2821
2789
عنوان

ر م ا ن.

1180 بازدید | 16 پست

فکر می‌کنم ۱۶ ساله بودم و جز اون دخترای ساده و شیطون بودم که با یه شکلات میشد گولشون زد و پدر و مادر فرهنگی داشتم و بیشتر اوقات از اینکه تک فرزند بودم و مامان و بابام شاغل بودن اذیت بودم تا اینکه با فوت خالم و شوهر خالم قرار شد آلما بیاد پیش ما زندگی کنه....



آلما جز اون دسته از آدمای بداخلاق و سرد بود و همیشه مرموز رفتار میکرد و حتی تو جمع های خانوادگی هم همیشه یه گوشه می نشست و با گوشیش کار میکرد و همیشه نگاه های نگران خاله و عمو علی رو روش حس میکردم و انقد مواظبش بودن که دیگه بچه ای به جز اون نداشتن و همه حواسشون به اون بود....


حتی یکبارم ندیده بودم بخنده و هراز گاهی که از سر کنجکاوی بهش نگاه میکرد و لحظه چشمای آبی یخیش تو چشمام میفتاد قلبم میفتاد تو پاچم....


پوست خیلی روشن و چشمای آبی درشت و کشیده روشنی داشت و موهای مشکی پرکلاغی که همیشه پسرونه بودن و هیچوقت روسری سرش نمی‌کرد و همیشه لباسای لش و گشاد تنش میکرد و همیشه مامانجون حرص میخورد و به خاله می‌گفت:نرگس نزار دخترت اینجوری برگرده حرف درست میکنن براش....

خاله هم فقط لبخند تلخی میزد و چیزی نمی‌گفت....


آلما قد خیلی بلندی داشت و کشیده ای داشت و بعضی وقتا که حرف میزد صداش بم و بدور از هرگونه عشوه و ناز دخترونه بود و مدل راه رفتنا و کاراش بیشتر پسرونه بود و اصلا ناز و غمزه نداشت....


بچه هم که بودیم چون تنها دختر خالم بود خیلی سعی میکردم باهاش خو بگیرم ولی هیچوقت با هیچکس صمیمی نمیشد و همیشه انگار چیزی درونشه و برای فاش نشدن از همه فاصله میگیره....


یکماه از فوت خاله و عمو علی گذشته بود و مامان نزاشت خانواده پدریش ببرنش و آوردنش پیش ما و یکی از اتاقا رو بهش داد و اونم با یه من اخم رفت تو اتاق و درو بست....


با حرص آروم گفتم:اه لااقل خوش اخلاقم نیست دلم خوش باشه همدم پیدا کردم....مامان بهم توپید:آلما پدر و مادرش و تازه از دست داده باید درکش کنی....آخه اون همیشه این اخلاق و داشت و تازگی نداشت....


تو مهمونی های خانوادگی بزور حضور پیدا میکرد و همیشه هم دور از همه می نشست....رفتم اتاقمو لباسای مدرسمو با یه تاپ و شلوارک عوض کردم و موهای بلند مشکیمو شونه کردم و دورم ریختم و رفتم تو آشپزخونه و مشغول ناهار خوردن بودیم و مامان بالاخره موفق به آوردن آلما شد....دو سالی از من بزرگتر بود و رشتش ریاضی بود و به شدت درسخون بود و همیشه به همینش حسودی میکرد....


تا وارد آشپزخونه شد و منو دید با نگاهی خیره و عجیب بهم نگاه کرد و با صدای زدن مامان اومد کنار من که تنها جای ممکن بود نشست....


دوباره برگشت نگام کرد و حدس زدم چون تا حالا اینجوری ندیدم تعجب کرده....

بیخبر بودم از آینده ای که با اومدن آلما به خونم و مستقر شدنش درست اتاق کنار اتاق من دستخوش تغییرات زیادی میشه و....



یه هفته ای اومدنش به خونمون می‌گذشت و بیشتر اوقات تو اتاقش بود و فقط موقع ناهار یا شام میومد قد یه گنجیشک غذا میخورد می‌رفت منم گاهی برای اینکه شانس خودمو برای صمیمی شدن باهاش امتحان کنم باهاش شوخی میکردم و دست مینداختم گردنش ولی اصلا محل نمیزاشت و فقط گاهی نگام میکرد و نفس عمیقی میکشید و می‌رفت تو اتاقش و برای کنکور میخوند....


یه شب شیطنت گل کرد و با اون موهای پریشون و لباس خواب پاور چین پاورچین رفتم تو اتاقش دیدم خوابه....


رفتم بالاسرش و شروع کردن قلقلک دادنش و کشیدن موهاشو و هی می‌گفتم: آلی پاشو آلی حوصلم سر رفت پاشو.....


خواب‌آلود پرید و با چشمای سرخ و خمار از خوابش نگام کرد و با اخم دستمو پس زد و با صدای دورگه بر اثر خواب گفت: چی میگی؟؟...ساعت سه شبه ها....


لبخند پهنی زدم و گفتم:حوصلم سر رفت پاشو یکاری بکنیم....


پتو رو کشید روشو گفت:برو بیرون خوابم میاد....


خودم و انداختم روشو با نق نق گفتم:آلی جون من پاشو دیگه....


با حرص و خشم منو از روی خودش کنار زد و برگشت به طرفم و یجورایی روم خیمه زد و گفت:بیخیال نمیشه نه....


با شیطنت ابرویی بالا انداختم و گفتم:نوچ....نگاهش لحظه روی چشمام و لبام چرخید و روی لبام مکثی کرد و بعد انگار عصبی و کلافه شد که با حرص از روم بلند شد و گفت:من فردا امتحان دارم برو بیرون حوصلتو ندارم....


بهم برخورد و با اخم از کنارش رد شدم و بهش تنه ای زدم و رفتم بیرون....


