من ۵ سال پیش با یه پسری اشنا شدم و رابطمون ۳ سال طول کشید خانواده اون کاملا در جریان بودن ولی من اول فقط به خواهرم گفتم و تقریبا یک سال بعد به مادرم ولی اونا موافق نبودن منم خیلی از علاقم مطمئن نبودم و اون موقع هنوز مدرسه میرفتم برای همین از اون پسر خواستم که جدا بشیم چون درسم برام مهم بود و کنکور داشتم اونم قبول کرد که ارتباطمون کمتر بشه (قبلش هرروز ۴/۵ ساعت حرف میزدیم) بعد از یه مدتی دیگه دلم نمیخواست همون روزی نیم ساعت هم باهاش حرف بزنم یه شب وقتی رفت بخوابه بهش پیام دادم چون نمیخواستم انلاین باشه و بتونه جواب بده ازش خواستم دیگه مزاحمم نشه بهش گفتم من باهات خوشبخت نمیشم
از امروز میشم مادر کسی که فقط ۵ سال ازم کوچیکتره اسم دخترم صوفیاست❤️(صوفیا خواهرشوهرمه)❤️به زودی خانوادمون چهارنفره میشه
ما آدما خیلی عجیبیم بحث یه عمر زندگیه اگه دوسش نداشته باشی نميتونی از پس مشکلات بر بیای و قطعا پشتش و خالی میکنی بشین با خودت فکر کن لطفآ ببین میخوایش واقعا دلت میریزه میبینیش دلت بر صداش تنگ میشع حاضری تو نداری بدبختی مریضی کنارش باشی؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ما آدما خیلی عجیبیم بحث یه عمر زندگیه اگه دوسش نداشته باشی نميتونی از پس مشکلات بر بیای و قطعا پش ...
نمیتونم به چیزی فکر کنم فقط دلم میخواد گریه کنم الان عقد کردیم همه میگن زودتر برین سر خونه زندگیتون ولی من نمیخوام حس میکنم هنوز امادگیشو ندارم فقط محمد میدونه حالمو به همه گفته میخوایم خونشو تغییر بدیم و یکم طول میکشه
از امروز میشم مادر کسی که فقط ۵ سال ازم کوچیکتره اسم دخترم صوفیاست❤️(صوفیا خواهرشوهرمه)❤️به زودی خانوادمون چهارنفره میشه