2777
2789
عنوان

رمان زندگی تمنا

| مشاهده متن کامل بحث + 2219 بازدید | 93 پست


ساعت 3نیمه شبه و من هنوز بیدارم...وسایلمو شب قبل آماده کردم و تو کوله پشتی مدرسه ام گذاشتم ...چند تیکه لباس با 15 تومن پول همین!!!!!!

پا می شم و از تو کمد چوبی مانتو ترانه رو بر می دارم... نو و قشنگه.. می دونم که خیلی دوستش داره ولی مطمئنم که راضیه من ازش استفاده کنم!..حدود چند سانت ازم گشادتره... آخه ترانه یوخده از من تُپُل تره...توی تاریکی اتاق پاورچین پاورچین راه میرم تا پای دخترا رو لگد نکنم ...یه دفه یاد چیزی می اُفتم... بر می گردم و یه تیکه کاغذ و خودکار بر می دارم و روش می نویسم:

"من دارم می رم دنبال سرنوشتم...طاقت مقاوت نداشتم و غرورم اجازه نمی داد زیر بار حرف زور برم...دنبالم نگردین...اینطوری بهتره...یه نون خور کمتر زندگی بهتر...امیدورام خوشبخت بشین...دوستتون دارم...تمنا"

بالا سر دخترا چند لحظه مکث می کنم... صورتشون زیر نور نقره ای ماه خیلی معصومانه و پاکه...نرم وآروم پیشونی تک تکشونو می بوسم و از اتاق خارج می شم...قبل از خروج از خونه یادداشتم رو روی در ورودی حال می چسبونم و...اشکام بی اراده و خود به خود سرازیر می شن.. کاش الان یه نفر بود که سرمو روی شونه هاش می ذاشتم و های های گریه می کردم... کاش می تونستم با یه نفر درد و دل کنم و خودمو خالی کنم...ولی...من که کسیو نداشتم...به خودم که میام هوا روشن شده و شهر بیدار و زنده...خیلی از محل خودمون فاصله گرفتم...حتما تا الان همه از خواب بیدار شدن و متوجه فرار من شدن... مطمئنم طاها و رضا واسه پیدا کردنم از خونه زدن بیرون و بابا زمین و زمان رو به باد فش و ناسزا گرفته... و مامان و دخترا دارن گریه میکنن...از کنار یه نون سنگکی رد می شم ...بوش مستم می کنه... توی صف می ایستم... خوشبختانه خلوته... فقط یه پیرمرد و دوتا مرد جوون جلوم واستادن...نوبتم می شه... یه دونه می گیرم داغ و خشخاشی...با ولع یه تیکه از نون رو توی دهنم می ذارم... مطمئنم معده ام تعجب کرده... آخه خیلی وقته که رنگ یه نون سنگکی خشخاشی و تازه رو به خودش ندیده!

آه... خدایا حالا چیکار کنم؟!کجا رو دارم که برم؟!این پولم بلاخره فردا پس فردا تموم می شه اون وقت چیکار کنم؟!به یه پارک می رسم ...خیلی خستم...پاهام ذوق ذوق می کنه و سینه ام خس خس.

رو یه نیمکت می شینم و بازی شاد بچه ها رو تماشا می کنم...چه راحت و بی دغدغه ان...یعنی تموم فکرشون اینه که یه دقیقه بیشتر از اونچه مامان گفته تو پارک بمونن و بیشتر بازی کنن...چقده بهشون حسودیم می شه...چی می شد من جای اونا بودم؟!یه ساعت...دو ساعت...چند ساعتی رو همونجا روی نیمکت می شینم...دوباره راه می اُفتم توی خیابونا...راه میرم...راه میرم...شب واسه خواب دوباره به همون پارک بر می گردم...یه جای خلوت و تاریک لا به لای چند تا بوته شمشاد دراز میکشم...اینجا امن تره...احتمال مزاحمت کمتره...

***

بچه‌ها اگه خرید سوپرمارکتی دارین، امروز یه سر به توپ تخفیف دیجی‌کالا بزنین. 😄

هم تخفیف‌های خوبی گذاشته، هم یه کد ۵۰۰ هزار تومانی داره.

