به بیرحمیاشون اگاهن..خجالت زده میشم وقتی میدونن قطع ارتباط کردم
زخم هایم را دوست دارم. آنها شاهدان اصلیم هستند که چطور شجاعانه زندگی کردم …