2777
2789
عنوان

مهدکودک

56 بازدید | 7 پست

سلام.من زیادتاپیک نمیزنم مگراینکه کمک بخوام. لیسانس دارم ودوتابچه تقریبا 3و 6 ساله. همیشه دوست داشتم برم سرکارودرسموادامه بدم ولی شوهرم نمیذاشت ویایه شرایطی میذاشت که کلا منتفی شه.دیشب باکلی دعوا بلاخره تاحدی کوتاه اومد،منم ازخونواده خودم وشوهرم دورم وامروز به چندتامهد زنگ زدم وتواینترنت تحقیق کردم ولی دلم راضی نمیشه،هزینه هاهم زیاده،ازطرفی هم نمیتونم همش توخونه باشم. یه تصمیمی گرفتم که نمیدونم شدنی هست یانه. اگه هستین بگم کمکم کنین

عزیزم مهد که. خوبه بچه هاتم مستقل میشن اگه درامدش خوبه برو 

بنظرم خوشبختی یعنی وقتی صبح همسرت ❤نگاهت میکنه لبخند میزنی😊 پتومیکشی روسرت لبخند رولبت☺ چشمات میبندی 😉خوشبختی یعنی بچه هااز خواب بیدارمیشن 🤪باصدای مامان گرسنه م بازسرت از زیر پتودرنمیاری🤭 ولی باز باصدای بچه ها لبخندت پررنگ تربشه☺ چون دلت برای صداشون تنگ شدخوشبختی یعنی اون دوتا پسرکوچیک ازخواب بیدارشدن شروع کردن دعواکردن🥴 بخاطراینک کدومشون بیان بغلت وتوبازپتوروسرت ولبخندمیزنی😚 وخوشبختی یعنی وقتی پسربزرگت صدات میزنه مامان 🙎دومی صدات میزنه مامانا🧒وسومی صدات میزنه مانا👶 ومن اون لحظه هزاربرابراحساس خوشبختی میکنم سخته ولی بازخداروشکربرای همچین نعمت های که خداوند منولایقشون دیده 🙏همه خوشبخت هستن حتی با یه لبخندزیبا قدرلحظه هاروبدونیم 😘

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

ماتومجتمع زندگی میکنیم وباخودم فکرکردم شایدخیلیا شرایط منوداشته باشن، پس به جای اینکه بذارمشون مهد که معلوم نیس باهاشون چطوررفتارمیشه وبخوام صبح زودبیدارشون کنم و... فعلا که شرایط کاربرام مهیانیس خودم اگهی کنم به تعداد سه چهارنفر ازبچه ها رو توخونه خودم نگهدارم

ماتومجتمع زندگی میکنیم وباخودم فکرکردم شایدخیلیا شرایط منوداشته باشن، پس به جای اینکه بذارمشون مهد ک ...

مسئولیت سنگینی هست

هر خانواده ای راضی نمیشه 

ممکنه ازت سفته بگیرن تعهد بگیرن قرارداد امضا کنی

همسرت راضی میشه؟

ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد».. ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ  کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792