فرداش سر میز صبحونه با چشمایی سرخ که انگار نخوابید سلام زیر لبی کرد که مامان و بابا با خوش رویی جوابشو دادن و من براش پشت چشمی نازک کردم که نگام کرد و بی توجه بهش صبحونمو خوردم و بعد از پوشیدن روپوش مدرسه از مامان بابا خدافظی کردم که مامان گفت:وایسا باهم برید مدرسه هاتون که یکیه....


تا خواستم چیزی بگم دیدم آلما حاضر و آماده در حالی که کلاه هودیشو روسرش کشیده بود انگار که مقنعه نداره از در رفت بیرون و کفشاشو پوشید و منم با حرص رفتم بیرون....


تو راه سعی میکردم تند تند راه برم که باهاش همکلام نشم و گاهی برمیگشتم با خشم

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍

همخونه شدن با دختر خاله ترنسم:

گاش میکردم و اونم درحالی که دوتا دستاش تو جیب هودیش بود با لبخند کجی نگام میکرد که حرصم می‌گرفت....


فکر کنم اولین بار بود لبخند هر چند کجشو می دیدم....با اینکه تو یه مدرسه بودیم ولی زیاد برخوردی با هم نداشتیم و میدونستم حتی تو مدرسه هم دوستی ندارع و حتی زنگای تفریح هم تو کلاس مشغول درسخوندن بود و کسی رو به حریمش راه نمی‌داد و 


موقع ای هم که مدرسه تعطیل میشد عمو علی میومد سراغش و میبردش خونه.....


زنگ تفریح بود و تو سالن بودیم که آلما رو دیدم که داشت به سمت کتابخونه می‌رفت و بهار دوستم با هیجان گفت: بچه این دختره آلما رو میشناسید که سال اخریه؟؟؟


فرانک در حالی که به کیکش گاز میزد سری تکون داد و سوگل با هیجان گفت:وای لعنتی مثله پسرا می مونه....خیلی مرموز دقت کردم اصلا دوستی نداره....


یهو فرشته از دهنش پرید و گفت:آره دختر خاله هاناست....همه با چشمای گرد شده نگام کردن و من با چشم غره فرشته رو تهدید کردم که دستشو رو دهنش کوبید و با شرمندگی نگام کرد....


سوگل با تحیر گفت:راست میگه ؟؟؟....درحالی که کلافه بودم از جام بلند شدم و گفتم:سرم درد می‌کنه بچها ...بدون توجه به جیغ و داداشون رفتم سمت کلاس که داخل راهرو 


معاونمون خانم سرمدی صدام کرد و گفت: هانا جان بی زحمت این برگه ها رو بده خانوم یاوری داخل کتابخونه است....


سری تکون دادم و بی حوصله برگه ها رو گرفتم و رفتم داخل کتابخونه دیدم خانم یاوری داره خیلی صمیمی با آلما حرف میزنه و اونم خیلی بی حوصله و نگاه سردش داره نگاش می‌کنه و به محض باز شدن در


هر دو به سمتم برگشتن و وقتی تیله های ابیشو خیره به خودم دیدم دستپاچه شدم ولی خودمو کنترل کردم و با هول گفتم: خانم یاوری این برگه ها رو خانم سرمدی گفتن بدم به شما....


زن مهربونی بود....لبخندی زد و گفت:باشه عزیزم وایسا از روشون کپی بگیرم بعد دوباره ببرشون....رفت اون سمت سالن و منم ناچار همونجا وایسا و در و دیوار و نگاه میکردم که مثلا چشمم بهش نخوره ولی نگاه خیرش و حس میکردم....


وقتی با صدای بمش گفت:هانا....یه حالی شدم ...تا حالا اسممو صدا نزده بود....در واقع هیچ وقت باهام حرف نزده بود....

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍

همخونه شدن با دختر خاله ترنسم:

ناچار نگاش کردم و با پشت چشم نازک کردن سرمو به معنی چیه تکون دادم که حس کردم لحظه ای چشماش از این خل و چل بازیای من خندید ولی جدی و آروم گفت:ببخشید....


بعدم بلند شد و بی‌توجه به یاوری که صداش میکرد از در زد بیرون....


قلبم تند تند میکوبید و هیجان داشتم از اینکه آلما بالاخره اسممو صدا کرد و شروع به حرف زدن باهام کرد و حتی ازم عذر خواهی کرد....


حس میکنم این تو فطرت انسان که هرادمی که هرچقدر از ما فاصله بگیره ما بیشتر بهش جذب میشیم....


لبخند گشادی زدم و بی توجه به یاوری که داشت خودشو می‌کشت رفت بیرون و تو سالن که کلاسا داخلش قرار داشتن دیدمش و از پشت سر دویدم و چون قدش ازم بلند تر بود پریدم و دستمو دور گردنش حلقه کردم که با چشمای گشاد شده برگشت نگام کرد و من باز نیش باز گفتم:به یه شرط میبخشمت....ببر بوفه ساندویچ مهمونم کن....


در حالی که ابروهای خوشحالت مشکیشو تو هم میکشید گفت:من عذرخواهی کردم واسه قبول کردنش لازم نمی بینم باج بدم....


خندیدم و دوباره دستمو انداختم دور گردنش و گفتم :جون من ...بیا دیگه وگرنه دوباره قهر میکنما....


کلافه پوفی کشید و چند لحظه به چشمام خیره شد و بعد از بغلم رد شد و به سمت بوفه رفت و دوستام که گوشه سالن مارو می دیدن بهار با دهن باز گفت:حالا دو ساله تو یه مدرسه ان اصلا به هم محل نمیدن تا ما ازش پرسیدم دخترخالته یادش اومد دختر خاله ای هم داره رفت آویزونش شد....


زبونی براشون درآوردم و پشت سر آلما رفتم....


