حالا که تعریف کردی منم بگم یادش به خیر من و همسرم با هم دوست بودیم پدرم اسرار به ۶۰۰ تا سکه داشت همسر منم پدرش میگفت زیاده بشه ۳۰۰ تا خولاصه اینا هی باهم کل کل میکردن همسرم گفت عجب گیری کردیم با اینا منم در گوشش گفتم ولشون کن مهم نیست یه روز بعد عقد همه رو میبخشم بزار الان اینا خودشون به نتیجه برسن خولاصه اونا رفتن خونشون گویا همسرم برای پدرش تعریف کرده بود پدر شوهرم خیلی خوشش اومد و گفت لازم نیست فردای عقد ببخشی معلومه اهل زندگی هستی خولاصه شد ۶۰۰ سکه و بعد یه سال من یاد قولم افتادم فوری رفتم مهرمو ببخشم شوهرم نمیزاشت دیگه به زور کردمش ۳۰۰ تا پدر شوهرم که متوجه شد اومد خونه ای که توش زندگی میکردیم رو زد به نامم
این شد داستان مهریه من حالا اگه مرد به فکر زندگی و ابروش باشه هیچوقت دو دوتا چهارتا نمیکنه برای ر ز طلاق زن باید به فکر باشه چون پناه نداره ولی مرد نه