من وقتی عقد کردم مجرد بود و دو سال ازم بزرگتر ، من دکترای برق میخونم تهران و اون پزشکی شهرستان، تمام 4 ماه اول نامزدیم بهش مناسبت ها پیام میدادم و حالشو میپرسیدم اما اون هیچ خبری ازم نمیگرفت منم دیه بیخیالش شدم و مث خودش رفتار کردم ...
یکی و دوست داشت که بهداشت میخونه و حدود 15 سال ازش بزرگتره و خانواده اش مخالف بودن بالاخره عقد کرد دو ماه پیش ، روز عقدش همه چیش شبیه من بود از دسته گل لباس ارایش و ..... همه چی
منم گفتم شابید اتفاقی عه
حتی قرانش و چادرش ...
شبی که عقد کرد کلی بهم فخر فروخت که منو شوهرم خیلی ادم حسابی هستیم وقت بچه اوردن و اینا رو نداریم منم حرفی نزدم و فقط تایید کردم ...
کم کم مشکلاتش با شوهرش شروع شد ...
منو همسرم خیلی با هم خوبیم و خیلی همو درک میکنیم و عاشق همیم و قبل ازدواجم دوست بودیم تو مهمونی ها و ... خیلی برای هم ارزش قائلیم ...
تا شب یلدا که خواهرشوهرم به همه گفت من به شوهرم گفتم هیچی نمیخام نه یلدا نه عید نه مناسبت دیه ، همسرم که به ما گفت ما هم گفتم بیاین دور هم جمع شیم اما هدیه ای و رسم و رسومات لازم تیست ... همسرم بدون اینکه به من بگه هفته قبل یلدا که مهمونی خونمون دعوت بودن ، یه گردنبند طلا و وسیله خرید مث اجیل و میوه و شیرینی ، در حالیکه من بهش گفتم نمیخاد و همسرم میگفت من برای تو خرج نکنم برای کی بکنم ... ادامه شو پست بعد میگم