با اشتها به ساندویچ تو دستام گاز میزدم و آلما دست به سینه داشت با سکوت بهم نگاه میکرد....


با دهن پر سری به معنی چیه تکون دادم و اون همون جور فقط نگام کرد....لقممو قورت دادم و گفتم:میخواستی برای خودتم بخری....هرچند من خواستم از ساندویچم بهت بدم خودت نخواستی.....


بازم با سکوت نگام کرد....گاهی حرصم درمی‌آورد با این سکوتش و بزور خودمو تحمل کردم چیزی بهش نگم و نگاه حرصیمو دید که حس کردم لبخند کجی زد....


آخرین لقمه رو هم قورت دادم و با خوشحالی دستی روی شکمم کشیدم و گفتم:دمت گرم خیلی چسبید....


ابرویی بالا انداخت و از بالا تا پایین هیکلمو جوری خیره و دقیق نگاه کرد که کمی معذب شدم و فکر کردم یه چیزی تو سرتا پام مشکلی داره که اینجوری نگام می‌کنه که با همون صدای آرومش گفت : دقت کردم خیلی میخوری منتها موندم این همه میخوری کجات میره؟؟...


بعدم بی توجه بهم بلند شد رفت....حسود....لابد از اینکه ژن چاقی ندارم حسودی می‌کنه و خودش حتما از ایناست که با باد هوا چاق میشن واسه همین انقد کم غذا میخوره ولی لاغر نبود اندازه بود و بدنش کشیده و سفت بود چون تکواندو کار میکرد....


کاغذ ساندویچ و انداختم تو سطل اشغال و رفتم سر کلاس و به سوال بچها که هی میگفتن : واقعا دختر خالته....جواب دادم و با اومدن معلم ویز ویزشون قطع شد....


موقع برگشت به خونه منتظر آلما شدم....تو این یکفته که خونشون بودم با اون میرفتم میومدم گرچه اصلا بهم توجه نمی‌کرد....


پیچیدیم تو کوچه و من طبق معمول داشتم براش حرافی میکردم و اونم توجه نمی‌کرد : سلام...


برگشتم سمت صدا و فربد داداش فرشته رو دیدم که برخلاف خود فرشته خیلی پسر مزخرف و هیزی بود و همش دنبالم بود.....صورتم از دیدنش جمع شد و آلما با اخمی کمرنگ و کنجکاوی بهم نگاه میکرد....




بی توجه بهش دست آلما رو کشیدم تا بریم که فربد اومد جلوم وایساد و با خنده گفت:عه فرار نکن دیگه کارت دارم....


بعدم نگاه خریدارانه به آلما انداخت و جوونی گفت و گفت: چه دوسته خوشگلی داری هانا...از خودتم تیکه تره...


عصبی شدم و محکم کوبیدم وسط پاش که اخش بلند شد و عصبی گفتم:یبار دیگه ببینم افتادی دنبالم چرت و پرت گفتی میام در خونتون به فرشته هم میگم....


بعدم دست آلما رو کشیدم و از کوچه رد شدیم و زیرلب با خودم غر میزدم:پسره ی پرو...دو خط بروش خندیدم پرو شده هی میفته دنبالم....از اول باید به فرشته میگفتم....


برگشتم سمت آلما که دیدم بازم همینجور ساکت داره نگام می‌کنه و هی به دستام که دور مچش حلقه شده بود نگاه میکرد و منم که عصبی بودم بهش توپیدم: توام که همیشه خدا ساکتی اه...

دستشو ول کردم و اونم با ابروهای بالا پریده گفت:میخواستم حرف بزنم منتها تو مثله این ور وره ها طرف و شستی گذاشتی کنار تازه ناکارشم کردی...طبق معمول این چن روز لبخند کجی از خنده زد که جذابترش کرد....


حالا من بودم شبیه سکته ای ها میشدم....منم که نمی‌دونستم به کی گیر بدم با اخم نگاش کردم و گفتم: وره وره خودتی...تیر برق....


لبخندش کمی کش اومد و دیگه تا رسیدن به خونه چیزی نگفت و وقتی رسیدیم خونه طبق معمول بابا خونه نبود و اینبار حتی مامان هم خونه نبود و 


اولین بار بود با آلما تنها میشدم....

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

ازاول گذاشتی ک تندتندبزار برسی ب پارت۳۷

تو نهایت آرزوها و حاصل عبادات منی عشقم،چ خوبه ک یکیو داشته باشی جای همه ی کسایی ک حسودیتومیکنن دوست ندارن عاشقانه وار دوست داشته باشه اندازه همه ی قطره های بارون دوست دارم تنهاکسم همه کسم،   خیلی کم مونده بهم برسیم بعد دوسال ونیم،انشالله روزی بیام بنویسم بهم رسیدیم،راستی کاربر قدیمیم خودم خودمو ترکوندم ب بدبختی باز عضوشدم:)یه هفته دیگه عقدمهههه وایییی خدایا شکرت  

همخونه شدن با دختر خاله ترنسم:

رفتم تو آشپزخونه دیدم مامان یه برگه چسبونده و نوشته که دوستش رفته بیمارستان و اونم رفته مراقبش باشه و تا شب نمیاد و خودمون ناهار درست کنیم....


اه منکه بلد نیستم...همون جور وسط آشپزخونه وایساد بودم که با صدای چیشده آلما به سمتش برگشتم ...یه ست لش و مشکی پوشیده بود و موهای لختش روی پیشونیش ریخته بود و گردن کشیده و خوشفرم با موهای کوتاهش بیشتر خودنمایی میکرد....


انگار تو این یه روز با هم صمیمی تر شده بودیم....


لبمو برچیدم و گفتم:مامان نوشته رفته پیش دوستش خودمون ناهار درست کنیم....