کد: TT554

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

چشامو وا می کنم ...نور خورشید مستقیم می خوره تو صورتم...چشام تیر می کشه...سرمو کمی بلند می کنم...چشام چارتا می شه...وای یا اباالفضل...یا قمر بنی هاشم...یه عقرب بزرگ روی شکمم بود...یا خـــدا...به خیر بگذرون...واسه چند لحظه تو شُک هستم...یاد حرف مامان می اُفتم که می گفت عقرب تو روشنایی روز تنبل می شه و حرکت نمی کنه واسه همین خیلی راحت می شه کشتش...دستمو روی زمین می کشم و یه تیکه چوب خشک و نازُک بر می دارم.ایی...با ترس ولرز عقرب رو از روی شکمم به روی زمین می اندازم...به پشت می اُفته رو زمین...از جا می جهم...پامو می ذارم روش و چند بار می چرخونم...آخیی بیچاره ریقش در اومد...کوله ام رو می اندازم روی دوشم...چند روز می گذره...هرشب به همون پارک می رَم و لابه لای بوته های شمشاد می خوابم...

***

نزدیک ظهره...خستم و گرسنه...حتی یه ریال هم از پولم باقی نمونده.پشت شمشاد ها روی چمن دراز میکشم...خدایا حالا چیکار کنم؟!چه خاکی به سرم بریزم؟!بدون پول کجا برم؟!کجا راهم می دن؟!اصلا از گشنگی نمیرم خوبه...اونقد فکر می کنم تا خوابم می بره...با صدای یه خانم چشمامو باز می کنم.کنارم دو زانو نشسته.می نشینم و موهامو از تو صورتم کنار می زنم:

=بله؟!

-دختر جون چرا اینجا خوابیدی؟!مگه خونه نداری؟!

هیچی نمیگم...لبخند شیطنت آمیزی می زنه:

-از خونه فرار کردی؟!

بازم چیزی نمیگم...فقط با چشام میخوام درسته قورتش بدم...

-پس از خونه فرار کردی؟!

=بر فرض که فرار کرده باشم چه ربطی به شما داره؟!

-من شهره ام افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟!

=تمنا

-قشنگه

=ممنون

-می دونی من به دختر هایی که از خونه فرار کردن پناه می دهم

=شوخی میکنین؟!

-نه برا چی شوخی کنم...سرنوشت منم یه جورایی شبیه سرنوشت شماست

=جداً؟!یعنی شما هم از خونه فرار کردین؟!

-آره وقتی19 سالم بود...تو چند سالته؟!

=18

-با من میای؟!

=جدی جدی میخواین به من پناه بدین؟!

-آره دیگه...میای؟!

=اوهووم

-پس بریم

=کجا؟!

-دختر تو چقده خنگی...خونه ی من

=آهان ...بریم

از پارک میایم بیرون...سوار یه 206 مشکی می شیم...تا حالاسوارماشینی جزپیکان نشدم...توی راه تموم زندگیم رو از سیر تا پیاز براش توضیح می دم.. بهم نوید یه زندگی جدید و خوب رو می ده...هنوزم نمی دونم چرا بهش اعتمادکردم و همراهش رفتم... شایدتوی اون شرایط سخت این تنها راه چاره بود...جلو یه ساختمان چند طبقه آجر نما توقف می کنه با نگاهی به صورتم می گه:

-چطوره؟!

=خیلی قشنگه...شمااینجا زندگی می کنین؟!

-آره...منو دخترای دیگه...حالا باهاشون آشنا می شی...خیلی ماهن.

وارد پاکینگ بزرگی می شیم... پره از ماشینای قشنگی که حتی اسمشونو بلد نیستم ...پیاده می شم و هاج و واج اطرافم رو نگاه می کنم...یعنی باور کنم که قراره توی همچین جای قشنگ و باکلاسی زندگی کنم؟!

