این کاربریم خواهرمم داره ممکنه ببینه ولی ببینه هم خوبه شاید حرفایی که نتونستم بگم اینجا ببینه
14سالم بود یه پسری اینترنتی آشنا شدیم به من کلی دروغ گفت عاشق دروغاش شدم بعد چند ماه گف کیه ازش متنفرم شدم ولی وابسته بودم دیگ ازش بدم میومد تهدید میکرد جدا نمیشد مزاحم میشد سال ها مزاحم شد بعد کات هم بعد کات 15سالگی من بیماری هیلپوباکتری معده داشتم خیلی اذیت داشتم همش از فشار های اون وحشی که آخرش بابامم فهمید..یکی اومد زندگیم خیلی کمکم کرد تشویق ب درس کرد اذیت نکرد مزاحم نشد یه پسر پاک و معصوم از نظر سطح مالی و معنوی با ما یکین باباش فرهنگی بود تک پسر . وهمچنان عشق ما ادامه داشت ایشونم دانشجو بودن ی بار قرار کتاب دستش بود باز کردم اینجور نگاه میکردم دیدم هر صفحه حرف اول اسممه اون موقع عاشقشدم این داستان ادامه دارع تا الان 22سالگی! یعنی حدوداهشت سال تو این هشت سال هیچ جدایی تجربه نکردیم دعوا بود ولی قعر و جدایی اصلا چون همش تو آرامش بودیم خیلی پسر مهربونی هست جوری که ب هیچ پسر یونی نگاه نکردم از نظر عشق تکمیل بودم جوری که پسرای دیگ همش دعوا فش ... ما تا حالا زهرمار هم نگفتیم بهم . الان درسش تموم کرد منتظر سربازیش شدم و کارش و الان قرارع آخرای پاییز دیگ ازدواج کنیم. هیچ خواستگاری خونه نزاشتم....عشق من خیلی ماهه و بامزه درسته خیلی خواستگار های خوبی بود ولی من عاشق کسیم که مچ هستیم . خیلی هیجان دارم بنظرتون میرسیم بهم؟