لحظه ای به لبام خیره شد و بعد به زور چشماشو به چشمام دوخت و نگاشو به جای دیگه انداخت و گرفته گفت: املت درست کن ...اینم بلد نیستی؟؟؟...


مغرورانه خندیدم و گفتم: هه پس تو املت های منو نخوردی؟؟....بهترین املت پز دنیا روبروته....


با تفریح به سر تا پام نگاه کرد و بی حرف سری تکون داد و روی صندلی میز ناهار خوری نشست و منم با غرور رفتم گوجه شستم و نشستم روی میز و شروع کردم به رنده کردن و اونم همون جور خیره نگاهم میکرد 


که عصبی سرمو آوردم بالا و گفتم:به چی نگاه می‌کنی....


کجدخندی زد و ظرف و از دستم گرفت و با صدای بمش آروم گفت:کشت خودشو واسه رنده کردن دوتا گوجه....


خیره به دستای کشیدش شدم که تندتند گوجه ها رو رنده میکرد...


چقدر دوست داشتم دستام مثله آلما می‌بود...کشیده و خوشفرم که کمی رگاش بیرون زده بود....دستام تپل و کوچولو بود و با اینکه میگفتن دستام با نمکه ولی بنظرم دستای کشیده چیز دیگه ای بود....


اون روز دو نفری ناهار خوردیم و منم تا تونستم مسخره بازی درآوردم و اونم طبق معمول فقط با یه نگاه ساکت خیرم میشد....


ظرفارو تنهایی شستم و با حرص گفتم: زورش اومد بهم کمک کنه ایش....


دستکشارو با حرص پرت کردم رو سینک و رفتم سمت حموم....خسته شدم از بس کار کردم....


یه حموم داخل اتاق مامان بابا بود یکی تو پذیرایی....رفتم حمومی که داخل پذیرایی بود و بعد حموم یادم افتاد حولمو شستم ولی یادم رفت بیارمش داخل رختکن حموم....


سرمو از لای در بردم بیرون و بلند داد زدم:آلماااااا....آلمااااااا....


بعد از چند دقیقه خونسرد در حالی که دست به جیب بود و منم اینهمه حنجرمو جر داده بود و براش مهم نبود از اتاقش بیرون اومد و منتظر نگام کرد که دلم خواست نصفش کنم ولی از اونجایی که بهش احتیاج داشتم ملتمس گفتم: آلما حولمو میدی از تو اتاقم....


با شیطنت پنهانی که تو چشماش بود وگرنه صورتش همون جور جدی بود کشدار و طولانی نگام کرد و بعد گفت: متاسفانه من وارد اتاق دیگران نمیشم خودت برو بردار....


خواست دوباره بره تو اتاقش که جیغ زدم:آلما خیلی بیشعوری یخ کردم حوله رو بده....


اینم بازیش گرفته ها....بازم نگاهی کشدار به من که فقط سر و نصفی از بدنم بیرون بود انداخت و منم از بست کج شده بودم تعادلمو از دست دادم و افتادم کف زمین و کلا شرفم به باد رفت و سریع با خجالت فقط رفتم داخل حموم و درو بستم و به در تکیه کردم و تا چند دقیقه داشتم خودمو سرزنش میکردم و هر چقدر خودمو دلداری میدادم عیب ندارع آلما هم مثله خودت دختره ولی باز خجالت می‌کشیدم....حتی از اینکه مامانمم کامل منو برهنه ببینه خجالت می‌کشیدم....


لحظه آخر فقط صورت متعجب و ابروهای بالا بردش و دیدم و آب شدم....

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍
همخونه شدن با دختر خاله ترنسم: گاش میکردم و اونم درحالی که دوتا دستاش تو جیب هودیش بود با لبخند کجی ...

جالب قصه هایی ممنون. ادامه ندارن؟
حاضر بودید با ترنی ازدواج کنید؟

نینی سایت به طور عجیبی غیر عادی شده. من نمیدونم من وارد بعد دیگه ای شدم یا چی... چطوری زندگی شما در جریانه انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.

همخونه شدن با دختر خاله ترنسم:

یه چند دقیقه داشتم خودمو میزدم و خودخوری میکردم که صدای تقه در اومد و سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و درو باز کردم و دیدم برام حوله گذاشته و خودش نیست....از کجا فهمیده حوله کجاست؟؟...لابد رفته گشته دیگه....


سریع خم شدم و برش داشتم و خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم و موهای خیسم و همون‌جوری بالا سرم بستم و اومدم بیرون دیدم نشسته داره فوتبال میبینه...


نمیدونم چه علاقه ای به فوتبال داشت صب تا شب فوتبال میدید....


اتفاق چند دقیقه قبل و به روی خودم نیاوردم و از تو آشپزخونه دوتا قهوه ریختم و رفتم نشستم کنارش و گفتم:چی میبینی؟؟؟...


همچین نگام کرد خودمم از سوالم تعجب کردم....کور که نیستی فوتبال احمق ....جوابمو نداد که لبخند گشادی زدم و گفتم: قهوه بخور....


بدون حرف قهوشو برداشت و خورد و ساکت به تلویزیون نگاه کرد....چرا مثله بقیه موقع فوتبال دیدن داد و هوار نمی‌کرد....


آلما ناشناخته و مرموز ترین آدمی بود که تو زندگیم دیده بودم و مثله بقیه دخترا باهاش راحت نبودم و همیشه یه جور دیوار دورش انگار کشیده بود که اجازه نمی‌داد کسی باهاش صمیمی بشه....


یه لحظه برگشت به سمت منی که داشتم سه ساعت خیره نگاش میکردم و منم هول شدم قهومو سریع قورت دادم که سوختم و جیغ زدم:وای سوختم....


عاصی شده پوفی کشید و گفت:چقدر سر به هوایی نازک نارنجی....


