ما عقدیم همسرم خیلی به ابجیش وابسته هست جوری ک وقتی پیش اونه منو فراموش نمیکنه همیشه ننهایی میره خونه ابجیش منو نمیبره باهم میرن خیابون راجب همه چی تصمیم میگیرن تو ماه دوهفتشو کم کم اونجاست میدونه من حساسم ولی باز بدتر میکنع حالا از اینا بگزریم
نامزدم پریروز ظهرش سرپایی یه سر اومد خونمون بعددوسه روز دیدم غروبش لباسشو پوشید گفتم کجا محاله بزارم این موقع بدون شام بری گفت ن ممنون باید برم منم تعجب کردم اخه اکثر وقتا وقتی کاری نداشت میومند فردا صب میرفت
بعد که رفت ازش خبری نشد ن زنگی ن پیامی با خودم میگفتم حتما درگیره اشکال نداره غروبی دیدم زنگ زد خیلی خوشحال شدم دیدم گفت سلام خوبی😐نمیخام زیاد مزاحمت بشم یه سوال پرسید برای ابجیش دیدم صدای ابجیشونو و دامادشون میاد بعدم سریع بی احساس قطع کرد بهش گفتم چیزی مگ میخان بخرن این سوالو پرسیدی تو پیامم بهش گفتم گفت بعد بهت میگم😐 اون شب فقط به هوای ابجیش رفت خیلی ناراحت شدم اینم از رفتار امشبش که کنار ابجیشه نمیاد به دیدنم هیچ اصلا نه یه احوال پرسی چیزی
بنظر شماهم داره جلوی ابجیش خودشو میگیره دورش سلوغه سرش گیج رفته؟؟؟
بنظرتون چحوری باید باهاش رفتار کنم