بچه ها از دیشب شوهرم رفته روستا خونه پدربزرگش با باباش و برادرش هنوزم نیومده تو این هفته هر شبش و رفته بیرون صبح اومده ولی چون اعصاب جرو بحث ندارم دبگه هیچی نگفتم. الانم هی پیام میده بخدا جبران میکنم و حرفای عاشقانه میزنه... ولی من واقعا ازش ناراحتم ب نظرت شب ک اومد دعوا کنم یا چیزی نگم. البته دعوام ک میکنیم آخرش قهر میکنه و میره داد و بیداد میکنه و میگه تو حسادت میکنی. واقعا داره از چشمم میوفته چیکار کنم
خطا نمیکنه ولی من ازدواج نکردم ک تنها بشینم درو دیوارو نگاه کنم اون بره پی عشق و حالش. اگه اجازه میداد منم پی تفریح خودم باشم حداقل با ی دوستم رفت و آمد کنم اشکالی نداشت ولی همه چیزو واسه من ممنوع کرده انگار ک تو 200 سال پیش زندگی میکنیم
اوخی😞باهاش حرف بزن شاید قبول کرد دیگ این کارونکنه اگ عادت کنه به این کار خودت اذیت میشی خواه ...
میدونی کارش سیستان بلوچستان 20 روز مرخصی داشته اومده شهرمون. اینبارم میخواد من و با خودش ببره. ب خاطر اون کارش اینجوری تو جیح میکنه میگه چند روز دیگه بریم سیستان فقط پیش توام کسی و ندارم اونجا