پشت چشمی نازک کردم و در حالی که گلوم داشت آتیش می‌گرفت گفتم:همش تقصیر توعه....


یه تای ابروش و که همیشه موقع تعجب مینداخت بالا و به جز این چیز دیگه ای تو صورتش تغییر نمی‌کرد و همیشه پوکر فیس بود انداخت بالا و گفت:تو داشتی با نگاهت منو قورت میدادی من طلبکار شدم؟؟....


زبونش مثله نیش مار بود....لال بود بهتر بود....




.

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍

بلند شدم رفتم تو اتاقم یکم واسه امتحان بخونم حداقل پاس شم....در طول ترم که هیچی نخوندم....

یه دو سه ساعتی خوندم و یه چیز و متوجه نمیشدم هر کاری میکردم....


یهو یاد آلما افتادم که باهام هم رشته ای بود ...تردید داشتم برم پیشش یا ن....باز ضایعم نکنه....


ولی از اونجایی که میدونستم همیشه از این مبحث سوالا نمره دار زیاد میاد و منم هیچوقت قشنگ نفهمیدمش از جام بلند شدم و کتابمم برداشت و رفتم دم اتاقش و دو تا تقه به در زدم که با صدای جدی گفت: بیا تو....


لعنتی انقدر که صدای این جذبه داره صدای بابام نداره....رفتم داخل دیدم تکیه داده به صندلی میز تحریر و خیلی جدی داره با اخم کمرنگی داره درس میخونه....


حتی درس خوندنشم جدیه....حالا من موقع درس خوندن لم میدم کف زمین پاهامو میبرم بالا می چسبونم به دیوار و همش یا با موهام ور میرم یا در و دیوار و نگاه میکنم بینش دو خط هم درس میخونم....


دید خیلی ساکتم سرشو اورد بالا و چشمای آبیشو تو چشمام دوخت و منتظر نگام کرد که با چاپلوسی خندیدم و گفتم:آلی این مسئله رو بلد نیستم میشه برام توضیح بدی....


سری تکون داد که تندی پریدم سمتش و کتابمو گذاشتم جلوش و منم خم شده بود روی شونش ببینم چی میگه و برگشت نگام کرد و منم نگاش کردم که کلافه روشو برگردوند و شروع کرد خیلی جدی شروع به توضیح دادن درس و منم سعی میکرد به جای اینکه حواسم به دستاش پرت شه گوش کنم ببینم چی میگه و تا نصفه خم شده بودم رو میز 

و موهامم پخش شده بود تو صورتش که پوف کلافه ای کشید و با اخم کمرنگی گفت:موهاتو ببند....


متعجب نگاش کردم و گفتم:اذیت میشم خوب....حس میکنم موهام داره کنده میشه....


_منم وقتی موهاتو می ریزی تو صورتم اذیت میشم...


پشت چشمی نازک کردم و با ناز برای اینکه حرصش و در بیارم موهامو ریختم رو شونم که بدتر به صورتش خورد و چشماشو چند لحظه محکم بستم و بعد خیره و بیچاره نگام کرد 

که غش غش خندیدم....


اخمی کرد و کتابمو بست و انداختش تو بغلم و گفت:اگه میخوای مسخره بازی در بیاری برو بیرون درس دارم....


هول کردم و سریع پریدم گونشو بوسیدم و گفتم:نه نه شوخی کردم...چقدر بی جنبه ای ....


چند لحظه بهم نگاه کرد و دستشو رو گونش که بوسیدم گذاشت و حس کردم چشماش برق زد ولی با جدیت سری تکون داد و کتابمو از نو باز کرد و شروع به توضیح دادن کرد منم موهام رو اون یکی شونم جمع کردم و سعی کردم کرم نریزم و به درس گوش بدم...


یکی دوتا دیگه ازش مسئله پرسیدم و وقتی خیالم راحت شد در حد قبولی بلدم ازش تشکر کردم و رفتم اتاق خودمو و گوشیمو از زیر بالشت در آوردم و وارد واتساپ شدم و مشغول چت با بچها شدم و نفهمیدم چیشد که خوابم برد....


وسط خواب و بیداری حس کردم کسی داره موهامو نوازش می‌کنه....


صدای مامان از بیرون اتاق اومد:آلما خاله هانا بیدار شد؟؟؟


چشمامو باز کردم دیدم آلما کنارم روی تخت نشسته....تا دید چشمام بازه باز اخماشو کشید تو هم و آروم گفت:شام حاضره....


بعدم رفت بیرون....متعجب بودم....یعنی آلما بود که موهامو نوازش میکرد؟؟...جلل خالق....


به هر زوری بود راضیش کردم بریم بیرون و بردمش رستوران و بعدم شهربازی و همش سعی داشتم بخندونمش....



شاید چون نمی‌خواستم ناراحت ببینمش.....

ولی احساس میکردم داره نرم میشه و لبخند هر چند کمرنگ و کج روی لباش میشینه....


یکماه به سرعت برق و باد گذشت و رابطم با آلما صمیمی تر شده بود و حالا کمی بیشتر باهام حرف میزد و بیشتر زنگ تفریح ها رو میرفتم پیشش و اونم با همون لبخند کمرنگ و نگاه خیرش مردمک های آبیش رو خیرم میکرد و به چرت و پرتام گوش میکرد....


همچین خوب بود تا اینکه دیشب دیدم آلما بدجور تو خودشو هی میخواست در بره و منم انقد پیشو گرفتم و اونم تو چشمام زل زد و با لحنی که دیگه محکم نبود گفت: خسته شدم هانا نمیتونم دیگه....می‌خوام یه چیزی و بهت بگم....


منم با هیجان هی میگفتم بگو بگو و اونم کلافه و دستپاچه اولش ازم پرسید نظرم راجب افراد ترنس چیه....


