میدونی من یه روزی همینجا تاپیک زدم اروی یه خواب راحت و دارمو این حرفا واقعا واقعا زندگیم اسفناک شده بود خیلیی خانوادم از هم جداشده بودن برشکست... زیر دست دایی های زارتاقم کلفتی میکردم کتکم میزدن نامزد کرده بودم فهمیدم معتاده یارو بزور بهم تجاوز کرد تا بااین تهدید ازش جدا نشم باردار شدم ولی تا فهمید برا چزوندنم اونقدرررر ازارم داد که نگو تنهایی با هزار بدبختی بچمو سقط کردم حتی پول یه غذا نداشتم چه برسه برم دکتر ازاونطرفم تمام زمینو زمانم خراب بود رو سرم همه ادما نا و اطرافیانم نامرد و گرگ همه دردامو ریختم تو خودم حتی کسیو نداشتم باهاش حرف بزنم.... خیلی خیلی سخت گذشت وای توکل کردم به خدا از ته دل باورش کردم بین دردام پیداش کردم اونم واقعا کمکم کرد منم تلاش کردم الان واقعا خیلی فرق دارم حتی باورم نمیشه این گذشته ی منه