خیلی وقت بود دلم میخواست این حرفارو ب یکی بزنم تا خالی بشم ولی حرفام خیلی تلخه اطرافیانم ناراحت میشنو دوستندارن من حرف بزنم راجبش ولی اگ حرف بزنم خالی میشم
داستان بچمو چندبار گفتم خلاصه بگم که رفته بودم تو ۷ماهگی که گفتن بچه مشکلداره 😔😔از دستش دادم
درگیر ازمایش ژنتیکیم راه سختی واسه باردار شدن دارم
خیلی وقته دلم میخواد باردار باشم تا از دردم کم بشه خیلی دلم واسش تنگشده بچمو اصلا ندیدم جز چهار تا عکس سونو الهی بمیرم واسش توی سونوهاش همیشه داشت انگشتشو میخورد
انگار ی حسرت بزرگ روی دلم موند ک ندیدمش
خیلی وقته دلمواسه لگداش تکوناش تنگشده چقدر از داشتنش خوشحال بودم چقدر هر روز ک بزرگتر میشد کیف میکردم
اخه من دردمو ب کی بگم
خدایا شاهده گریه هامی شاهد دل شکستمی دستمو بگیر
دعام کنین ی روزی بیام اینجا و بگم اخی یادش بخیر این تاپیکو زدم چقدر واسه بچه غصه خوردم