منم با تعجب لبامو به نشونه فکر کردن جلو دادم و گفتم:کمی راجبشون خوندم ...نظر خاصی ندارم....بالاخره اونام آدمن و میتونن برای زندگی خودشون تصمیم بگیرن....


با همون نگاه خیره ادامه دارش نگام کرد و گرفته گفت:اگر یه روز یه ترنس عاشقت بشه چکار می‌کنی؟؟....


جا خورده نگاش کردم و بزور خندیدم و گفتم:نمیدونم آخه تا حالا کسی عاشقم نشده چه برسه به یه ترنس....بیخیال آلما ایسگامون کردی....


زدم زیر خنده و اون همچنان ساکت نگام میکرد که خودمو جمع و جور کردم و صدامو صاف کردم و لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:خب چرا اینارو میپرسی الآن؟....


همونجور خیره نگام کرد و زمزمه کرد:من ترنسم....


اول با تعجب نگاش کردم و بعد همچین زدم زیر خنده که حس کردم دهنم جر خورد و بعد بریده بریده گفتم:بیخیال آلما....نکنه صبح برات زیر پایی گرفتم ناراحت شدی؟؟...


به شونش زدم و گفتم:بیخیال بابا شوخی بود...لازم این اینجوری تلافی کنی....


اون همچنان ساکت و دست به سینه نگام میکرد و منم کم کم داشتم می‌ترسیدم که نکنه داره راست میگه ...چون اصولاً که نه هیچوقت شوخی نمی‌کرد....


هول زده و با نگرانی گفتم:آلما داری شوخی میکنی دیگه نه؟؟؟



همچنان سکوت و ناگهان ترس عجیبی داخل دلم سرازیر شد...

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍

همخونه شدن با دختر خاله ترنسم:

با اخم گفتم:ولم کن....


با خشم و دندون قروچه گفت:چرا فرار می‌کنی ؟؟...مگه هیولا یا موجود ناشناخته دیدی؟؟...


با حرص گفتم:جیغ میزنما ولم کن...


آلما با اخم گفت :الان چی تغییر کرده که اینطوری رفتار می‌کنی؟؟...


با حرص در حالی که سعی میکردم صدامو نبرم بالا پوزخندی زدم و گفتم :امیدوارم فقط یه شوخی بی مزه آلما وگرنه....


ابرویی بالا انداخت و با تحکم گفت:وگرنه؟؟

با حرص بیشتری گفتم:وگرنه میفهمم یه آدم دروغگو و پستی که از نفهمی من سواستفاده کرده و در حالی که من فکر میکردم یه دختری تا تونستی خودتو به من چسبوندیدچ دیدم زدی....


با خشم غرید:دهنتو ببند ...من هیچوقت ازت سواستفاده نکردم تو بودی که همش می چسبیدی بهم و سعی میکردی بام صمیمی باشی و کاری کردی بهت حس پیدا کنم وگرنه من که کاری باهات نداشتم....


از اینکه گفتم بهم حس داره یه حالی شدم ولی حس خشم از اینکه احمق واقع شدم باعث شد با خشم و حرصی بگم :ولم کن اشغال...


آبی چشماش از خشم تیره شدن و دستشو برد بالا که بزنه تو صورتم ک سریع چشمامو با ترس بستم و بعد از چند دقیقه که اتفاقی نیفتاد چشمامو با ترس باز کردم دیدم دستشو تو هوا مشت کرده و با خشم و کینه نگام می‌کنه و زیر لب با حرص گفت:توام مثله بقیه ای....


بعدم هلم و از اتاق بیرون زد و صدای مامان و شنیدم که می‌گفت:آلما خاله کجا میری این موقع شب؟؟...الما؟؟...هانا؟؟؟


صدای ورودی نشون میداد که رفته....درو قفل کردم و های های زدم زیر گریه و هرچی مامان به در زد جواب ندادم....


صبح با بی حالی و چشمای پف کرده از خواب بیدار شدم....خیلی داغون بودم....


بزور حاضر شدم و رفتم بیرون اتاق دیدم مامان داره گریه می‌کنه....با هول گفتم:چیشده مامان...


با نگرانی گفت :آلما نیستش هانا...میترسم از بقیه خبرشو بگیرم بگن نتونست بچه خواهرشو نگه داره ...بابات رفته کلانتری اونام میگن باید بیست و چهار ساعت بگذره تا دنبالش بگردن....


نگران دستی به صورتم کشیدم....من فکر کردم اومده....با فکری مشغول سعی کردم به مامان دلداری بدم و بدون صبحونه راهی مدرسه شدم....


تو کلاس انقد حواسم پرت آلما بود که معلم هم متوجه شد و چند بار بهم اخطار داد ولی بازم نتونستم حواسمو جمع کنم....


تو حیاط بودیم و من ساکت روبرومو نگاه میکردم و بچها از سر کول هم بالا میرفتن و میخندیدن و انقد سکوتم تو چشم بود که فرشته گفت:چته هانا؟؟؟....از صب توهمی....


بقیه بچهام تایید کردن که یه لحظه چشم افتاد به در ورودی مدرسه و دیدم آلما داره میاد داخل ....


اول فکر کردم اشتباه دیدم و چشمامو مالوندم دیدم نه خودشه....


همچی یادم رفت و سریع از جام بلند شدم و دویدم سمتش و صداش زدم: آلمااا!!...


سرشو آورد بالا و بدتر اخم کرد و به راهش ادامه داد که به سمتش رفتم و تا خواستم چیزی بگم دیدم خورد به یه دختره ای و کتاباش افتاد....


متوجه شدم حواسش نبوده و از بس فکرش مشغول خورده بهش و خم شد کتابهای دختره رو داد بهش و خواست از کنارش رد بشه ولی از اونجایی که دختره یکی از شرترین دخترای مدرسه بود 


بازوشو گرفت و با لحن بدی گفت:کوری مگه؟؟؟...لااقل عذرخواهی کن...


