بلند شدم رفتم تو اتاقم یکم واسه امتحان بخونم حداقل پاس شم....در طول ترم که هیچی نخوندم....
یه دو سه ساعتی خوندم و یه چیز و متوجه نمیشدم هر کاری میکردم....
یهو یاد آلما افتادم که باهام هم رشته ای بود ...تردید داشتم برم پیشش یا ن....باز ضایعم نکنه....
ولی از اونجایی که میدونستم همیشه از این مبحث سوالا نمره دار زیاد میاد و منم هیچوقت قشنگ نفهمیدمش از جام بلند شدم و کتابمم برداشت و رفتم دم اتاقش و دو تا تقه به در زدم که با صدای جدی گفت: بیا تو....
لعنتی انقدر که صدای این جذبه داره صدای بابام نداره....رفتم داخل دیدم تکیه داده به صندلی میز تحریر و خیلی جدی داره با اخم کمرنگی داره درس میخونه....
حتی درس خوندنشم جدیه....حالا من موقع درس خوندن لم میدم کف زمین پاهامو میبرم بالا می چسبونم به دیوار و همش یا با موهام ور میرم یا در و دیوار و نگاه میکنم بینش دو خط هم درس میخونم....
دید خیلی ساکتم سرشو اورد بالا و چشمای آبیشو تو چشمام دوخت و منتظر نگام کرد که با چاپلوسی خندیدم و گفتم:آلی این مسئله رو بلد نیستم میشه برام توضیح بدی....
سری تکون داد که تندی پریدم سمتش و کتابمو گذاشتم جلوش و منم خم شده بود روی شونش ببینم چی میگه و برگشت نگام کرد و منم نگاش کردم که کلافه روشو برگردوند و شروع کرد خیلی جدی شروع به توضیح دادن درس و منم سعی میکرد به جای اینکه حواسم به دستاش پرت شه گوش کنم ببینم چی میگه و تا نصفه خم شده بودم رو میز
و موهامم پخش شده بود تو صورتش که پوف کلافه ای کشید و با اخم کمرنگی گفت:موهاتو ببند....
متعجب نگاش کردم و گفتم:اذیت میشم خوب....حس میکنم موهام داره کنده میشه....
_منم وقتی موهاتو می ریزی تو صورتم اذیت میشم...
پشت چشمی نازک کردم و با ناز برای اینکه حرصش و در بیارم موهامو ریختم رو شونم که بدتر به صورتش خورد و چشماشو چند لحظه محکم بستم و بعد خیره و بیچاره نگام کرد
که غش غش خندیدم....
اخمی کرد و کتابمو بست و انداختش تو بغلم و گفت:اگه میخوای مسخره بازی در بیاری برو بیرون درس دارم....
هول کردم و سریع پریدم گونشو بوسیدم و گفتم:نه نه شوخی کردم...چقدر بی جنبه ای ....
چند لحظه بهم نگاه کرد و دستشو رو گونش که بوسیدم گذاشت و حس کردم چشماش برق زد ولی با جدیت سری تکون داد و کتابمو از نو باز کرد و شروع به توضیح دادن کرد منم موهام رو اون یکی شونم جمع کردم و سعی کردم کرم نریزم و به درس گوش بدم...
یکی دوتا دیگه ازش مسئله پرسیدم و وقتی خیالم راحت شد در حد قبولی بلدم ازش تشکر کردم و رفتم اتاق خودمو و گوشیمو از زیر بالشت در آوردم و وارد واتساپ شدم و مشغول چت با بچها شدم و نفهمیدم چیشد که خوابم برد....
وسط خواب و بیداری حس کردم کسی داره موهامو نوازش میکنه....
صدای مامان از بیرون اتاق اومد:آلما خاله هانا بیدار شد؟؟؟
چشمامو باز کردم دیدم آلما کنارم روی تخت نشسته....تا دید چشمام بازه باز اخماشو کشید تو هم و آروم گفت:شام حاضره....
بعدم رفت بیرون....متعجب بودم....یعنی آلما بود که موهامو نوازش میکرد؟؟...جلل خالق....
به هر زوری بود راضیش کردم بریم بیرون و بردمش رستوران و بعدم شهربازی و همش سعی داشتم بخندونمش....
شاید چون نمیخواستم ناراحت ببینمش.....
ولی احساس میکردم داره نرم میشه و لبخند هر چند کمرنگ و کج روی لباش میشینه....
یکماه به سرعت برق و باد گذشت و رابطم با آلما صمیمی تر شده بود و حالا کمی بیشتر باهام حرف میزد و بیشتر زنگ تفریح ها رو میرفتم پیشش و اونم با همون لبخند کمرنگ و نگاه خیرش مردمک های آبیش رو خیرم میکرد و به چرت و پرتام گوش میکرد....
همچین خوب بود تا اینکه دیشب دیدم آلما بدجور تو خودشو هی میخواست در بره و منم انقد پیشو گرفتم و اونم تو چشمام زل زد و با لحنی که دیگه محکم نبود گفت: خسته شدم هانا نمیتونم دیگه....میخوام یه چیزی و بهت بگم....
منم با هیجان هی میگفتم بگو بگو و اونم کلافه و دستپاچه اولش ازم پرسید نظرم راجب افراد ترنس چیه....
منم با تعجب لبامو به نشونه فکر کردن جلو دادم و گفتم:کمی راجبشون خوندم ...نظر خاصی ندارم....بالاخره اونام آدمن و میتونن برای زندگی خودشون تصمیم بگیرن....
با همون نگاه خیره ادامه دارش نگام کرد و گرفته گفت:اگر یه روز یه ترنس عاشقت بشه چکار میکنی؟؟....
جا خورده نگاش کردم و بزور خندیدم و گفتم:نمیدونم آخه تا حالا کسی عاشقم نشده چه برسه به یه ترنس....بیخیال آلما ایسگامون کردی....
زدم زیر خنده و اون همچنان ساکت نگام میکرد که خودمو جمع و جور کردم و صدامو صاف کردم و لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:خب چرا اینارو میپرسی الآن؟....
همونجور خیره نگام کرد و زمزمه کرد:من ترنسم....
اول با تعجب نگاش کردم و بعد همچین زدم زیر خنده که حس کردم دهنم جر خورد و بعد بریده بریده گفتم:بیخیال آلما....نکنه صبح برات زیر پایی گرفتم ناراحت شدی؟؟...
به شونش زدم و گفتم:بیخیال بابا شوخی بود...لازم این اینجوری تلافی کنی....
اون همچنان ساکت و دست به سینه نگام میکرد و منم کم کم داشتم میترسیدم که نکنه داره راست میگه ...چون اصولاً که نه هیچوقت شوخی نمیکرد....
هول زده و با نگرانی گفتم:آلما داری شوخی میکنی دیگه نه؟؟؟
همچنان سکوت و ناگهان ترس عجیبی داخل دلم سرازیر شد...