شهره خانم دستمو می کشه:

-وقت واسه تماشا زیاده فعلا دنبالم بیا

سوار آسانسور می شیم دکمه ی شماره 4 روفشار میده...تا حالا سوار آسانسور نشده بودم...حال بدی بهم دست می ده دستمو به دیواره آسانسور می گیرم شهره خانم میگه:

-اولش همینطوره ولی بعد عادت می کنی و ترست می ریزه

کمی مکث می کنه ودوباره می گه:

-از این به بعد منو شهره جون صدا می کنی.فهمیدی؟!

سرمو تکون می دم:

=بله شهره جون

آسانسورتوقف میکنه و درش باز می شه ازش خارج می شیم...جلو یه در چوبی آلبالویی رنگ با کوبه طلایی که سر یه شیر بود می ایسته و کلید رو توی قفل می اندازه...وارد خونه می شیم دهنم از تعجب باز می مونه...وای عجب خونه قشنگی...درست مث خونه رویایی من...یه واحد کوچیک و نقلی و جم و جور...یه قسمت خونه به سبک قدیمی و سنتی چیده شده بود...گرامافون...لاله...آینه و شمع دان نقره که عتیقه بودنش رو فریاد می زد... و...هال...یه ال سی دی بزرگ...مبل های چرمی و مشکی و قرمز...چند شاخه بامبو ...چندتا کاکتوس کوچولو...یه قالیچه...ضبط صوت و باند...و...پذیرایی با چندتا پله از هال جدا می شد...همه چیزتجملاتی...مبل های استیل...قالیچه های ابریشم...تابلو فرش...تابلوهای گرونقیمت...یه بوفه پر از ظروف کریستال... یه لوستر بزرگ...و...همیشه آرزوی داشتن همچین خونه ای رو داشتم...پذیرایی اشرافی...هال تلفیقی از گذشته و حال...یه قسمت سنتی و یه قسمت اسپرت و شیک...

-من می ذارم اینجا زندگی کنی ولی به یه شرط

=چه شرطی؟!

-شرطشوبعد از اینکه یه حمام درست و حسابی کردی واز این ریخت و قیافه در اومدی می گم

حمام رو بهم نشون می ده و خودش به یه اتاقی می ره... وارد حمام می شم کارم 3 ساعت تمام طول می کشه... شهره جون ازپشت دربهم لباس و حوله می ده... بدنم رو خشک می کنم و لباس ها رو می پوشم... یه تاپ دو بنده قرمز خیلی شیک و چسبان با یه شلوار سفید تنگ که نصف ساق پام توش پیدا بود...با لذت چند باراز جهات مختلف خودمو توی آینه ی قدی بخار گرفته حمام نگاه می کنم و می رَم بیرون...شهره روی مبل لم داده و قهوه می خوره...با دیدنم چشاش پر از تحسین می شه ولی خیلی زود نگاش بیتفاوت و سرد میشه

-دختر چقد طولش دادی...حوصلم سر رفت

=دستتون درد نکنه حسابی حال کردم خیلی وقت بود که همچین حمامی نکرده بودم حسابی تمیز شدم

فنجون قهوه رو روی میز رو به روش قرار می ده و به مبل کنارش اشاره می کنه:

-بیابشین تا شرط موندنت رو بگم

با اشتیاق روی مبل می شینم .شهره جون توی چشام زل می زنه و کوبنده و محکم می گه:

شهره جون توی چشام زل می زنه و کوبنده و محکم می گه:

-شرطم اینه...باید برام دزدی کنی

انگار کلمه ها رو دونه به دونه تف می کنه تو صورتم...تکون سختی می خورم...واه...چی گفت این؟!...دزدی؟!...حتما من اشتباه شنیدم...به قیافش نمی خوره مال این حرفا باشه...

=چیکار کنم؟!

-دزدی

=شوخی می کنی؟!

- به هیچ وجه

=محالِ

-ولی تو مجبوری!

داد می زنم:

=کسی منو مجبور به این کار نکرده

پا می شه:

-دنبالم بیا...می فهمی چرا مجبوری

وارد همون اتاقی می شه که وقتی می رفتم حمام رفت داخلش...توش پر از دم و دستگاه عجیب و غریب بود با یه مانیتور که رو حالت pause بودفیلم رو playمی کنه...من بودم...توی حمام!!!!!!حالم بهم می خوره...عوضی...آشغال...پست فطرت...زالو...داد می زنم:


=تو از من فیلم گرفتی؟!