با این قدش تا سینه آلما بود براش کری میخوند....


آلما بی حوصله بازوشو درآورد از دستش که دختره جیغ زد :مگه کری ؟؟...


آلما هم که منتظر چیزی بود تا بترکه و دق و دلیشو سر کسی خالی کنه با خشم کلاه هودی مشکیشو پایین تر کشید و در حالی که دستاش تو جیب هودیش بود سینه به سینش وایساد و گفت:آره کرم...ربطش به تو؟؟...


دخترم دید آلما دو برابر اونا آب دهنشو با ترس قورت داد و بازم کم نیاورد و با خشم خواست چیزی بگه که هول کرده پریدم سمت آلما و بازوشو کشیدم و گفتم:بسه دیگه ....من به جاش عذر میخوام....


بعدم کشیدمش سمت آبخوری و اونم بی حرف دنبالم میومد...بازوشو از دستم درآورد و نگاه خیرش از چشم چپم به سمت راست و به این ترتیب می‌چرخید و منم با فهمیدن اینکه واقعا دختر نیست دیگه مثله قبل به نگاه های خیرش بی تفاوت نبودم و سعی کردم جو و عوض کنم و تا خواستم چیزی بگم با اخم و صدای گرفته گفت:دیگه از کسی معذرت نخواه چه از طرف من چه خودت....


با تعجب به دستام تابی دادم و گفتم:فقط خواستم دعوا بخوابه....پرید وسط حرفم و گفت: هیچوقت....


سری تکون دادم و تند گفتم:مامان فهمید برگشتی؟؟...

آروم سری تکون داد و آروم گفتم:کجا بودی؟؟



باز با همون نگاه خیرش نگام کرد که سرمو انداختم پایین و صدای پوزخندشو شنیدم:چیه بدت میاد یه عوضی نگات کنه؟؟؟....

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍

تصور کن شوهر ترنس داشتی. دامن می پوشیدُ موهاش رو رنگ می کرد و کمک می کرد آرایش کنی چه بد میشد نه؟ نَـــــه؟ هه هه

نینی سایت به طور عجیبی غیر عادی شده. من نمیدونم من وارد بعد دیگه ای شدم یا چی... چطوری زندگی شما در جریانه انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.

همخونه شدن با دختر خاله ترنسم:

سرمو آوردم بالا و با اخم نگاش کردم که کلافه دستی تو صورتش کشید و بازم نگام میخ دستای لعنتیش شد....


آروم گفتم:دوستم داری؟؟؟...


نگاه خیرشو که دیدم باعث با خجالت سرمو بندازم پایین ...خاک تو سرت احمق اینم سوال بود پرسیدی.....


صدای کفشاشو شنیدم و حس کردم اومد روبروم وایساد...سرمو آوردم بالا که دیدم با کج خندی داره نگام می‌کنه و همش دور لبش دست می‌کشه که یوقت خندش نگیره....


با اخم و گیجی گفتم:به چی میخندی؟؟...با لذت به قیافم نگاه کرد و با همون لبخند کمرنگ کجش گفت:خجالت تو....


هول کردم و گفتم:اصلا هم خجالت نکشیدم....میخوای جواب ندی جواب نده....


بعدم سریع اومدم در برم که با یه دست بازومو گرفت و با یه دست در آبخوری که فقط ما دوتا توش بودیم و بست و به دیوار چسبوندم که هول زده نگاش کردم و اون همچنان با لبخند کج و نگاه خیره کل صورتم و می‌کاوید و منم مونده بودم چه غلطی کنم و لبمو گاز گرفتم که 

نگاش به سمت لبم کشیده شد و حس کردم چشماش خمار شدن و سرش داره نزدیک میشه و منم مثله این سکته ای ها نگاش میکردم 


که یهو در با تمام قدرت به دیوار کوبیده شد و صدای مسئول آبخوری که یه دختره چاق و قد بلند بود تو آبخوری پیچید:دارین چکار میکنید؟؟؟درو چرا بستی؟؟؟


من که قشنگ یدور کامل سکته زدم و سریع رفتم پشت آلما قایم شدم و اون با همون خونسردی برگشت نگام کرد و رو به مسئول آبخوری گفت:حالت تهوع داشت درو بستم راحت باشه....


لعنتی چطوری همیشه انقد خونسرد بود؟؟؟....برعکس من که که انقد هیجانی بودم.....


دختره سری تکون داد و نگاهی بین ما رد و بدل کرد و گفت:برید کلاس زنگ خورد....


سریع بدون اینکه منتظر آلما باشم رفتم بیرون و تقریبا مسافت حیاط تا کلاس و دویدم و وقتی یبار به عقب برگشتم دیدم دست به جیب با لبخند کمرنگی داره نگام می‌کنه(وقتی می‌نویسم لبخند بدونید همون لبخند کج و کمرنگ معروفشه دیگ :/ )....بدتر هول شدم و نزدیک بود برم تو دیوار و نفهمیدم چطور خودمو به کلاس رسوندم....


تا رفتم تو کلاس سوگل زد پس کلمو گفت:کدوم گوری بودی نفله؟؟...جدیدا مشکوک شدی؟؟؟


فرشته گفت:چرا نفس نفس میزنی؟؟...نفس عمیقی کشیدم تا حالم جا بیاد و گفتم:دویدم....

سوگل با تعجب گفت:واسه چی دویدی خل شدی؟؟؟...


عصبی گفتم:بس کن سوگل....سوگل چشم غره ای رفت و بهار در حالی که با استرس کتابو ورق میزد گفت:امتحان داریم هانا خوندی؟؟؟


اه...لعنتی انقدر حواسم پرت آلما بود که یادم رفت امتحان داریم....یذره از قبل بلد بودم ولی انقدر حواسم پرت اتفاقات این دو روز بود که برگه رو در مقابل چشم های متعجب همه سفید دادم و رفتم بیرون....



