سلام بچه ها بیاین یکم درد و دل بهتون احتیاج دارم کسیو ندارم باهاش حرف بزنم
14سالم بود ک پسر عموم امد خواستگاریم بخاطر شرایط خونه پدری ک خودش خیلی خیلی داستان مفصلیه و پر درد و رنجه تن ب ازدواج ب مردی رو دادم ک ی دستش بر اثر تصادف از کار افتاده بود الان8ساله ازدواج کردم و ی پسر دارم بماند از سختی هایی ک کشیدم و هیچوقت دم نزدم منم مثل خیلیای شما با خانواده شوهرم مشکل داشتم و کوتاه امدم و فقط زندگی کردم مشکلم اینا نیست مشکل من عشق شوهرمه چندین بار خیانت کرد بهم بخاطر اون چندین بار گفت کسی جای اونو برا من نمیگیره نمیتونم عاشقت باشم و هزار حرف یبار دیدم ک اون زن هم بش گفته بود من عذاب میکشم کنار شوهرم میخابم و متاسفانه فامیل میشن با ما اخرین بار پسرمو باردار بودم ک فهمیدم باهاش در ارتباطه و غوغایی بپا کردم البته قبلش تصمیم ب جدایی داشتم ک فهمیدم باردارم قول داد و سر قولشم موند ک سراغش نره اما من انگار ذهنم مریضه تا ی اهنگ گوش میده فک میکنم ب اون فک میکنه پیش من ک میخابه فک میکنم اونو تصور میکنه چیزی برام کم نمیذاره مهربونه سعی میکنه کمبود نداشته باشم اما من چی بگم از ذهنم. اون زن بیرون نمیره دو روزه بس بش فکر کردم شبا خابشو میبینم همش فکر میکنم ی روز منو ول میکنه میره با اون از اسم اون زن طوری متنفرم ک اگر کسی هم هم اسمش باشه ازش بدم میاد نمیدونم الان دو روزه فک میکنم باز با اون زن در ارتباطه اخه چندوقتیه بیشتر بهم توجه میکنه کارایی ک قبلا نمیکرد مثلا دوست داره وقتی میاد خونه همش بشینم پیشش یا یهویی بوسم میکنه نمیدونم من فکرم مریضه یا شکم درسته خستم از این افکار 😭😭