-توی حمام یه دوربین مدار بسته کار گذاشتم

=کثافت...عوضی...تیله سگ...

-اگه قبول نکنی مطمئن باش بدون کوچکترین تردید پخشش می کنم...توی اینترنت...تو که نمی خوای آبروت بره؟!

=من می رم پیش پلیس

قاه قاه می خنده:

-آره برو...پیشنهاد می کنم به عنوان مدرک این فیلم رو نشونشون بدی...حتماً هم به اونیکه از همه جوون تر و خوشگلتره نشون بده

اون لحظه اونقد گیج و منگ و شوکه بودم که یادم نبود پلیس نیروی خانم هم داره!به طرفش یورش می برم... با دستام گلوشو می گیرم و فشار می دم:

=لعنتی...تو یه آشغال سوء استفاده جو هستی...تو از سادگی و بیچارگی من سوء استفاده کردی می کشمت...حسابتو می رسم

با تموم زور و قدرتم گلوشو فشار میدم...رنگش سیاه می شه ورگه های قرمز و متورم توی چشاش هویدا می شه ...واسه یه ذره اکسیژن تقلا می کنه...از این حالت غرق لذت می شم و قهقهه جنون آمیزی می زنم...دو تا دستاشو بالا می یاره ودستامو می گیره ...فشار دستام کمتر می شه...دهنشو وا می کنه:

-یه...راه...سومی ام...وجود...داره...خود...کشی!

دستام شُل می شه... شهره رو رها می کنم و به طرف آشپرخونه می رم:

=آره بهترین راه خلاصی از شر این زندگی جهنمیه...دوس ندارم دستم به خونه تو آلوده و نجس بشه

دنبالم به آشپزخونه میاد...چاقوی دسته سیاه آشپزخونه رو بر می دارم... شهره خونسرد و با یه نیشخند تو درگاه آشپزخونه می ایسته... انگار می دونه من ترسوتر از این حرفام و جرئت خودکشی رو ندارم...چاقو رو بالا می برم و سریع به طرف قلبم پایین می یارم ولی درست یه سانت مونده به قلبم دستم از حرکت می ایسته و چاقو از بین انگشتام رها می شه و به زمین می اُفته

-بی خود تلاش نکن منم زیاد خواستم خودمو خلاص کنم ولی هر بار نتونستم و موفق نشدم

با عجز و بی چارگی روی زمین زانو می زنم و هق هق می زنم زیر گریه:

=تو رو خدا ولم کن...التماست می کنم بذار من برم...به پات می اُفتم...دور منو خط بکش...من مال این کارا نیستم...شهره جون خواهش می کنم با من این کارو نکن

-از فردا آموزشت شروع می شه ...راه برگشتی وجود نداره...متاسفم

یه خورده که گریه می کنم آروم می شم... انگار تو سرنوشت من به جز بدبختی چیزی نبو...د چاره ای جز تسلیم نبود...راهی بود که باید تا آخر می رفتم..

ساعت حول و هوش 8 شب بود که سر و کله 3تا دختر هم سن و سال خودم پیدا می شه...شهره ما رو به هم معرفی می کنه...افسانه،رویا،شراره دخترای خیلی خونگرم و مهربونی بودن که خیلی سریع منو توی جمعشون پذیرفتن...آخر شب هر 4تامون تو یه اتاق بزرگ که 2تا تخت دو طبقه با یه تخت معمولی داشت می خوابیم...اون بیچاره ها هم سرنوشتی تقریباً مشابه سرنوشت من داشتند...به دلایل مختلفی از خونه می زنن بیرون تا اینکه با شهره آشنا می شن و مجبور به پذیرش خواسته اش می شن...تنها رویا قصه زندگیشو تعریف نمیکنه...افسانه می گفت:

-واسه ما هم اولش کار سختی بود ولی به تدریج عادت کردیم الان دیگه دزدی واسمون به شکل یه غریزه و نیاز در اومده نا خوداگاه دستمون جلو می ره واسه دزدیدن مال مردم غصه نخورتوام به زودی مث ما می شی

ومن از همین غصه می خوردم...

