فکر میکنم ۱۶ ساله بودم و جز اون دخترای ساده و شیطون بودم که با یه شکلات میشد گولشون زد و پدر و مادر فرهنگی داشتم و بیشتر اوقات از اینکه تک فرزند بودم و مامان و بابام شاغل بودن اذیت بودم تا اینکه با فوت خالم و شوهر خالم قرار شد آلما بیاد پیش ما زندگی کنه....
آلما جز اون دسته از آدمای بداخلاق و سرد بود و همیشه مرموز رفتار میکرد و حتی تو جمع های خانوادگی هم همیشه یه گوشه می نشست و با گوشیش کار میکرد و همیشه نگاه های نگران خاله و عمو علی رو روش حس میکردم و انقد مواظبش بودن که دیگه بچه ای به جز اون نداشتن و همه حواسشون به اون بود....
حتی یکبارم ندیده بودم بخنده و هراز گاهی که از سر کنجکاوی بهش نگاه میکرد و لحظه چشمای آبی یخیش تو چشمام میفتاد قلبم میفتاد تو پاچم....
پوست خیلی روشن و چشمای آبی درشت و کشیده روشنی داشت و موهای مشکی پرکلاغی که همیشه پسرونه بودن و هیچوقت روسری سرش نمیکرد و همیشه لباسای لش و گشاد تنش میکرد و همیشه مامانجون حرص میخورد و به خاله میگفت:نرگس نزار دخترت اینجوری برگرده حرف درست میکنن براش....
خاله هم فقط لبخند تلخی میزد و چیزی نمیگفت....
آلما قد خیلی بلندی داشت و کشیده ای داشت و بعضی وقتا که حرف میزد صداش بم و بدور از هرگونه عشوه و ناز دخترونه بود و مدل راه رفتنا و کاراش بیشتر پسرونه بود و اصلا ناز و غمزه نداشت....
بچه هم که بودیم چون تنها دختر خالم بود خیلی سعی میکردم باهاش خو بگیرم ولی هیچوقت با هیچکس صمیمی نمیشد و همیشه انگار چیزی درونشه و برای فاش نشدن از همه فاصله میگیره....
یکماه از فوت خاله و عمو علی گذشته بود و مامان نزاشت خانواده پدریش ببرنش و آوردنش پیش ما و یکی از اتاقا رو بهش داد و اونم با یه من اخم رفت تو اتاق و درو بست....
با حرص آروم گفتم:اه لااقل خوش اخلاقم نیست دلم خوش باشه همدم پیدا کردم....مامان بهم توپید:آلما پدر و مادرش و تازه از دست داده باید درکش کنی....آخه اون همیشه این اخلاق و داشت و تازگی نداشت....
تو مهمونی های خانوادگی بزور حضور پیدا میکرد و همیشه هم دور از همه می نشست....رفتم اتاقمو لباسای مدرسمو با یه تاپ و شلوارک عوض کردم و موهای بلند مشکیمو شونه کردم و دورم ریختم و رفتم تو آشپزخونه و مشغول ناهار خوردن بودیم و مامان بالاخره موفق به آوردن آلما شد....دو سالی از من بزرگتر بود و رشتش ریاضی بود و به شدت درسخون بود و همیشه به همینش حسودی میکرد....
تا وارد آشپزخونه شد و منو دید با نگاهی خیره و عجیب بهم نگاه کرد و با صدای زدن مامان اومد کنار من که تنها جای ممکن بود نشست....
دوباره برگشت نگام کرد و حدس زدم چون تا حالا اینجوری ندیدم تعجب کرده....
بیخبر بودم از آینده ای که با اومدن آلما به خونم و مستقر شدنش درست اتاق کنار اتاق من دستخوش تغییرات زیادی میشه و....
یه هفته ای اومدنش به خونمون میگذشت و بیشتر اوقات تو اتاقش بود و فقط موقع ناهار یا شام میومد قد یه گنجیشک غذا میخورد میرفت منم گاهی برای اینکه شانس خودمو برای صمیمی شدن باهاش امتحان کنم باهاش شوخی میکردم و دست مینداختم گردنش ولی اصلا محل نمیزاشت و فقط گاهی نگام میکرد و نفس عمیقی میکشید و میرفت تو اتاقش و برای کنکور میخوند....
یه شب شیطنت گل کرد و با اون موهای پریشون و لباس خواب پاور چین پاورچین رفتم تو اتاقش دیدم خوابه....
رفتم بالاسرش و شروع کردن قلقلک دادنش و کشیدن موهاشو و هی میگفتم: آلی پاشو آلی حوصلم سر رفت پاشو.....
خوابآلود پرید و با چشمای سرخ و خمار از خوابش نگام کرد و با اخم دستمو پس زد و با صدای دورگه بر اثر خواب گفت: چی میگی؟؟...ساعت سه شبه ها....
لبخند پهنی زدم و گفتم:حوصلم سر رفت پاشو یکاری بکنیم....
پتو رو کشید روشو گفت:برو بیرون خوابم میاد....
خودم و انداختم روشو با نق نق گفتم:آلی جون من پاشو دیگه....
با حرص و خشم منو از روی خودش کنار زد و برگشت به طرفم و یجورایی روم خیمه زد و گفت:بیخیال نمیشه نه....
با شیطنت ابرویی بالا انداختم و گفتم:نوچ....نگاهش لحظه روی چشمام و لبام چرخید و روی لبام مکثی کرد و بعد انگار عصبی و کلافه شد که با حرص از روم بلند شد و گفت:من فردا امتحان دارم برو بیرون حوصلتو ندارم....
بهم برخورد و با اخم از کنارش رد شدم و بهش تنه ای زدم و رفتم بیرون....
فرداش سر میز صبحونه با چشمایی سرخ که انگار نخوابید سلام زیر لبی کرد که مامان و بابا با خوش رویی جوابشو دادن و من براش پشت چشمی نازک کردم که نگام کرد و بی توجه بهش صبحونمو خوردم و بعد از پوشیدن روپوش مدرسه از مامان بابا خدافظی کردم که مامان گفت:وایسا باهم برید مدرسه هاتون که یکیه....
تا خواستم چیزی بگم دیدم آلما حاضر و آماده در حالی که کلاه هودیشو روسرش کشیده بود انگار که مقنعه نداره از در رفت بیرون و کفشاشو پوشید و منم با حرص رفتم بیرون....
تو راه سعی میکردم تند تند راه برم که باهاش همکلام نشم و گاهی برمیگشتم با خشم