میشه بخونین بعد بگین من چیکار کنم؟:(
پریشب شوهرم اومد سراغم ک منو ببره خونشون ، توی راه صحبت شد بهش گفتم ک من و مامانم و مامانش میخوایم بریم بازار برای خرید یه سری وسایل جهیزیم
شوهرم گف خوب میخوای منم باهاتون بیام ؟ گفتم نه لازم نیس ولی اگ دوس داری برگشتنی بیا باهامون ک وسایل زیاد باهامونه یه مرد باهامون باشه ، گف چشم و حتما میام خیلیم خوشحال بود
رسیدیم خونشون مامانش راجب بازار رفتنمون ص کرد جلوی پدرشوهرم
منم گفتم آره برگشتنی (مثلا اسم شوهرم سعید ) سعید هم میاد ک وسایلو میخایم بار بزنیم همراهمون باشه ، یهو شرو کرد خندیدن و اینکه نه بابا سعید بیاد چیکار ، منم توضیح دادم ک وسایل زیاده نمیتونیم خودمون و سه تا زنیم و نمیشه ما بار بزنیم و دنبال ماشین بگردیم
هیچی نگف ، باز صحبتش افتاد باباشم ب شوهرم گف نه لازم نیس تو بری و روز شنبه خودت کلی کار داری ! انگار مثلا شوهرم خودش نمیدونه ک کار داره! شوهرمم یکم شل شد ، ب من گف حالا اگ وقت کردم میام
منم گفتم مگه خودت نگفتی تو ماشین میام؟ 😐گف حالا وقت کردم میام عزیزم و تموم شد
ادامشو پست بعد مینویسم فقط تروخدا مزه نپرونید