.یه ماه دوره ی آموزشیم طول می کشه... توی این مدت خیلی چیزای جدید یاد می گیرم... به همه فوت و فن های دزدی وارد می شم...غیر از اون یاد می گیرم که سنگدل باشم و به هیچ بنی بشری رحم نداشته باشم ...حرف زدنم تغییر کرده بود،لباسای شیک می پوشیدم،آرایش میکردم و..خلاصه شده بودم یه دختر دیگه...یه تمنای دیگه...
با تموم اینا کینه و نفرت شهره روز به روز تو دلم ریشه می دواند و رشد می کرد..

می گفت وقتی می ری دزدی باید تغییر چهره بدی چون اگه شناخته بشی دستگیریت کار آسونیه...استاد این کارا بود...اونقدر ماهرانه قیافه ام رو تغییر می داد که حتی خودم،خودمو نمی شناختم...

اولین روز کارم بود... یعنی اولین روزی که یه دزدی واقعی می کردم... بعد از اینکه کار تغییر چهره ام تموم می شه لبخندی می زنه و می گه:

-چون تازه کاری باید خیلی محتاط و مراقب باشی طماع نباش اول از هدف های کوچیک شروع کن تا بعد به اون گنده گندها برسی

یکی از اون نگاهای پر از نفرت مخصوص خودمو تحویلش می دم و پا می شم و به طرف آینه می رَم...اولین باره که ابرو برداشتم...کلفت و دخترونه...خیلی بهم میاد...حتی اگه لنز آبی نمی ذاشتم بازم خودمو نمی شناختم... 180 درجه تغییر کرده بودم...

صدای شهره بلند می شه:

-بیرون از خونه اسمت پریاس...فهمیدی پریا؟!

فقط سر تکون میدم...افسانه رو صدا می کنه:

افسانه...

-بله؟!

-امروز تو با پریا می ری که یه وقت گند نزنه...امروز پریا باید نشون بده که چی تو چنته داره

افسانه لبخند می زنه:

-چشــم

و رو به من می گه:

-اسم نو مبارک باشه پریا جـــــون

بی حوصله می گم:

=حالا جیب کدوم بخت برگشته ای رو باید بزنیم؟!

شهره می گه:

-ما که با طرف قرار نمی ذاریم که بریم جیبشو بزنیم...جیب هر کی مناسب و خوب بود رو می تونی بزنی...با در نظر گرفتن همه جوانب...

=اگه به من باشه که حاضر نیستم جیب هیچ احدوالناسی رو بزنم

-پس خوبه که اختیارت به خودت نیس

افسانه با تردید می پرسه:

-با ماشین بریم شهره جون؟!

-آره...امن تره

رو به من چشمک می زنه:

-پس پریا جون سریع حاضر شو که خیلی کار داریم


یه مانتو سفید با یه شلوار جین آبی می پوشم...تن خور مانتو عالیه...خوش تیپ و باکلاس به پارکینگ می رم...چقدر دلم واسه خونمون تنگه...درسته که محقر و کوچیک بود ولی عوضش خانواده ام رو داشتم...مجبور نبودم کاریو که دوس ندارم انجام بدم...زندان بانی مث شهره نداشتم....راستی بعد از فرار من چه بلایی سرشون اومده؟!نکنه بابا یکی از دخترا رو جای من به آقا صادق داده باشه؟!لعنتی لعنتی...تمنای لعنتی...

-چیه تو فکری؟!

به خودم میام با گیجی می پرسم:

=هـــــان؟!

افسانه لبخند می زنه و دنده عوض می کنه:

-به کی فکر می کردی بلا؟!

=به خانوادم

آه می کشه:

-دلت واسشون تنگ شده؟!

=آره خیلی...تو چی؟!

-مگه میشه آدم دلش واسه خانوادش تنگ نشه؟!

=راستی اسمت اصلی تو افسانه نیس...درسته؟!

-آره...اسم واقعی من شیداس...ولی با افسانه راحت ترم...شیدا غریبه اس واسم...