زنگ آخر سریع وسایلامو جمع کردم و با عجله زدم بیرون که چشمم به آلما نیفته و تندتند داشتم راه می‌رفتم...


_ نخوری زمین نازک نارنجی....


اه لعنتی....قبلا که میخواستم باهاش صمیمی بشم سگ محلم نمیزاشت حالا راه بیراه میاد میچسبه بهم....


با لبخند کج و کوله ای برگشتم سمتش که با ابروهای بالا رفته گفت:جایی می‌رفتی؟؟...با تاکید گفت:با این عجله؟؟؟...


در مقابل چشمای جدیش که برق شیطنت هم ازشون عبور میکرد هول کردم و گفتم:اممم....چیزه...آره....امتحان داشتم گفتم سریع برسم خونه....


آهان معنی داری گفت و ادامه داد :ولی خیلی خورد تو ذوقم یهو این مسئول آبخوری اومد نزاشت ....پریدم وسط حرفشو جیغ زدم :واااای پام....


چند نفر برگشتن نگامو کردن و آلما که میدونست دارم الکی میگم که بحث و عوض کنم با همون صورت جدی ولی صدای شیطون گفت:داشتم میگفتم....


اینبار بدتر جیغ زدم:پاااام درد می‌کنه...وایییی....


یهو یه زنی اومد سمتمون و گفت:چیزی شده دخترم.؟؟؟...

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍

همخونه شدن با دختر خاله ترنسم:

هول شدم و گفتم:نه چیزی نیست خانم پام رگ به رگ شد....


زنه با لبخند گفت:اگه کمکی از دستم بر میاد بگو عزیزم..._نه ممنون شما برید....

آلما در حالی که ژست متفکری به خودش گرفته بود گفت: جدن وقتی آدم خجالت می‌کشه رگ پاش میگیره؟؟؟


یعنی دست خودم بود خفش میکردم و اونم با لذت به قیافه گر گرفتم نگاه میکرد...


صاف ایستادم و سرفه مصلحتی کردم و گفتم:خوب کاری نداری من رفتم....


اومدم بدوم برم یهو جوری کولم کشید که از پشت پرت شدم بغلش و هینی کشیدم...


برگشتم سمتش دیدم داره با اون چشمای روشنش با شور نگام می‌کنه و لبخندی محوی هم زده...یهو با شیطنت گفت:کجااا؟؟....مامانت گفت با هم برگردیم....


درحالی که داشتیم میسوختم سعی کردم از بغلش در بیام و هول زده گفتم:خودم میام ولم کن....


دستمو هم گرفت و ابرویی بالا انداخت و شیطون گفت:نه میترسم فرار کنی....


خلاصه هر کاری کردم ولم نکرد منم فقط حرص خوردم.....وقتی رسیدیم خونه مامان با لبخند گشادی به آلما نگاه کرد و گفت:برو دستتو صورتت و بشور خاله برات فسنجون گذاشتم....


منم اصلا آدم حساب نکردم....با دلخوری و لبای برگشتم به مامان نگاه کردم که متوجه شدم آلما داره نگام می‌کنه...


به سمتش برگشتم که روشو ازم گرفت و منم با حرص رفتم اتاق و لباسامو عوض کردم و اومدم بیرون دیدم طبق معمول آلما با لباسای لشش نشسته سر میز و مامان داره لوسش می‌کنه....


به فکر روزی که بدون لباس دیدمش افتادم که دخترونه بود ....احمق ترسنا روحشون پسرونه بدنشون مثله دختراست کاملا....


سرمو تکون دادم و رفتم سر میز و فقط بابا بهم توجه کرد و نگاه خیره آلما و مامان اصلا حواسش بهم نبود ....


از حرص سه تا بشقاب خوردم و آلما با صورت جدی و چشمای خندون دو سه تا قاشق و خورده بود و نگام میکرد و منم در حالی که به چشماش خیره بودم نوشابه رو با حرص سر می‌کشیدم که یهو پرید تو گلوم و بابا زد پشت کمرم 


و مامان با حرص گفت:دنبالت که نزاشتن....


اخمی کردم و تشکر کردم و رفتم داخل اتاق....


رو تخت بودم و داشتم به آلما و اتفاقات فکر میکردم یهو دیدم بدون در زدن آلما وارد اتاق شد و....




با هول از روی تخت بلند شدم و اون همینجوری دست به سینه به در اتاق تکیه زد و با نگاهی که حس میکردم از بدنم عبور می‌کنه نگام کرد که دست پاچه گفتم:کاری داشتی؟؟؟


اولین بار بود به عنوان یه پسر باهاش تو یه اتاق تنها میشدم....اصلا انگار از وقتی فهمیده بودم پسره جامون عوض شده بود و اون بود که دنبالم بود و من بودم که فرار میکردم...


شیطونم شده بود خیلی....


سعی میکردم نگاش نکنم ولی باز چشمم بهش میفتاد و نیشخندی زد و به سمتم اومد که ترسی ناخودآگاه وجودم رو گرفت و لرزون گفتم:چرا داری میای جلو....


پوزخندی از خنده زد و خبیث نگام کرد و اومدم از رو تخت بلند شم که پام گیر و بدتر افتادم روش و اونم افتاد زمین....


سریع از روش بلند شدم و هول شده اومدم برم رفتم تو در کمد و آخ بلندی گفتم و دستمو گذاشتم رو سرم که سردی دستشو حس کردم که روی دستم گذاشت و با صدای بم و نگرانی گفت:چیشد؟؟؟...چرا انقدر سر به هوایی نازک نارنجی؟؟

چاره کن درد کسی که از همه ناچار تر است🌱🤍
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز