یه نفر داره تکونم می ده وصدام می زنه:
-تمنا پاشو...تمنا...تمنا
با عصبانیت دستاشو کنار می زنم:
=هان؟!چیه؟!چیکارم داری؟!راحتم بذارین
تبسم لب بر می چینه و حالت مظلومی به خودش می گیره:
-هیچی...مامان گفت صدات کنم بیای صبحونه بخوری
جــــان؟!صبحونه!؟یعنی من از 5 عصر دیروز تا الان خواب بودم؟!...عجب بابا...آخی...طفلی تبسم... زبونت لال تمنا...دختره ی روانی مگه این طفل معصوم چه گناهی داره که عقده هاتو با داد زدن سر این خالی میکنی؟!...با لبخند دستای کوچولوشو تو دستام می گیرم:
=منو ببخش آبجی خوشگله...نباید سَرِت داد می زدم تو برو منم الان میام
می ایسته:
-باشه
از اتاق میره بیرون...موهای به هم ریخته ام رو شونه می کشم و می رَم بیرون...سفره ی صبحونه پهنه وهمه دورش جمع...زیر لبی سلام آهسته ای می کنم و کنار ترانه مین شینم...زیاد اشتها ندارم چند لقمه بیشتر نمی خورم...یه نگاه از سر بیچارگی به اطرافم می اندازم...ای خدا شُکرت...دیروز که درس خوندم...امروز رو چطور طی کنم؟!یعنی میشه منو نجاتم بدی از این وضعیت
13 فروردین واسه هر کی نحس و بد یمن باشه واسه من خوش یمن و مبارکه...غروبش واسه هرکس تلخ و غم انگیز باشه واسه من سرشار از شادی و آزادیه...همیشه بهترین روزای عمرم اول مهر و 14 فروردین بوده و هس...!چون رهایی از حصارتنهایی رو برام به ارمغان میاره...امروز بدجوری بی قرارم...بی قرارتر از همه13 به درای عمرم...حال و هوام غمناک و غریبه همراه با یه حس شادی نشات گرفته از رسیدن فردا و تموم شده دوران اسرات و تنهایی...ترانه کنارم لب پنجره می شینه و خیلی غمگین می گه:
-کاش هیچوقت صبح نشه دوس ندارم دیگه برَم سر چار راه
سرشو تو بغلم می گیرم و روی موهای خرمایی پر چین و شکنش رو می بوسم:
=ناراحت نباش عزیزم همه چیز درست می شه قول می دم
با بغض می گه:
-چطوری؟!قراره معجزه بشه؟!
=شاید...شاید...
-تو باید واقع بین باشی تمنا...حتی اگه پزشکی ام قبول بشی بابا نمی تونه خرج دانشگاه تو رو در بیاره...
=هیسسسس...تو نگران نباش من از پس خودم بر میام...قول می دم...قولِ قول
***
شب بابا دوستاشو میاره خونه تا با هم تریاک بکشن و ما به ناچار توی اتاق جمع می شیم و در رو از داخل قفل می کنیم.. رضا و طاهام پیش ما هستن.. رضا یه گوشه نشسته و پاهاشو توی شیکمش جمع کرده و به گل های قالی چشم دوخته اما رد نگاش از گل های قالی می گذره ...به بی نهایت چشم دوخته و عمیقاً توی فکره...طاهام عصبی طول و عرض اتاق رو طی میکنه و شقیقه هاشومالش می ده... از نگاه کردن بهش خسته می شم... صدای تبسم بلند می شه.. لوس و عنق می گه:
-مامان...حوصله ام سر رفته... چرا نمی رن؟!
طاها دست راستشو مشت می کنه و چند بار به کف دست چپش می کوبه:
-بی غیرت...عوضی...شیطونه می گه برو همشونو از خونه با یه لگد بنداز بیرون
وبه دنبال این حرف به طرف در می ره.. رضا مث فنر از جا بلند می شه و می پره جلوی در و دستاشو از هم باز می کنه و سد راه طاها می شه:
-داداش آروم باش...خودتو کنترل کن الان می رن دیگه
-چطور آروم باشم رضا؟!از دست بابای بی غیرتمون باید سرمونو بذاریم زمین و بمیریم آخه چطور جرئت می کنه تو خونه ای که زن و بچه اش زندگی می کنن دوستای بی غیرت تر از خودشو بیاره؟! هان؟!
-باشه بعداً باهاش حرف می زنیم
-دِ ...فایده نداره دیگه حرف تو کَتِش نمی ره
حوصله ی گوش دادن به جر و بحثشون رو ندارم... سرمو روی پاهام می زارم و چشامو می بندم و فشار میدم بدجوری می سوزن...همچنان صدای دعوای طاها و رضارو هوا بود... طاها هوار می کشید و رضاازش میخواست که آروم وخونسرد باشه...دیگه می تونم این دو قلوهای همسان رو از هم تشخیص بدم طاها کمی از رضا عصبی تره و رضا آروم تره…خمیازه ی دلچسبی می کشم...چشام خیس اشک می شه...دلم آرامش می خواد...فقط آرامش..
***
صبح شاد و سرحال از خونه میزنم بیرون...چشمم به میلاد می افته که توی پراید مشکی رنگش نشسته و داره نگام می کنه...نگاش که میکنم آروم سرشو به نشونه سلام تکون میده...عکس العملی نشون نمیدم و فقط چند لحظه کوتاه و گذرا نگاش میکنم...
توی حیاط الهه رو پیدا می کنم... با شادی و دل تنگی به خودم می چسبونمش و تا می تونم فشارش میدم...ابروهاش تمیز و مرتب شده بود و یه حلقه طلایی ساده و سبک توی انگشت چهارم دستش جا خوش کرده بود
با خنده و شوخی میگم:
=ای ناقلا نکنه توام پریدی؟!
چشاش برق می زنه و لباش می خنده:
-آره...راستش احمد پسرعموم از بچگی منو میخواس...3سال پیشم اومد خواستگاریم ولی خب من اون موقع بچه بودم...تا اینکه تو تعطیلات دوباره اومد خواستگاری...منم یه جورایی دوسش داشتم...جوابم+بود...10 فروردین عقد کردیم
لبخندم محو می شه الهه عقدکرده؟!بی خبر؟!بدون اینکه منو دعوت کنه یا حداقل بهم بگه؟!یعنی تا این حد نامرده؟!یا شایدم دوس نداشته من تو جشنش شرکت کنم؟!...به خودم دلداری می دم...نه اشتباه می کنی...یه کم واقع بین باش تمنا...الهه تو رو دوس داره ولی مراعات حالتو کرده... می دونسته لباس مجلسی و آبرومند نداری تازه حتی اگه دعوتت هم می کرد بازم نمی رفتی...می رفتی؟!