=قیه دخترا چی؟!

-اونام همینطور...رویا کتایونه و شرا!ره ساغر...

=که اینطور...داری کجا می ری؟

-اونجایی که طعمه چرب و نرم زیاده...بانک

با نادونی می پرسم:

=میخوای بانک بزنی؟!

قاه قاه می خنده:

-نه خنگول...بانک چیه...می خوام مشتری های بانکو بچاپم

جلوی یکی از شعبه های بانک...می ایسته:

-حالا خوب تماشا کن ببین افسانه خانم چه می کنه چون بعدش نوبت توئه

ترس بر همه وجودم مستولی می شه...جلو بانک خیلی شلوغه و جلو خودپرداز صف طولانی ای تشکیل شده...با افسانه از ماشین پیاده می شم...یه مرد جوون،خوش تیپ وقد بلند از بانک خارج می شه...افسانه یه چشمک می زنه و جلو می ره.. عمداً کاری می کنه که با هم برخورد کنن...افسانه تعادلشو از دست میده...مرد جوون برای جلوگیری از افتادن افسانه دستشو دور کمرش حلقه می کنه و...افسانه رنگ به رنگ می شه مرد جوون عذرخواهی می کنه و افسانه تشکر!...با نیش از بنا گوش در رفته به طرفم میادو یه کیف پول چرمی رو به سمتم می گیره:

-بفرما ببین چقدر پول توشه

درشو وا می کنم...همش به دلار بود...بیچاره حتما مسافر بوده...

=تو چطوری این کارو کردی؟!

-به راحتی

=این به پول ما چقد می شه؟!

دلارها رو می شماره:

-گمون کنم...7میلیون...عجب قدم خیری داری پریا...تاحالا یه جا به این همه پول نزدم

مغزم سوت می کشه...هوووووووووووو...7 میلیون...اگه رضا و طاها3سال تموم کار کنن و دست به پولاشون نزنن اون موقع به زور به 7میلیون برسه اونوخت این افسانه یه روزه این همه پول به جیب زد...

-حالا نوبت توئه

=اما من می ترسم

-منم اولین بار خیلی می ترسیدم ولی بعد برام عادی شد...توکل کن به خدا


نیشخند می زنم...هع!تو چه کاریم توکل کنم به خدا!!!دزدی!!!اونم بدون شک کمکم می کنه!!!

-اون جوجه تیغی کاکل به سر چطوره؟!معلومه از اون مایه دارای بی درده

هلم می ده جلو:

-برو جلو ببینم چیکار می کنی...از اینجا هواتو د قدم سست و لرزان به جلو بر می دارم...بر می گردم و با عجز و بیچارگی به افسانه نگاه می کنم...تو رو خدا بیخیال ما شو!!!

افسانه چشمک می زنه و می گه:

-برو

البته اینو از لب خونی می فهمم چون تُن صداش پایینه...خدایا منو ببخش...می بخشی؟!هان؟!...خودت شاهدی من مجبورم...اگه اون فیلم لعنتی نبود...اگه فرار نکرده بودم...خـــدا...گوه خوردم حالا پشیمونم به خدا...پسره از همه جا بی خبر داره میاد طرفم...از کنار هم می گذریم...یعنی در حال گذریم...کیف پولش توی جیب عقبی شلوار جین و فاق کوتاهشه...دستم بی اراده جلو می ره و در کمتر از یک صدم ثانیه کیف پول تو چنگمه...نفسی که می کشم جای اکسیژن، مونوکسید کربن وارد ریه هام می کنه...قلبم از درد تیر می کشه و...وجدانم زار می زنه...یه لحظه فکر اینکه برگردم و کیف پول رو تحویل پسره بدم می زنه به سرم...ولی نه...شاید مأمور خبر کنه...می ترسم...به اطراف نگاه می کنم...نخیر کسی متوجه من نیس...همه سرشون به کار خودشون گرمه...افسانه با چند قدم بلند خودشو بهم می رسونه:

-دیدی چه راحت بود؟!

