یه ماه پیش رفتیم دبی دخترم دو سالشه تو یه پاساژ رو صندلی نشسته بودم غذای دخترم دستم بود داشتم بهش میدادم اون یه قاشق میخورد یذره ممیدویید شوهرمم واسه خودش مغازه هاروو میگشت یه قاشق دادم دخترم دویید سمته وسایل بازی وسط پاساژ منم غذاشو گذاشتم رو صندلی و. کالسکشم بود و وکیفم و همرو ول کردم شاید یک دقیقه گذشت تا من برسم نبود دوتا مردم کنار اساب بازیا بودن
ینی. الان میگم اشک تو چشمام جمع شده کیفم گوشیم همرو ول کردم میدوییدم داد میزدم گریه میکرد فقط میخواستم کف سالن دراز بکشم تو سر خودم بزنم اصلا تمامه زبانی که بلد بودم از یاد رفت تو اون چند دقیقه
شوهرمو یه لحظه دیدم داره میاد سمته داد زدم بچم گفت کجاست فقط یه امیدداشتم که دسته شوهرم باشه ولی وقتی قیافه وحشت زده اونم دیدم مردم دیگه باور میکنید مثل فیلما بود دیگه پاهامو نمیتونستم تکون بدم یه لحظه یاده فیلمه تیکن افتادم گفتم الان بچمو بردن