من سرپسرم جایی مستاجربودیم صاحب خونمون ی تکه پااومدبالاوگفت ک شب خورشت آلومیذارم فک کنم دقیق یادم نیس چی بود.....بعدمن تاشب چشم ب راه بودم ب خدا نمیدونی چقدردلم مبخواس فقط چشم ب دربود.....اگ خودمم اون موقع میپختم ب دلم نمینشست......بنده خداواسم آورد.....وقتی ب شوهرم میگفتم گفت مگ نخورده ای خودت میذاشتی ولی واقعا نمیدونم چطوربودک بغض کرده بودم تانیاوردآروم نشدم😂😂😂