کیف پول رو که مث گوله آتیش تو دستام بود،تو بغل افسانه پرت می کنم .اونم سریع داخلشو نگاه می کنه:

-آخ جون...عالیه

سرشو نزدیک گوشم می کنه و می گه:

-ایـــول...امروز10تومن به جیب زدیم حتما شهره جون خیلی خوشحال می شه

=می خوام که صد سال سیاه خوشحال نشه

افسانه بی توجه به حرفم تند تند ابرو بالا می اندازه و بشکن می زنه...سوار ماشین می شیم...افسانه خیلی خوشحاله یه موسیقی تند می ذاره و همراه خواننده زیر لبی مشغول خوندن می شه...سر یه چار راه پشت یه چراغ قرمز توقف می کنیم از تو کیفم دوتا آدامس ریلکس بیرون میارم و یکی شو به افسانه می دم... طولی نمی کشه که صدای یه دختر 15،16 ساله به گوشم می رسه.دقت می کنم...چقدر آشناس...گرومب گرومب گرومب...صدا نزدیکتر می شه و به پنجره ی ماشین می رسه...

-خانم...خانم...ازم گل می خری؟!ببین چقد خوشگله...نیگا کن...

-برو دختر جون...گل به کار من نمی یاد

-تو رو خدا خانم...از صبح هیچی نفروختم...یه دونه فقط یه دونه...اون دوستتون چی...اون خانم... اونم گل نمی خواد؟!...ازش بپرسین...خواهش می کنم...تو رو خدا

صورتم همچنان در جهت مخالف صدای دختر گل فروشه...جرئت برگشتن ندارم...نکنه خودش باشه...تبسم...افسانه ضربه ی آهسته ای با پشت دست به ران پام می زنه:

-هوی پریا کجایی؟!

سرمو که به نظرم مث یه کوه سنگین شده بود تکون می دم...چشام تو یه جفت چشم سیاه که ملتمس تو چشام زل زده،جفت می شه...چشامو می بندم...یه قطره اشک از لای چشام سر می خوره رو صورتم ...دوباره نگاش می کنم...از افسانه ممنون بودم که منو به اسم اصلیم صدا نکرد...تبسم...خواهر کوچولوی من...خواهر بی پناه من...اینجا داره به خواهر نامرد و دزدش التماس می کنه که ازش گل بخره...من چقدر پستم...چقدر عوضی ام...آخه چطور دلم اومد اونا رو تنها بذارم؟!چطور...

-خانوم؟!

به خودم میام...سرمو تکون می دم...نگاه تبسم پر از تمناس...یه نفس عمیق می کشم...آدامسم رو زیر زبونم قرار می دم تا صدام تغییر کنه:

=همه ی گلا رو با هم چند می فروشی؟!

صورت قشنگ و معصومش از شادی می درخشه:

-15تومن

=من همشو30 تومن ازت می خرم

اخم می کنه...انگاربه غرور و شخصیتش بر می خوره...می گه:

-ولی من گدا نیستم خانم محترم

اینا رو با تأکید و محکم می گه...یه جورایی انگار کلماتش چماق می شه و می خوره تو فرق سر من...!!!

به زور یه لبخند می زنم که بیشتر شبیه زهر خنده:

=می دونم عزیزم...تو این30تومن رو بگیربه جاش با اون دل پاکت برا من دعا کن چون بدجوری بهش احتیاج دارم باشه؟!

-چرا خودتون دعا نمی کنین؟!

=من...من...

آه می کشم:

=نمی تونم...ازخدا خجالت می کشم...قبول می کنی؟!

-قبول

یه لبخند پت و پهن می زنم

-به خدا چی بگم؟!

=بگو...بگو منو نجات بده...بگومنو برگردونه پیش خونواده ام...خوشبختم کنه...اینا رو بگو با هر چی که خودت خواستی

-باشه

گل ها رو ازش میگیرم و عطرشو نفس می کشم...چراغ سبز می شه...افسانه تو فکره انگار می خواد یه چیزی ازم بپرسه...خیلی زود طاقتش تموم می شه:

-اون قطره اشک رو گذاشتم پای دل سوزی و همدردی با این جور آدما...ولی...چرا صداتو تغییر دادی؟!

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز